زیارت عاشورا
احساس - اقلیمـ رهایے

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام، همدم شبم یارِ آنچنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی
بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی
بگو به خاکم نشینه ماهی ؛ میباری بر مزارش ؛ خوش به حالت که بارانی
از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی
بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران



      

خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد



      

گفتم ای جنگل پیر
تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت:
هیچ! کابوس تبر...
گفتم از چوب درختان بهار
چه کسان بهره برند؟
گفت آنان که درختند
و به ظاهر تبرند
گفتم اما
مگر از جنس خودت نیست تبر؟
پوزخندی زد و گفت:
تازگیها چه خبر؟



      

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان خودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو اما من

شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخوانم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم

یاسر قنبرلو



      

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد

درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست

درد آن بود که از پا درمان من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست

دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من

ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است

این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان

گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا

گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد



      

چشم‌ها حس ِدروغی را تعارف می‌کنند

تا که بر هر چشم، بیش از حد توقف می‌کنند

عشق نامش نیست، این بازی بی‌شرمانه‌ای‌ست

شرم بر آن‌ها که در بازی، تخلّف می‌کنند

چشم تا وا می‌شود، دل ساده می‌ریزد فرو

قصر ِبی دروازه را راحت تصرّف می‌کنند

ناگهان آن‌ها که اظهار ِارادت کرده‌اند

می‌روند و ساده اظهار ِتأسف می‌کنند

شعر برمی‌خیزد آنجایی که در ما حرف‌ها

برنمی‌خیزند و احساس ِتکلّف می‌کنند

"عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها

مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند"

سجاد رشیدی پور



      

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا



      

دستمو بگیر نزار اشتباه برم جز در خونت تو بگو کجا برم
بی قرارتم ای همه قرار من تو بی کسی هام عشق تو تبار من
عشق اول و اخر من سایه ی تو رو سر من
ای همه ی باور من ای کس و کارم
به تو مدیونم به نگات به همه عاشق کشی هات
می ذاره دل سر به هوات
تا تو رو دارم
جای تو توی دل شکستس
اسمت کلید همه ی درای بستس
وقتی دلم از زندگی سیره
یاد تو مرهم واسه ی دلای خستس

من سرگردون و ببین اشکای پنهون و ببین
غربت مهمون و ببین تو پناهم باش
دستای خالیم و ببین بی پر و بالیم و ببین
گرفته حالیم و ببین تکیه گاهم باش



      

جگر گوشه م سفر بخیر

هنوزم عاشقت هستم

تو آخرین نوازشم چشمای بازتو بستم

من از اون لحظه که رویات ، توی کابوس اغما رفت

سرم همیشه بالا بود

حالا دستام بالا رفت

همونجا آرزو کردم که از دستم نری ای کاش

همون لحظه اجابت شد خدا با من تفاهم داشت

حالا چند ساله اینجایی با اینکه جسمتو بردن

نمیدونی تو این سالها چقد پاک اسمتو بردم

جگر گوشه ام سفر بخیر

همیشه عاشقت هستم

تو آخرین نوازشم چشایه بازتو بستم

یکی چند ساله دنیارو با چشمای تو میبینه

نفس میکشی تو سینش همینه معجزه اینه

تپش هایه نگاه تو تو چشمای یکی دیگست

دلت تو سینه ی هر کی به جز تو هست اما هست

با صدای کامران تفتی دانلود



      

ما بی تفاوت زندگی کردیم
این زندگی کردن خودش جنگه

ما کوه بودیم روبری هم
خاطرامون از هم یه مشت سنگه

از اونهمه احساس بین ما
حسی به جز عادت نمیمونه
ما داغ بودیمو نفهمیدیم
چیزی از این حالت نمیمونه

تو این اتاق تنگ و دلگیرم
تا باقی عمرم یه جور سر شه
من از خودم فاصله میگیرم
دیوار هی نزدیکتر میشه
میخندمو دردامو میشمارم
تلخه ولی شاید دلم واشه

وقتی برای غصه هام جا نیست
دیوارو هُل میدم غمام جا شه

 

از بس که احوالم پریشونه دیوار با من همزبون میشه
اما سر هرچیز بی مورد با هم دوباره حرفمون میشه
با هم دوباره حرفمون میشه
وقتی یه آدم پای احساسش هرچیزی و که داره میبازه
تنهایی از اون آدم عاشق یه کوه بی احساس میسازه
یه کوه بی احساس میسازه

 با صدای محسن یگانه



      
<      1   2   3   4   5   >>   >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]