زیارت عاشورا
احساس - اقلیمـ رهایے

تو رو از دور دلم دید اما نمی دونست چه سرابی دیده

من دیوونه چه می دونستم زندگی برام چه خوابی دیده

نمی دونی نمی دونی ای عشق کسی که جوونی شو ریخته به پات

واسه اینکه تو رو از دست نده چه عذابی دیده

آه ای دل مغموم آروم باش آروم ای حال نا معلوم آروم باش آروم

نیستی اما هنوزم کنارمی نیستی اما هنوزم اینجایی

روزی صد هزار دفعه میمیرم اگه احساس کنم تنهایی

هر کجا رفتی و هرجا موندی منو بی خبر نذار از حالت

اگه تنها شدی و دلت گرفت خبرم کن که بیام دنبالت

آه ای دل مغموم آروم باش آروم ای حال نا معلوم آروم باش آروم
آروم باش

 



      

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من - زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت - دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چاره ی من کن - زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد - زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید - که امروز ز دیروز بسی زارترم من
وحشی بافقی

بی یار



      

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم -  بی‌تابم و از غصه‌ی این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود - درمانده‌ام و چاره‌ی این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب - دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر ده - من درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی بافقی
وحشی بافقی



      

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
وحشی بافقی
شهید



      

می گرفتی چادرت را با لبت وقتی که دستت بند بود
من در این حسرت: چرا چادر سیاهت نیستم؟

حمد و سوره خواندنت جان می دهد در هر نماز این خانه را
من در این حسرت:چرا چادر نمازت نیستم؟

بوسه بر پیشانیت هر روز هفده مرتبه با ضرب دو
مُهرَکِ رکعت شمارِ جانمازت نیستم؟

می کشی دست نوازش بر سر هر دانه با هر ذکر خود
من چرا یک دانه از تسبیح آن راز و نیازت نیستم؟

دست خود را می کشی بر صورتت بعد از دعای آخرت..
من چرا انگشتر دست دعایت نیستم...

سجده ی سهو و نماز احتیاط و شک بین رکعتین..
آنقدر غرق نماز تو شدم،فکر نمازم نیستم...

محدثه حدادیان



      

شــــِـــعـــــر هم مثل ِ قـــُـــرص...
برای مریض ِ قطع ِ امید شده...
بی فایده است...
باید ببیــــنـــَـــمـــَـــت ...
اینهمه شعر نوشتیم که ببینیم تو را
عاقبت در شب موعود ببینیم تو را
تو کجایی که اینهمه تنها شده ام؟
وحید



      

یک نفر از راه آمد آسمانم را گرفت
بال هایم را شکست و آشیانم را گرفت
همچو پاییزی وزید از ناکجابادی غریب
از بهارم شاخه های ارغوانم را گرفت
زخم ها زد بر تن تنهایی ام، من نیمه جان
خواستم فریاد بردارم ،دهانم را گرفت
تا قدم در شهر چشمانش نهادم ناگهان
با نگاهی آمد و از من جهانم را گرفت
او مرا تا اوج یک دیوانگی پراند و بعد
بر زمینم زد همه تاب و توانم را گرفت!
او مرا گم کرد در انبوهی از نادیدنم
رفت و از چشمان هر ناکس نشانم را گرفت
زندگی یک قصه تلخ پر از اندوه شد
آنکه جانم بود روزی رفت و جانم را گرفت!

از اشعار علی خلیلی



      

تا کی فقط از بلبل و گل ها بگوییم
این شهر عصیان پیشه را زیبا بگوییم؟!
در خواب و بیداری فقط کابوس دیدیم
تا کی برای دلخوشی رویا بگوییم؟!
امروزمان را از همان دیروز کشتند
ما با کدامین شوق از فردا بگوییم؟!
می خواستند آدم شویم اما چگونه...
فرصت نمی دادند از حوا بگوییم!
ما را چنان تا هر سرابی وعده دادند
از یادمان بردند از دریا بگوییم!
ما از جوانی سهممان این شد که تنها
از علم و ثروت سال ها انشاء بگوییم!
مجنون شدیم و عاشقی کردیم اما...
نگذاشتند از عشق و از لیلا بگوییم
ما نان دنیا را به نرخ دین نخوردیم!
بی واهمه از دین و از دنیا بگوییم!
این است مفهوم خدا در مسلک ما
یعنی که بعد از اشهد از الا بگوییم!

از اشعار علی خلیلی



      

نگذار که اینگونه زمین گیر شوم
پر های مرا پس بده تا برگردم !
تقدیر من و نبودنت عین بلاست
با هر "قدر" از حکم "قضا" برگردم
از قال و مقال کفر و ایمان سیرم
با حالتی از خوف و رجا برگردم

از اشعار علی خلیلی



      

یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده توست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

چو در آئینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز

از اشعار فروغ فرخ زاد



      
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]