احساس - اقلیمـ رهایے

تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن !!

در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن !

با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است،
من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن !

نازبانو! کمی از ناز بکاه و من را
با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن !

لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر فارغ
عشق را ، عاطفه را ، این همه تحقیر نکن !

من که افتاده ام از چشم همه، پس تو مرا
مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن !

ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست
دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن !

بهتر این است فقط خاطره ای باشم و بس
پس تو و خنجر و این سینه و تأخیر نکن !!!



      

سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم......
خودت این ابر عاشق را بباران دوستت دارم........
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من......
هزاران بوسه بنویسد هزاران «دوستت دارم».......
توای رنگین کمان جاری بی انتهای من.......
سلام ای عشق بی آغاز وپایان! دوستت دارم.......
توای حس نخستینِ شکفتن در بلوغ خاک.......
سلام ای اولین رؤیای انسان دوستت دارم........
تو را چون اولین باری که گفتم «آب» می خواهم..
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم......
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام........
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم.......
چه باشی چه نباشی دوست، .....

"عاشق ،"همسفر ،"همراه"
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم!



      

اینقدر مرا با غم دوریت نیازار

با پای دلم راه بیا قدری و ... بگذار

 

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد

شاید که به آخر برسد این غم بسیار

 

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته

در حیرتم از اینهمه دلسنگی دیوار

 

هر روز منم بی تو و ... من بی تو و لاغیر

تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار ...

 

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم

من را به فراموشی این خاطره نسپار

 

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده است ، نه چنگیز نه تاتار ...

 

ای شعر ! چه میفهمی از این حال خرابم

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

 

حق است اگر مرگِ من و عالم و آدم

بگذار که یکبار بمیریم نه صد بار !

 

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم

یک دایره آنقدر بزرگ است که پرگار

 

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست

من بی تو پریشان و ... تو انگار نه انگار !!!

رویا باقری



      

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هاییم
هرچی از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کسی اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندن
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

محسن چاوشی ، فیلم شهرزاد



      

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره
فرشته مردن من منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقتی خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ازت
شریک زجه های من بگو که گوشت با منه
ببین که زخمهای تنم شاهد حرفهای منه
آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم
چون با توأم پیش کسی سر رو مو خم نمیکنم
آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ازت
آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم
چون با توأم پیش کسی سر رو مو خم نمیکنم



      

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود - هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت - به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند - تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است - برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت - که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است - درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان - دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

شاعر: حافظ شیرازی غزل 223



      

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی



      

صبر است مرا چاره هجران صبر!
 دیگر چه جای شکایت و اشک و شراره آه؟!
 با کسی که پای در عقال عقل، بسته نام و ننگ و فریب است،
چه جای شرح فراق و داغ تو؟!
«فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت:
با تو لحظه ای از لحظات بودن، آرزوی دیرینه.
ساکنان سختی کشیده معرفت است.
هر کسی را که راه نیست بر حلقه مستان خراباتی!
عاقلان، خرابی خرابات را می نگرند
و شیدایان، آبادی خراب آباد دل. فهم این جمله که داند
«ساخت ما را هم او که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم»



      

سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

ولی تو همچنان بخند...



      

انسان های بزرگ مانند دریایی هستند
که هرقدر سنگ در آنها بیندازیم
متلاطم نمی شوند...



      
<      1   2   3   4   5   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بیا چشام به این دره بدون تو نمیگذره شبایی که خرابه حالم...



+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]