دعای عظم البلا احساس - اقلیمـ رهایے

جگر گوشه م سفر بخیر

هنوزم عاشقت هستم

تو آخرین نوازشم چشمای بازتو بستم

من از اون لحظه که رویات ، توی کابوس اغما رفت

سرم همیشه بالا بود

حالا دستام بالا رفت

همونجا آرزو کردم که از دستم نری ای کاش

همون لحظه اجابت شد خدا با من تفاهم داشت

حالا چند ساله اینجایی با اینکه جسمتو بردن

نمیدونی تو این سالها چقد پاک اسمتو بردم

جگر گوشه ام سفر بخیر

همیشه عاشقت هستم

تو آخرین نوازشم چشایه بازتو بستم

یکی چند ساله دنیارو با چشمای تو میبینه

نفس میکشی تو سینش همینه معجزه اینه

تپش هایه نگاه تو تو چشمای یکی دیگست

دلت تو سینه ی هر کی به جز تو هست اما هست

با صدای کامران تفتی دانلود



      

ما بی تفاوت زندگی کردیم
این زندگی کردن خودش جنگه

ما کوه بودیم روبری هم
خاطرامون از هم یه مشت سنگه

از اونهمه احساس بین ما
حسی به جز عادت نمیمونه
ما داغ بودیمو نفهمیدیم
چیزی از این حالت نمیمونه

تو این اتاق تنگ و دلگیرم
تا باقی عمرم یه جور سر شه
من از خودم فاصله میگیرم
دیوار هی نزدیکتر میشه
میخندمو دردامو میشمارم
تلخه ولی شاید دلم واشه

وقتی برای غصه هام جا نیست
دیوارو هُل میدم غمام جا شه

 

از بس که احوالم پریشونه دیوار با من همزبون میشه
اما سر هرچیز بی مورد با هم دوباره حرفمون میشه
با هم دوباره حرفمون میشه
وقتی یه آدم پای احساسش هرچیزی و که داره میبازه
تنهایی از اون آدم عاشق یه کوه بی احساس میسازه
یه کوه بی احساس میسازه

 با صدای محسن یگانه



      

تو رو از دور دلم دید اما نمی دونست چه سرابی دیده

من دیوونه چه می دونستم زندگی برام چه خوابی دیده

نمی دونی نمی دونی ای عشق کسی که جوونی شو ریخته به پات

واسه اینکه تو رو از دست نده چه عذابی دیده

آه ای دل مغموم آروم باش آروم ای حال نا معلوم آروم باش آروم

نیستی اما هنوزم کنارمی نیستی اما هنوزم اینجایی

روزی صد هزار دفعه میمیرم اگه احساس کنم تنهایی

هر کجا رفتی و هرجا موندی منو بی خبر نذار از حالت

اگه تنها شدی و دلت گرفت خبرم کن که بیام دنبالت

آه ای دل مغموم آروم باش آروم ای حال نا معلوم آروم باش آروم
آروم باش

 



      

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من - زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت - دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چاره ی من کن - زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد - زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید - که امروز ز دیروز بسی زارترم من
وحشی بافقی

بی یار



      

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم -  بی‌تابم و از غصه‌ی این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود - درمانده‌ام و چاره‌ی این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب - دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر ده - من درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی بافقی
وحشی بافقی



      

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
وحشی بافقی
شهید



      

می گرفتی چادرت را با لبت وقتی که دستت بند بود
من در این حسرت: چرا چادر سیاهت نیستم؟

حمد و سوره خواندنت جان می دهد در هر نماز این خانه را
من در این حسرت:چرا چادر نمازت نیستم؟

بوسه بر پیشانیت هر روز هفده مرتبه با ضرب دو
مُهرَکِ رکعت شمارِ جانمازت نیستم؟

می کشی دست نوازش بر سر هر دانه با هر ذکر خود
من چرا یک دانه از تسبیح آن راز و نیازت نیستم؟

دست خود را می کشی بر صورتت بعد از دعای آخرت..
من چرا انگشتر دست دعایت نیستم...

سجده ی سهو و نماز احتیاط و شک بین رکعتین..
آنقدر غرق نماز تو شدم،فکر نمازم نیستم...

محدثه حدادیان



      

شــــِـــعـــــر هم مثل ِ قـــُـــرص...
برای مریض ِ قطع ِ امید شده...
بی فایده است...
باید ببیــــنـــَـــمـــَـــت ...
اینهمه شعر نوشتیم که ببینیم تو را
عاقبت در شب موعود ببینیم تو را
تو کجایی که اینهمه تنها شده ام؟
وحید



      

یک نفر از راه آمد آسمانم را گرفت
بال هایم را شکست و آشیانم را گرفت
همچو پاییزی وزید از ناکجابادی غریب
از بهارم شاخه های ارغوانم را گرفت
زخم ها زد بر تن تنهایی ام، من نیمه جان
خواستم فریاد بردارم ،دهانم را گرفت
تا قدم در شهر چشمانش نهادم ناگهان
با نگاهی آمد و از من جهانم را گرفت
او مرا تا اوج یک دیوانگی پراند و بعد
بر زمینم زد همه تاب و توانم را گرفت!
او مرا گم کرد در انبوهی از نادیدنم
رفت و از چشمان هر ناکس نشانم را گرفت
زندگی یک قصه تلخ پر از اندوه شد
آنکه جانم بود روزی رفت و جانم را گرفت!

از اشعار علی خلیلی



      

تا کی فقط از بلبل و گل ها بگوییم
این شهر عصیان پیشه را زیبا بگوییم؟!
در خواب و بیداری فقط کابوس دیدیم
تا کی برای دلخوشی رویا بگوییم؟!
امروزمان را از همان دیروز کشتند
ما با کدامین شوق از فردا بگوییم؟!
می خواستند آدم شویم اما چگونه...
فرصت نمی دادند از حوا بگوییم!
ما را چنان تا هر سرابی وعده دادند
از یادمان بردند از دریا بگوییم!
ما از جوانی سهممان این شد که تنها
از علم و ثروت سال ها انشاء بگوییم!
مجنون شدیم و عاشقی کردیم اما...
نگذاشتند از عشق و از لیلا بگوییم
ما نان دنیا را به نرخ دین نخوردیم!
بی واهمه از دین و از دنیا بگوییم!
این است مفهوم خدا در مسلک ما
یعنی که بعد از اشهد از الا بگوییم!

از اشعار علی خلیلی



      
<      1   2   3   4   5   >>   >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]