اساطیر - اقلیمـ رهایے

و روز پیام‌آوری زرتشت

در زمانی که کهن‌ترین گاهشماری شناخته‌شده ایرانی، روایی داشته و هنوز هم نشانه‌هایی از آن کم‌وبیش برجای مانده است؛ آغاز و میانه هر یک از فصل‌های سال با سرور و شادمانی، جشن گرفته می‌شده است. یکی از این جشن‌های سالیانه که در پانزدهم اردیبهشت یا روز دی‌به‌مهر از اردیبهشت‌ماه برگزار می‌شده، عبارت بوده از گاهنبار میدیوزَرِم (در اوستایی: مَـئـیـذیـوئی زَرِمَـیَـه) که به معنای میانه فصل سبز یا میانه بهار است.

متن پهلوی «ویـچـیـتَـکی‌‌های زاد سْـپَـرَم/ زات سْـپَـرَم» (گزیده‌های زادسپرم)، بجز اشاره‌های کوتاه و جالبی که به تاریخچه و رویدادهای زمان زرتشت می‌پردازد، برانگیختن او به پیامبری را نیز به همین روز منسوب می‌دارد.

زادسپرم نقل می‌کند که زرتشت در دی‌به‌مهر روز از اردیبهشت ماه یا پانزدهم اردیبهشت، به جشنگاهی می‌رود که در آن روز مردمان بسیاری در آنجا جشنی به نام «بهاربُد/ بهاربود» آراسته بوده‌اند. در بامداد آن روز، او برای کوبیدن هوم (هَـئـومَـه) به کرانه رود دائیتی می‌رود و در آنجا وهومن بدو فراز می‌آید. وهومن، پوشاکی از روشنایی بر تن داشت و سراسر اندام او از روشنایی بود. او زرتشت را به انجمن همپرسگی امشاسپندان بر کرانه رود دائیتی فراز می‌برد و در همین انجمن، اورمزد او را به دین‌آوری بر می‌گزیند.

در ادامه متن، به کوتاهی اشاره‌هایی می‌رود به رخدادهایی که در سالیان و سده‌های پس از گزینش زرتشت به پیامبری روی می‌دهد. این فهرست رویدادها که یکی از منابع مهم رویدادنگاری و تقویم‌های تاریخی سنتی و اسطوره‌ای ایرانی است، با واقعه اندوهگینانه‌ای که در سیصدمین سال پس از پیامبری زرتشت روی می‌دهد، به پایان می‌رسد. رویدادی که اشاره به یورش اسکندر به ایران زمین است.

روایت زادسپرم از پیامبری زرتشت، در سده هفتم هجری و در مثنوی «زراتشت‌ نامه» به شعر برگردان شده و سپس در «دبستان المذاهب» دگرباره به نثر بازگو شده است.

چــو یــک نـــیــمــه از مــاه اردیـــبــهــشـت

گـذشـت و جـهـان گـشـت هـمـچـون بـهـشـت

ازان پـــس ازان جــشــنــگــه گــشــت بـــاز

بـــیـــامــــد بـــه نـــزدیــــک دریــــا فــــــراز

بـــروزی کـــه خـــوانـــی وُرا دی بـــمـــهــر

بــدانــگــه کــه خــورشــیــد بــنــمــود چـهــر

امروزه بازمانده‌هایی از جشن کهن بهاربُد در نواحی گوناگون سرزمین‌های ایرانی برجای مانده است (مانند مراسمی زیبا و نمادین در حوض سعدی شیراز و چشمه مجاور آن)، اما آیین‌های بزرگداشت روز پیام‌آوری زرتشت بکلی فراموش شده و در هیچ کجا برگزار نمی‌شود.

روایت‌هایی که زادسپرم در فصل‌های پنجم تا بیست و ششم گزیده‌های خود از رویدادهای زمان زرتشت بازگو کرده است، همانند داستان زایش زردشت سرشار از اندیشه‌های زیبا و آشتی‌جویانه ایرانیان است. روایت‌هایی که شاید ریشه در واقعیت‌های تاریخی نداشته باشند، اما اهمیت بیشتر آنها در بررسی اندیشه‌ورزی و آرمان‌های مردمان پدید‌آورنده آن، نهفته است.

«زادسپرم»، نام مؤلف این کتاب است که در اواخر سده سوم هجری، هیربد نیمروز بوده است. او پسر کهتر «جم شاپوران» رد پارس و کرمان بوده و نسب او را به آذرباد مهرسپندان، موبدان موبد معاصر شاپور دوم ساسانی دانسته‌اند. از برادر مهتر زات اسپرم که «منوچهر» نام داشته و به سنت طبقاتی و انحصاری موبدان بر بجای پدر، نشسته بوده است نیز کتاب‌هایی بازمانده است که یکی از آنها بنام «نامه‌های منوچهر»، در بردارنده مباحثه‌هایی با زادسپرم است.

از نام کتاب چنین بر می‌آید که گویا این کتاب چکیده شده و خلاصه‌ای از کتابی بزرگتر بوده که امروز از بین رفته است.

از گزیده‌های زادسپرم سه نسخه خطی برجای مانده است که کامل‌ترین آن در کتابخانه سلطنتی کپنهاگ نگهداری می‌شود. این کتاب را نخستین بار ای. وِسـت، در سال 1879 به انگلیسی ترجمه و در مجموعه «متون مقدس شرق» منتشر کرد:

West, E. W., Sacred Books of the East, volume 5, Oxford University Press, 1879.

پس از او دانشمندان دیگری همچون: ماریان موله Mole، زِنِـر Zaehner، والتر بیلی Bailey و دستور کانگا Kanga، ترجمه‌های دیگری از آنرا تهیه کردند. اما مهمترین ترجمه زادسپرم همراه با افزوده‌های فراوان از آن بهرام گور اَنْـکْـلِـسـاریـا است که متنی دقیق و انتقادی از این کتاب را در سال 1964 در بمبئی منتشر کرد:

Anklesaria , B. T., Vichitakiha I Zat- Sparam, Bombay, 1964.

استاد روانشاد دکتر مهرداد بهار نیز واژه‌نامه‌ای از این کتاب فراهم ساخت وقرائت‌های تازه‌ای نسبت به پژوهش‌های پیشین عرضه داشت:

بهار، مهرداد، واژه‌نامه گزیده‌های زادسپرم، بنیاد فرهنگ ایران، 1351.

او همچنین ترجمه بخش‌هایی از زادسپرم را نیز در کتاب‌های زیر منتشر کرد:

همو، اساطیر ایران، بنیاد فرهنگ ایران، 1352؛ و پژوهشی در اساطیر ایران، جلد نخست، 1362.

در سال 1366 استاد محمدتقی راشد محصل، نخستین متن کامل از زادسپرم را همراه با یادداشت‌ها و واژ‌نامه‌ای از لغات گوناگون زبان‌های ایرانی باستان را ترجمه و منتشر کرد که همچنان تنها گزارش متن کامل فارسی از این کتاب است:

راشد محصل، محمد تقی، گزیده‌های زادسپرم، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366.



      

جشن زنانه سیزده بدر

برگرفته از نشست‌های پرسش و پاسخ با این نگارنده در بنیاد جمشید، تنظیم از خانم ویدا حسامیان

چون از عبارت جالب «جشن زنانه» نام ببردید، ابتدا در باره این احتمال توضیح دهید. شواهد مردم‌نگاری و منابع مکتوب در یکی- دو سده پیشین، جای تردید کمی در این باره می‌گذارد. ادوارد پولاک، پزشک اتریشی ناصرالدین‌شاه و معلم مدرسه دارالفنون در سفرنامه خود به سال 1243 خورشیدی (1865 میلادی) گزارش کرده است که زنان تهرانی در روز سیزده‌بدر به آیینی کهن به دشت و صحرا می‌روند و دولت وقت برای جلوگیری از اینکار، عوارضی وضع کرده و مبلغی از زنان دریافت می‌کند. ماری شیل، همسر وزیر مختار بریتانیا در ایران در سفرنامه خود به سال 1228 خورشیدی (1850 میلادی) نقل کرده است که زنان برای سیزده‌بدر به سنت قدیم به باغ سفارتخانه بریتانیا می‌آیند و بجز باغبان‌ها، هیچ مرد دیگری در آنجا نیست. همچنین قهرمان میرزا عین‌السلطنه در روزنامه خاطرات خود شرح می‌دهد که هنگام عزیمت به شمیران در سال 1287 خورشیدی (1326 قمری) دیده است که زنان به سیزده‌بدر آمده بودند و سبزی‌های صحرایی را می‌چیدند در حالیکه مردان به زراعت رفته بودند.

بجز اسناد مکتوب، توجه به باورهای مردم‌شناختی نیز از زنانه بودن سیزده‌بدر حکایت می‌کند. در افغانستان، روز سوم و یا سیزدهم فروردین را «نوروز زنان» می‌نامند. در آسیای میانه و نواحی ورارود، برخی از روزهای نوروزی به «هوروزا» ایزدبانوی سغدی آب‌ها وابسته است و زنان برای بزرگداشت او به دشت و طبیعت می‌روند. در بسیاری نواحی، مراسم فال‌گیری سیزده‌بدر، منحصراً بدست زنان انجام می‌شود. در سنگسرِ سمنان، زنان آش مخصوصی به مناسبت این روز می‌پزند. در میان ارامنه فریدن، تازه‌عروسان با جامه اَروسی (عروسی) خود در مراسم حاضر می‌شوند. در سنگسر و نیز در تبرستان و مازندران، پسران جوان به نامزدها و دلداده‌های خود هدیه‌هایی پیشکش می‌کنند. همه این شواهد که بطور خلاصه گفته آمد، بر زنانه بودن جشن سیزده‌بدر دلالت می‌کنند که بعدها مردان نیز خود را از آن بی‌بهره نکرده‌اند. (البته امیدوارم این سخنان موجب نشود که خانم‌های گرامی، پس از نوروز و اسفندگان، در انتظار هدیه دیگری باشند که دیگر از توان ما خارج است.)

چرا این مراسم در روز سیزدهم فروردین برگزار می‌شود؟ بسیاری از آیین‌های ملی در سرزمین‌های ایرانی، به شیوه‌های گوناگون و در زمان‌های مختلفی برگزار می‌شود. اما از آنجا که شیوه رایج در تهران، بیشتر در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد، تصور می‌شود که همین شیوه در همه‌جا و در میان همه مردمان روایی دارد. برای نمونه، افزودن ماهی سرخ به سفره هفت‌سین، ابتکار ناهنجاری بود که سوداگران در تهران رواج دادند و به لطف تلویزیون، در شهرهای بزرگ هم فراگیر شد. در بسیاری از شهرها و روستاهای دورافتاده که به امواج مخرب تلویزیون دسترسی نداشته‌اند، چنین بدعتی کاملاً ناشناخته است و آیین‌های ایرانی که پیوندی عمیق با پاسداشت زیست‌بوم و گرامیداشت همه موجودات هستی دارد، هیچ ارتباطی با چنین قتل‌عام گسترده‌ای ندارند.

هر چند فراگیرترین شکل برگزاری این جشن در سیزدهمین فروردین‌ماه است اما گونه‌های دیگری از آن نیز شناخته شده است. در برخی نواحی استان سمنان، خوزستان و بختیاری، در چهاردهم فروردین و به نام «چارده‌بدر» برگزار می‌شود. در باختر افغانستان، در نخستین چارشنبه سال و در نواحی استان کرمان در نخستین شنبه سال نو انجام می‌شود. هم‌میهنان ارمنی در سیزدهمین روز ژانویه، و ارمنیان فریدن اصفهان در سیزدهم ماه فوریه چنین جشنی را با نام «دِرِنـدِز» یا «دریانداراج» برگزار می‌کنند. البته روحانیت مسیحی برای این آیین کهن، توجیهی دینی نیز پدید آورده و سیزدهم ژانویه را روز نامگذاری عیسی نامیده است. مراسم روز «کیپور» در نزد یهودیان نیز شباهت‌هایی با سیزده‌بدر دارد. برگزاری سیزده‌بدر در سیزدهمین روز ماه قمری صفر نیز در نواحی گوناگون و در منابع مکتوب سده‌های اخیر دیده شده است. همچنین از گفتارهای ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه چنین برمی‌آید که گویا در زمان او، آیینی شبیه به سیزده‌بدر در ششم فروردین ماه برگزار می‌شده است.

به گمان من، وظیفه پژوهشگران و رسانه‌ها است که در شرح و گزارش آیین‌های ملی، تنها به شیوه رایج در تهران، بسنده نکنند و آنرا گونه اصیل و باستانی هر آیینی ندانند. وظیفه بزرگ ما برای دوری جستن از تفرقه‌های قومی و ایجاد همبستگی ملی، توجه و احترام به تمامی شیوه‌های گوناگون برگزاری آیین‌های ایرانی در همه سرزمین‌ها و بازگو نمودن آنها است. شاید کوتاهی‌های رسانه‌های دولتی و تلویزیون داخلی ایران در این زمینه توجیه‌پذیر باشد، اما برای دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران، بخشودنی نیست.

قدمت سیزده‌بدر چقدر است؟ برای بررسی دیرینگی جشن سیزده‌بدر، ما با یک خلأ درازمدت در منابع و اسناد مکتوب روبرو هستیم. از همین روی، برخی پژوهشگران بر این گمانند که این جشن دیرینگی‌ای بیش از یک یا دو سده ندارد. تمامی منابع مکتوبی که به گزارش صریح سیزده‌بدر (در فروردین یا صفر) پرداخته‌اند، متعلق به عصر قاجاریه هستند. اما دو شاهد دیگر نشان‌دهنده دیرینگی بسیار زیاد این جشن است. یکی آیین‌های بسیار گسترش‌یافته و متنوع و گوناگون سیزده‌بدر است که بر پایه قواعد مردم‌شناسانه و فرهنگ عامه، هر چقدر دامنه گسترش باوری فراخ‌تر و شیوه‌های برگزاری آن متفاوت‌تر باشد، نشان‌دهنده دیرینگی بیشتر آن است. و دیگری، مراسم مشابه‌ای است که بموجب کتیبه‌های باستانی سومری و بابلی (اکدی) از آن آگاهی داریم. بموجب این گزارش‌های مکتوب، آیین‌های سال نو در سومر با نام «زَگموگ» و در بابل با نام «اَکیتو»، دوازده روز به درازا می‌کشیده و در روز سیزدهم جشنی در آغوش طبیعت می‌آراسته‌اند. بدین ترتیب تصور می‌شود که سیزده‌بدر دارای سابقه‌ای دستکم چهارهزار ساله است.

چه ارتباطی بین این جشن و عدد سیزده و نحسی آن وجود دارد؟ در باورهای ایرانی هر یک از روزهای ماه خورشیدی از آنِ یکی از ایزدان و مینویان است و تمامی روزهای سال خجسته و فرخنده هستند. نحس بودن عدد سیزده، ارتباطی با فرهنگ ایرانی ندارد و متعلق به جوامع غربی و اروپایی است و پس از آشنایی و گسترش روابط ایرانیان با اروپاییان از عصر صفوی به بعد، به ایران راه یافته است. می‌دانیم که باور به نحس بودن عدد سیزده، علیرغم پیشرفت‌های همه‌جانبه علمی و تکنولوژیکی هنوز هم عمیقاً در غرب متداول است و ایرانیان با اینکه سخنان فراوانی در باره نحس بودن عدد سیزده را شنیده‌اند، اما می‌دانیم که چنین باوری در نزد عموم مردم رواج گسترده ندارد و اگر دائماً در رسانه‌ها تبلیغ نشود، خواهیم دید که چنین اعتقادی کمتر از زبان مردم شنیده می‌شود.

اما از سوی دیگر، عدد سیزده در نزد ایرانیان و جوامع کهن، بخاطر خاصیت بخش‌ناپذیری آن، عددی «بد قلق» دانسته می‌شده است. در حالیکه عدد دوازده از قابلیت بخش‌پذیری بسیار بالایی برخوردار بوده و به پنج مقسوم کامل و چهار مقسوم با خارج قسمت غیر گنگ، قابل تقسیم است. البته سخن در باره ویژگی‌های خاص و جالب اعدادی همچون سه، پنج، هفت، دوازده، سی، چهل، هفتاد و دو، بسیار است که باید در فرصت دیگری به آنها پرداخت.

اما انتخاب سیزده برای این جشن ایرانیان، نه به دلیل نحس بودن آن، بلکه از آن روی است که روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاهشماری‌های ایرانی از آن ایزد «تیشتَـر»، ایزد آورنده باران و سال خوب، است. (در گاهشماری سیستانی «تیرکیانوا»، در سغدی «تیشیج»، در خوارزمی «چیریج») ایرانیان این روز را برای خجستگی بسیار آن انتخاب کرده‌اند و اینکه در برخی نواحی نیز که سیزده‌بدر را در روز چارشنبه برگزار می‌کنند هم به همین سبب بوده است. چرا که روز چارشنبه‌ در ایران باستان با نام «تیشتَر شید» شناخته می‌شده و در نتیجه پیوندی میان چارشنبه و روز سیزدهم وجود دارد.

دلیل برگزاری سیزده‌بدر چیست؟ سیزده‌بدر، سه دلیل شناخته‌شده دارد. یکی اینکه آخرین روز جشن‌های نوروزی است و همانگونه که پیش از این گفته شد، سابقه‌ای دستکم چهار هزار ساله دارد. دلیل دوم در اینست که در این روز عملاً نیمسال دوم زراعی آغاز می‌شده است. سومین دلیل چنین است که سیزدهم فروردین، نخستین «تیشتر روز» سال است. در این روز، مردمان ایرانی برای نیایش و گرامیداشت تیشتر، ایزد باران‌آور و نوید‌بخش سال نیک، به کشتزارها و مزارع خود می‌رفته و در زمین تازه‌روییده و سرسبز و آکنده از انبوه گل‌ها و گیاهان صحرایی، به شادی و ترانه‌سرایی و پایکوبی می‌پرداخته‌اند و از گردآوری سبزه‌های صحرایی و پختن آش و خوراکی‌های ویژه (در افغانستان به نام «آش ابودُردا») غافل نمی‌شدند. به سخن دیگر، سیزده‌بدر از نسخه‌های جشن‌های تیرگان و آبریزگان است.

گویا نشانه‌هایی از بعضی روابط آزاد و خارج از عرف یا ازدواج مقدس در سیزده‌بدر وجود داشته است؟

این خاص سیزده‌بدر نبوده و عموما مربوط به آیین‌های نوزایی طبیعت است که از ابتدای اسفندماه آغاز می‌شده و با تفاوت‌هایی در زمان و شیوه‌ها، در سراسر آسیای غربی رواج داشته است. فعلا زمان مناسبی برای این بحث نیست.

اگر سیزده‌بدر با نخستین تیشتر روز سال ارتباط دارد، در موقعی که آغاز سال در مبدأ دیگری بوده، بازهم این جشن برگزار می‌شده است؟

ما از برگزاری آیین‌هایی مشابه با سیزده‌بدر بر بنیاد گاهشماری‌های دیگر آگاهی داریم. جشن تیرگان در سیزدهمین روز تابستان، بازمانده نخستین تیشتر روز سال در کهن‌ترین گاهشماری شناخته‌شده ایرانی، یعنی گاهشماری گاهنباری است که در آن سال، از ابتدای تابستان آغاز می‌شده است. آیین قالیشویان اردهال کاشان در سیزدهمین روز پاییز (امروزه در دومین آدینه مهرماه) بازمانده جشن ستایش و نیایشی برای این ایزد بزرگ ایرانیان است و می‌دانیم علیرغم اینکه به این آیین رنگ مذهبی داده‌اند، اما هنوز هم پیوندی ژرف با مراسم نیایش آب و آب‌بازی تیرگانی دارد و تنها مراسم مذهبی است که با گاهشماری خورشیدی سنجیده می‌شود. هم‌میهنان گیلانی و مازندرانی بر بنیاد گاهشماری کهن دیلمی و طبری، آیین‌هایی شبیه به این را در سیزدهمین روز تیرماه خود (برابر با بیست و هفتم و دوازدهم آبان‌ماه) به نام‌های «گالشی جشن» و «تیر ماه سینزده» (sinzdah) انجام می‌دهند. اما سیزدهمین روز سالی با مبدأ آغاز زمستان، امروزه در میان هم‌میهنان ارمنی در روز سیزدهم سال نوی میلادی برگزار می‌شود.

مراسمی که در سیزده‌بدر انجام می‌شده است، چیست و چه دلایلی داشته است؟

بخشی از آیین سیزده‌بدر را، باورداشت‌هایی تشکیل می‌دهد که به نوعی با «تقدیر و سرنوشت» در پیوند است. نمونه اینها عبارت است از فال‌گوش ایستادن، فال‌گیری (به ویژه فال کوزه)، گره زدن سبزه و گشودن آن، بخت‌گشایی (که به ویژه در سمرقند و بخارا رایج است) و نمونه‌های پرشمار دیگر. چنین اعتقادهایی تنها منحصر به سیزده‌بدر نیست بلکه با «آغاز یک مرحله جدید» در پیوند است. و در اینجا آغاز سال نو، آن مرحله جدید است. چنین باورهای مرتبط با بخت و تقدیر، از اعتقادهای بسیار کهن و همچنان زنده و پایدار «زروانی» ایرانیان سرچشمه می‌گیرد. همه مردمان در آغاز هر مرحله جدید در زندگی و روزگار خود، به نوعی در جستجو و گمانه‌زنی برای آینده هستند. بسیارند کسانی که یک واقعه نیک یا بد در بامداد یک روز، در نخستین روز هفته، در نخستین روز ازدواج، در نخستین روز شغل جدید و در بسیاری هنگام‌های دیگر را به کل آن روز یا واقعه تعمیم می‌دهند و به «فال نیک» یا بد می‌گیرند. حتی عبارت‌های تهنیت‌آمیز و نیک‌خواهی که مردمان در آغاز روز یا سال به یکدیگر می‌گویند نیز گونه‌هایی از همین باورها است. چنین مراسمی که عموماً به «پیش‌بینی آینده» یا «تأثیرگذاری بر آینده» مربوط است، تنها متعلق به سیزده‌بدر نیست و در چارشنبه‌سوری و دیگر مناسبت‌های نوروزی دیده می‌شود.

علاوه بر این، آیین‌های سیزده‌بدر بمانند چارشنبه‌سوری و نوروز، بسیار پرشمار، زیبا و دوست‌داشتنی هستند. بازی‌های گروهی، ترانه‌ها و رقص‌های دسته‌جمعی، گردآوری گیاهان صحرایی، خوراک‌پزی‌های عمومی، بادبادک‌پرانی، سوارکاری، نمایش‌های شاد، هماوردجویی‌های جوانان و آب‌پاشی و آب‌بازی (که این آخری در میان «پارسیوان»‌های پاکستان سخت رایج است) بخشی از آن آیین‌هاست.

همانگونه که شباهتی بین چارشنبه‌سوری و نوروز امروزی متداول در تهران و شهرهای بزرگ، با شیوه‌های اصیل و کهن آن وجود ندارد، سیزده‌بدر امروزی نیز تنها نامی از یک جشن کهن را برخود داشته و هیچ شباهتی به آیین کهن و یادگار نیاکان ما ندارد. نحوه اجرای این جشن، مانند بسیاری از دیگر آیین‌های ایرانی، عمیقاً از شیوه اصیل و باستانی خود دور شده است و به شکل فعلی آن، دارای سابقه تاریخی در ایران نیست. اگر در گذشته مادران و پدران ما، سبزه‌های نوروزی خود را در این روز به صحرا می‌برده و برای احترام به زمین و گیاه، آنرا در آغوش زمین می‌کاشته‌اند، امروزه ما آنرا بسوی یکدیگر پرتاب می‌کنیم و تکه‌تکه‌اش می‌کنیم.

سیزده‌بدرِ پیشینیان ما، روزی برای ستایش تیشتر، برای طلب باران فراوان در سال پیش رو، برای گرامیداشت و پاکیزگی طبیعت و مظاهر آن، و زیست‌بوم مقدس آنان بوده است. در حالیکه امروزه روز ویرانی و تباهی طبیعت است. بر این باورم که برای سپندارمذ ایران، برای ایزدبانوی زمین سرسبز، هیچ روزی غم‌انگیزتر از سیزده‌بدر امروزی ما نیست.



      

پنجم اسفند

جشن اسفندگان

روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان

ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن که در همه تقویم‌های ایرانی «اسفندروز» نامیده می‌شود؛ از روزگاران کهن، ماه و روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی دانسته می‌شده است.

واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَـنتَـه‌آرمَـئیتی»، برگرفته شده است. اصل این نام همانا «آرمئیتی» است که واژه سپنته/ سپند برای احترام و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. معمولاً آرمئیتی را به معنای «فروتنی و آرامی» می‌دانند، اما این معنا درست به نظر نمی‌رسد و بسیاری از پژوهشگران آنرا نمی‌پذیرند. ل. مولتون در Early Zoroasrianism آنرا در اصل «آرا ماتا» به معنای «مادر زمین» می‌داند که با واژه سانسکریت و ودایی «اَرامتی» به معنای «زمین» نزدیکی دارد. در «گاتها»ی زرتشت (سرود 45، بند 4)، این واژه در معنای زمین و با توصیف «دختر اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌ای که زرتشت برای دخترش «پوروچیستا» هم بکار گرفته است (ترجمه‌های بارتولومه، دارمستتر و پورداود). همچنین در ترجمه سانسکریت «نریوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئیتی به معنای زمین برگردان شده و در متن پهلوی «زند وهومن یسن» نیز به همین ترتیب بکار رفته است. این نام در زبان و فرهنگ ارمنیان ایرانی نیز تداول دارد. آنان سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» می‌شناسند و او را «ایزدبانوی باروری» می‌دانند.

بنابر این، «آرمئیتی» به تنهایی و یا به شکل «سپنته‌آرمئیتی» در آغاز، نام یا پاژنام «زمین» و به ویژه «زمین بارور» و یا «مادر زمین» بوده و بعدها به فرشته یا ایزد پشتیبان زمین اطلاق می‌شود و پس از آن به پیکر یکی از امشاسپندان یا یاران اهورامزدا در می‌آید.

نگارنده بر این باور است که گویا ایزدبانوی میاندورودی به نام «سَـرپانیتو» یا «اِروئا» که همسر «مردوک» خدای بزرگ دانسته می‌شده، خاستگاهی مشترک با سپندارمذ داشته‌ است. چرا که اِروئا، ایزدبانوی زایش بوده و حتی معنای واژه آن نیز «باروری» بوده است. در میاندورورد باستان و پس از کوچ «کاسیان» آریایی به آنجا، آیینی به نام «هَـشادو» در اجرای نمادین وصلت مردوک و اِروئا، و دیگر مناسک مربوط به «ازدواج مقدس» برگزار می‌شده است. در هر حال، حتی اگر آرمئیتی نه به معنای آرامی و فروتنی، که به معنای مادر زمین بوده باشد؛ نباید پیوند و ارتباط‌های «آرامی» و «آغوش مادری» را حتی دستکم به شکل شباهت واژگان آن در زبان‌های هندواروپایی از یاد ببریم.

از آنجا که در باورهای کهن، زمین را نیز مانند زنان، بارور، زاینده و پرورش‌دهنده می‌دانسته‌اند و همه موجودات بر پهنه او و در پناه و آغوش او پروریده می‌شده‌اند، جنسیت او را نیز «مادینه» فرض می‌کرده‌اند و از همین خاستگاه است که عبارت‌های زیبا و دل‌انگیز «مام میهن» و «سرزمین مادری» بوجود آمده و فراگیر شده است. پیشینیان ما، همانگونه که زمین را زن یا مادر می‌دانسته‌اند، آسمان را نیز مرد یا پدر بشمار می‌آورده‌اند و ترکیب‌های «مادرزمین» و «پدرآسمان» از همین جا برخاسته‌اند. بی‌گمان آنان شباهت‌ها و پیوندهایی بین زن و مرد از یک سو، با زمین و آسمان، و بارندگی و رویش گیاهان، از سوی دیگر احساس می‌کرده‌اند. همچنین این را نیز می‌دانیم که در باورهای ایرانی، نسل بشر یا نخستین زن و مرد جهان، به نام «مشی و مشیانه» از ریشه دوگانه گیاهی به نام «مهرگیاه» در دل زمین بوجود آمده و آفریده شده‌اند و در واقع زمین یا سپندارمذ، مادر نسل بشری دانسته می‌شده است.

کارکردهای آرمئیتی یا سپندارمذ در فرهنگ و ادبیات ایرانی بسیار فراوان و گسترده است. در «گاتها»ی زرتشت، هجده بار از او یاد شده است و زرتشت بارها او را برای زندگی پاک، برای آرامش‌بخشی به کشتزاران، چراگاه‌ها و جانوران، برای پیدایی یک فرمانروای نیک، و برای یاری به دخترش «پوروچیستا» در گزینش شوی خویش، به یاری فرا می‌خواند. در اساطیر ایرانی، او بود که پیشنهاد و فرمان ساختن تیروکمانی برای آرش کمانگیر را به منوچهرشاه داد تا گستره و آغوشش را برای فرزندان خود، فراخناک‌تر کند. متن پهلوی «صددر بندهش» او را یاری‌رسان نویسندگان، به عنوان پدیدآورندگان فکر و اندیشه می‌داند. پلوتارک نقل می‌کند که اردشیر دوم- پادشاه هخامنشی- بهبودی همسرش آتوسا را از سپندارمذ طلب می‌کند و او به یاری آنان می‌شتابد. سراسر اوستا و به ویژه «فروردین یشت» و یسنای 38، آکنده از سخنانی در ستایش و گرامیداشت زمین و زن است.

در اینجا شاید اشاره به این نکته هم مفید باشد که هر سه واژه ‌آرمئیتی، زمین و زن، از واژگان کهن آریایی یا هندواروپایی هستند که با اندک تفاوت‌هایی در ساختار ظاهری و تصریف آن‌ها، در بسیاری از زبان‌های هندواروپایی رواج و گستردگی دارند. همچنین یادآور می‌شوم که واژه «زن» با زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پیوند است. پیشینیان ما زن را بخاطر فرزندآوری، همواره زنده و زندگی‌بخش می‌دانسته‌اند و مرد را مقطوع‌النسل و مرگ او را پایان هستی او بشمار می‌آورده‌اند. به همین دلیل نیز بوده است که در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر می‌دانسته‌اند و این ارتباط چندانی با نظام مادر شاهی یا زن سالاری نداشته است. کتیبه‌های موجود (به ویژه در ایذه) نشان می‌دهد، حتی در دوران عیلامیان نیز با اینکه نظام مادرسالاری وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفی خود، گاه بجای نام پدر به ثبت نام مادر و مادران می‌پرداخته‌اند.

نامگذاری آخرین ماه فصل زمستان بنام اسفند یا سپندارمذ نیز از همین ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. چرا که در همین ماه، نخستین جوانه‌ها از خاک سربرمی‌زند و زایش دوباره زمین را نوید می‌دهد. از همین رو، مردمان ایرانی این ماه و به ویژه روز پنجم آن که با نام ماه همانند است (یعنی اسفندروز از اسفندماه یا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان می‌دانسته‌اند و در این روز، مردان آیین‌هایی برای همسران خود برگزار می‌کرده و هدیه‌هایی به او می‌داده‌اند که متأسفانه آگاهی بیشتری از این مراسم در دست نیست. همچنین بخاطر آغاز فصل رویش و زراعت، از این روز با نام «جشن برزگران» که خود همیاران سپندارمذ در سبزاندن و باروری زمین هستند، یاد شده است. در گاتهای زرتشت نیز بارها نام برزگران (وَرِزیـئَـنـت) با آرمئیتی (زمین) در کنار یکدیگر آمده‌اند.

منابع موجود نشان می‌دهد که جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن‌ها و آیین‌های ایرانی در انحصار هیچیک از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده‌‌های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.

ابوریحان بیرونی از این جشن به عنوان یک جشن کهن یاد می‌کند و اضافه می‌کند که این روز و ماه از دیرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش می‌کرده‌اند. او همچنین نقل می‌کند که در آن زمان این جشن را با نام «مردگیران» می‌شناخته‌اند، به این معنا که زنان از مردان خود هدیه‌ای می‌گرفته‌اند.

امروزه تا آنجا که این نگارنده آگاهی دارد، این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مرکزی ایران، همچون اقلید، کاشان و محلات برگزار می‌شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می‌پزند که بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می‌شود. این آیین در روستاهای پیرامون کاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرک و نیاسر، در نخستین روز اسفندماه برگزار می‌شود. مری بویس (در تاریخ کیش زرتشتی، جلد یکم) گزارش می‌کند که تا مدتی پیش در روز اسفندگان، زرتشتیان کرمان به صحرا می‌رفته و تعداد بی‌شماری از حشرات و پرندگانی که از نظر آنان آسیب‌رسان دانسته می‌شده‌اند را می‌کشته‌اند.

جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطوره‌های زایش و باروری است. با توجه به منابع موجود دانسته می‌شود که اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلکه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن. بیرونی نیز در نقل آیین‌های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می‌کند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین‌هایی نیز که امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیک میهن برگزار می‌شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر‌آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.



      

سرگذشت انسان در ایران از کهن‌ترین روزگاران تا پایان دوره هخامنشی

 بخش نخست

عصر پارینه سنگی، عصر کیومرث، 1000000 تا 15000 سال پیش

کلیات و تعریف ایران، امکان مقایسه یافته‌های باستان‌شناختی با گزارش‌های شاهنامه؛ تعریف دوران پارینه سنگی (کهن سنگی، پالئولیت) همراه با زیردوره‌های آن به نام‌های: پارینه سنگی زیرین (آشولی)، پارینه سنگی میانی (موستری)، پارینه سنگی بالایی (بردوستی)، دیرینگی یک میلیون ساله این دوران در ایران، انسان هوموارکتوس (انسان قائم، انسان ریخت)، انسان نئندرتال، انسان کرومانیون (هوموساپینس، انسان هوشمند)، فهرستی از کهن‌ترین نواحی کشف آثار هر دوره، کهن‌ترین نمونه‌های ابزارهای سنگی و بازمانده‌های اندام آدمی، چگونگی تشخیص سن و جنسیت آنان، کهن‌ترین نشانه‌های پیدایش باورها، اعتقادات و بروز احساسات، کهن‌ترین نیایشگاه شناخته‌شده، جیره غذایی در زمان‌های یخبندان و بین یخبندان، کهن‌ترین نمونه‌های آثار هنری، همزیستی و ویژگی‌های نظام‌های زندگی ابتدایی در مناسبات و روابط کاری و جنسیتی، اشاره‌های شاهنامه به زندگی در کوه، پوشش از پوست حیوانات، خوراک و پوشاک طبیعی و میوه‌خواری، حمله دیو سیاه (نمادی از سرما و یخبندان) کشته شدن سیامک و زنده ماندن کیومرث به عنوان نماد نابودی مردمان بر اثر یخبندان اما زنده ماندن نسل بشری.

بخش دوم

عصر میان سنگی، عصرهوشنگ، 15000 تا 10000 سال پیش

تعریف دوران میان‌سنگی (مزولیت، زارزی، فراپارینه سنگی)، ذخیره مواد غذایی و آغاز اهلی کردن حیوانات، ساخت تراشنده‌ها و قلم‌های حکاکی، ساخت داس و دندانه‌های ریزتیغه‌ای (نشانه‌ای از آغاز کشت)، رواج سنگ ابسیدین (نشانه‌ای از آغاز مبادله و تجارت ابتدایی)، پیدایش سنگ‌ساب (نشانه‌ای از آماده‌سازی غذا)، کهن‌ترین نمونه‌های خانه‌سازی، نگاره‌های صخره‌ای، زیورآلاتی از سنگ و صدف، کاربرد فراگیر گِل اُخرا، جمعیت اندک ناشی از یخبندان پیشین، وابستگی به سرزمین، نمونه‌هایی از سکونتگاه‌ها، آثار هنری، آثار اعتقادی، جیره غذایی، اشاره‌های شاهنامه به ساخت ابزار سنگی، آغاز کشت و زرع، اهلی کردن حیوانات و وابستگی به سرزمین در عصر هوشنگ.

بخش سوم

عصر نو سنگی، عصر تهمورث، 10000 تا 7000 سال پیش

تعریف عصر نوسنگی (انقلاب نوسنگی)، گسترش یکجانشینی، چشم‌انداز اقلیمی، گسترش کشاورزی، ساخت سفال دست‌ساز، ساخت ظرف‌های سنگی، رواج پیکرک‌های گلی، پیدایی دوک نخ‌ریسی (نشانه‌ای از رواج ریسندگی و بافندگی)، اهلی شدن حبوبات و غلات، پیدایش فرهنگ عمومی، قراردادهای اجتماعی و نظام همزیستی، پیدایی دین و باورهای فراگیر، نظام اجتماعی و اقتصادی اشتراکی، انبار و ابزارخانه اشتراکی، کاربرد فراگیر رنگ سبز و سرخ بدست آمده از خاک‌های محتوی اکسیدهای مس و آهن، بقایای قیر طبیعی، بازمانده‌های کفپوش‌های حصیری، تجارت فیروزه و لاجورد، دفن بر پهلوی چپ و رو به غروب خورشید انقلاب زمستانی، نمونه‌هایی از آثار و سکونتگاه‌ها، اشاره‌های شاهنامه به ریسندگی، بافندگی، کفپوش‌بافی و پیدایی دین در عصر تهمورث.

بخش چهارم

عصر مس، عصر نخست جمشید، 7000 تا 6000 سال پیش

تعریف عصر مس (کالکولیتیک، انه‌آلیت، پیش از شهرنشینی)، کشف مس، چکش‌کاری و سپس ریخته‌گری، دگرگونی در نیروهای تولیدی جامعه، ساخت چرخ به عنوان یکی از بزرگترین اختراعات بشری، کشتی‌رانی ابتدایی، پیشرفت در پزشکی و تراش دندان پوسیده با مته‌های سنگی یک میلیمتری و جراحی جمجمه برای معالجه ئیدروسِفالی، نظام زراعت آبی و حفر راه‌آبه‌ها، معماری و خانه‌های بزرگ اشتراکی، گسترش کشاورزی و پیدایش مازاد محصول، تقسیم نیروی کار ناشی از پیشه‌های تخصصی و دگرگونی در روابط تولیدی، شکل‌گیری روستا‌های کوچک و فراوان، اقتصاد مبتنی بر گاوداری، پوشاک و زیورآلات مرغوب، گسترش نگارگری بر روی آثار سفالین، پیدایی نخستین نمونه‌های ابتدایی گاهشماری خورشیدی و قمری، رواج بزک‌ساب‌ها و عطرساب‌ها، گسترش مبادلات تجاری سنگ لاجورد، فیروزه و درّ کوهی از شمال با سنگ مس از جنوب، رشد جمعیت، زندگانی بدون حکومت مرکزی و دین رسمی، نبود آثار جنگ و ناامنی، خوشبختی و آسایش همگانی، نمونه‌هایی از آثار و سکونتگاه‌ها، اشاره‌های شاهنامه به کشف فلز، پوشاک مرغوب، خانه‌سازی، گوهرتراشی، گاهشماری، کشتی‌سواری، رواج پزشکی، گسترش بوی‌های خوش، تقسیم کار، نبود حکومت و اطاعت از فرمان وجدان در عصر جمشید فرهمند، پایان این دوره با بارندگی و سیل‌های فراوان پانصدساله، طوفان عصر جمشید، مانو، یـو و نوح.

بخش پنجم

عصر مفرغ، عصر دوم جمشید، 5500 تا 4000 سال پیش

تعریف عصر مفرغ (برنز، آغاز شهرنشینی)، پایان بارندگی‌ها و گسترش دوباره جوامع انسانی در دشت، دگرگونی در نیروهای تولیدی جامعه و روابط تولیدی، گسترش مبادلات تجاری، پیدایش مازاد محصول و دارایی خصوصی، رواج چرخ سفالگری، کشف ارزیز (قلع) و ترکیب با مس، بدست آوردن فلز مفرغ با نقطه ذوب پایین و استحکام بیشتر، آغاز عصر تاریخی در جنوب غربی ایران (سلسله‌های عیلامی اَوان، سیماش و سوکل‌مخ)، نخستین نمونه‌های خط هندسی و پیش‌عیلامی، پیدایش حکومت و نظام سیاسی توسط دارندگان دارایی بیشتر بعنوان ابزار کنترل جامعه، پیدایش حکومت نتیجه نظام تولید برای مبادله بجای تولید برای مصرف، نظام تولید برای مبادله نتیجه افزایش ثروت جامعه و پیدایش مازاد محصول فراوان، سلطه دارندگان دارایی بیشتر بر ابزار و امکانات تولید، کشمکش و برخورد طبقاتی، پیدایی تمدن‌ها در مصر، میاندورود و سند، گسترش خشکسالی در اواخر این عصر و ابداع قنات و رواج سفال خاکستری، پایان همیشگی سفال‌های نگارین، شدت گرما و خشکسالی، نابودی و مهاجرت جوامع بشری از ایران به سرزمین‌های دیگر، خشکسالی به عنوان سومین عامل بزرگ تباه‌کننده تمدن‌های ساکن در ایران پس از یخبندان و بارندگی‌های پیشین، نمونه‌هایی از آثار و سکونتگاه‌ها، اشاره‌های شاهنامه به مهاجرت مردمان، فرمانروایی ضحاک به عنوان نمادی از خشکسالی، گسست فره از جمشید به عنوان نمادی از تباهی جوامع بشری، نابودی همیشگی زندگانی آرام و همزیستی مردمان.

بخش ششم

عصر آهن، عصر کاوه و کیانیان، 3700 تا 2700 سال پیش

تعریف عصر آهن، کشف آهن و توانایی رسیدن به کوره‌هایی با 1500 درجه حرارت، انقلاب تمام عیار صنعتی، رواج شیشه‌گری، گسترش فلزگری و ساخت آوندهای زرین و سیمین و مفرغی زیبا و نگارین، ساخت و ساز سلاح، گسترش جنگ‌های فراگیر و بی‌پایان، حملات مداوم سرزمین‌ها به یکدیگر، تمرکز ثروت و اقتصاد در نزد حکومت‌ها به عنوان حافظ منافع دارندگان دارایی بیشتر، ایجاد جوامع بشدت طبقاتی، گورستان‌های بزرگ، گونه معماری تدافعی و نظامی، نبود حیرت‌انگیز بازمانده‌های مسکونی مردمی، پیدایی خط عیلامی نو، اوج تمدن عیلام و سپس نابودی آن به دست آشوریان، ساخت نیایشگاه‌های بزرگ حکومتی، ساخت کهن‌ترین تقویم‌های آفتابی، پیدایی کاسیان، سکاییان، کاسیتیان، مانداییان، اورارتوییان، گوتیان، لولوبیان، هیتیان، کوشش ایرانیان برای غلبه بر تهاجم ساکنان میاندورود، پیدایش مصلحان اجتماعی و چاره‌اندیشان جوامع بشری در اواخر این عصر، زرتشت در ایران، بودا در هند و موسی در مصر، گسترش و رواج داستان‌ها و حماسه‌های ملی ایران، بنیادهای اوستا و شاهنامه، قیام کاوه آهنگر نمادی از کوشش کاسیان فلزگر برای رهایی ایران، غلبه کاوه بر ضحاک و کاسیان بر حکومت‌های میاندورود، گزارش شگفت فردوسی از کوشش فرانک برای پروراندن فرزندی در نزد پیرمرد و گاو برمایه و خوش رنگ و نگار (نمادی از آیین‌های کهن و فرهنگ ایرانی)، مقاومت خاندان رستم و انزوای اتحادیه کیانی سیستان، ناپدید شدن (و نه مرگ) کیخسرو و پایان دوران پهلوانی‌ها و حماسه‌های ملی ایران، نمونه‌هایی از آثار و یادمان‌ها، آثار عیلامی، انتظار پیدایی نجات‌بخشان.

بخش‌های هفتم به بعد

عصر ماد و هخامنشی

بررسی دستاوردهای تمدنی، منابع مطالعاتی، نظام سیاسی، آثار معماری، خط و کتیبه‌ها، هنر و نگارگری، فلزگری و زیورآلات، دستاوردهای دانشی همچون ستاره‌شناسی، ریاضیات، مهندسی، جغرافیا، معدن‌کاوی، اوزان و مقیاس‌ها، جامعه مردمی، نهادهای عمومی، ادیان و باورها، اسطوره‌ها، آثار ایرانی در سرزمین‌های دیگر، علل چهارمین افول تمدن ایرانی در اواخر عصر هخامنشی و نگاهی گذرا به عصر اشکانیان و ساسانیان.



      

بازماندی کهن از جشن تیرگان و آرزوی باران

آیین‌ها و باورداشت‌های مقدس، همواره برای مردمان باورمند بدان، به عنوان یک اصل مقدس و گرامی زنده می‌مانند و در کشاکش رویدادهای زمانه و هنگامه‌های گوناگون، تنها از شکلی به شکل دیگر در می‌آیند و یا وجه تسمیه خود را تغییر می‌دهند. نیایشگاه‌ها، زیارتگاه‌ها و هرگونه مکان مقدس دیگری نیز به همین گونه و در گذر زمان و بنا به مصلحت‌ها، پاره‌ای تغییرات در نام و آیین‌های وابسته به آن انجام می‌شود، اما تقدس خود را حفظ می‌کنند. از همین روی است که بسیاری از کلیساها در اروپا بر جایگه نیایشگاه‌های میترایی برساخته شده‌اند و بسیاری از مساجد و امامزاده‌ها در ایران، جایگاه آتشکده‌ها و دیگر نیایشگاه‌های کهن‌تر بوده‌اند و همان آتشکده‌ها نیز خود بر روی بازمانده‌های دیگری از نیایشگاه‌های پیروان و باورمندان به میترا و آناهید و تشتر و دیگران سر بر کشیده بودند.

امروزه در اردهال کاشان به پیروی از رسمی کهن آیینی به نام «قالی‌شویان» برگزار می‌شود که از برخی ویژگی‌ها و شیوه‌های برگزاری مراسم، پیوند آن با آیین‌های جشن تیرگان، ستایش تشتر/ تیر و یا دعای باران به دیده می‌آید.

«مشهد اردهال» در 40 کیلومتری غرب کاشان و در کنار راهی است که از راوند به سوی دلیجان می‌رود. در این محل بنای امامزاده سلطان علی بن محمد باقر قرار دارد که قدمت آن به سده ششم هجری می‌رسد و در طول زمان، به ویژه در عصرهای صفوی و قاجار، بناها و آرایه‌های معماری گوناگونی بر آن افزوده شده و هنوز هم می‌شود. بنای نیایشگاه بر کنار یک خشک‌رود و در نزدیکی دره و گردنه‌های کوه «اردل» واقع است و تکیه بر جبهه جنوبی کوهی نه چندان بلند دارد. در روستا و دشت پیرامون، بازمانده‌های قلعه‌ها، امامزاده‌ها، درختان کهنسال و دیوارهای بزرگ و کهن فراوانی به چشم ‌می‌خورد که نشانه‌ای از گذشته پر رونق آن ناحیه هستند.

در صحن امامزاده، سنگابی بزرگ و نگارین برای آب آشامیدنی و حوض بزرگی جای دارد که از آب قنات غیاث‌الدین سیراب می‌شده است. در گذشته، اتاقی به نام «آتش‌خانه» یا «چراغ‌خانه» نیز در آنجا بوده که امروزه همانند نمونه‌های مشابه آن در زیارتگاه‌های دیگر، ویران شده است.

در روز سیزدهم مهرماه هر سال (امروزه در دومین آدینه مهرماه) که سالگرد شهادت امامزاده دانسته می‌شود؛ مردمان بسیاری از دور و نزدیک در اردهال گرد هم می‌آیند تا شاهد مراسم نمادین تغسیل امامزاده باشند. در این مراسم که منحصراً توسط اهالی روستای «فیـن» کاشان و چند روستای دیگر برگزار می‌شود و دیگران حق شرکت در آنرا نداشته و تنها تماشاچی هستند؛ یکی از قالی‌های درون بنای امامزاده، به عنوان قالی‌ای که به هنگام شهادت در تابوت او بوده و پیکر امامزاده را در آن پیچیده بوده‌اند، به صورت لوله‌شده بر دوش جوانان قرار می‌گیرد و آنان آنرا به سوی چشمه‌ای که در حدود چند صد متری شرق بنا واقع است، می‌برند. به دنبال این دسته، گروهی دیگر که هر یک چوبدستی بلندی را بر دست دارند، حرکت می‌کنند و با تکان دادن چوبدستی در هوا به نبردی نمادین با قاتل امامزاده می‌پردازند.

قالی بر کنار چشمه به زمین می‌آید و آب چشمه را به نشانه غسل دادن امامزاده بر آن می‌افشانند و آنگاه دوباره آنرا با شور و هیجان به سوی بنا باز می‌گردانند. پیش از ورود قالی به آرامگاه، چوب بدستان با دویدن و تکان دادن چوب‌ها و فریاد و شعارهای مهیج، نبرد با «اشقیاء» قاتل امامزاده را دنبال می‌کنند. رسیدن حاملان قالی به درگاه ورودی امامزاده و سپردن آن به گروهی دیگر که می‌باید آنرا به درون ببرند، همراه با تشریفات خاصی است که شدت ازدحام و فشار و کش‌وقوس‌های فراوان، آن هنگام را به لحظه‌هایی پر تب‌وتاب تبدیل می‌کند و بسیاری از جوانان چنان از شدت این همهمه و گیرودار از حال می‌روند که جز با دیدار آن، امکان توصیف دیگری نیست.

حاشیه این مراسم نیز دیدنی و جالب است. هزاران هزار مردمان و ماشین‌هایی که از دور و نزدیک در دشت اردهال گرد آمده و گاه تا چند روز اتراق می‌کنند؛ پرده‌خوانان و شبیه‌خوانان توانا که یادمانی از آیین‌های نمایشی ایرانی هستند؛ دست‌فروشان بسیار و بازار مکاره بزرگی که تا چند روز در دشت پیرامون برگزار شده و هر آنچه از شیرینی‌ها وخوراکی‌ها، پارچه و پوشاک، عطر و ادویه، آینه و کارد و ظروف آشپزخانه، تله موش و دام پرندگان، ابزار کشاورزی و زین‌ابزار اسب و چارپایان، تا هر آنچه که فروش و تماشای آن حتی به وهم کسی هم نمی‌رسد، از دیدنی‌ها و ویژگی‌های آیین قالیشویان مشهد اردهال است. بسیاری از مردم خرید پاره‌ای از جهیزیه دختران یا ابزار کشت و زرع خود از این بازار مکاره را خوش یمن و موجب برکت می‌دانند.

در زمینه رویدادهای تاریخی مربوط به چگونگی و چرایی ورود امامزاده به اردهال و وقایع پیش‌آمده و سپس جنگ‌ها و شهادت او، روایت‌های متعدد و بسیار متفاوتی گفته شده است که همین تفاوت‌ها و تناقض‌های فراوان، در کنار نبود اسناد تاریخی، نشانه‌ای از داستان‌گونه بودن همه آنهاست. از همین روی است که ملا محسن فیض کاشانی، حکیم و عارف عصر صفوی در کتاب «انجم فروزان» وجود شخصیتی به نام سلطان علی و آرامگاه او در مشهد اردهال را یکسره افسانه و خرافه می‌داند.

امروزه برخی از پژوهشگران و از جمله استاد جابر عناصری در«اساطیر و فرهنگ عامه ایران» (1374، ص 99 تا 101) این مراسم را بازمانده‌ای از جشن مهرگان می‌دانند. در حالیکه هیچگونه شباهتی بین مراسم قالی‌شویان با جشن مهرگان (جز نزدیکی زمانی این دو با یکدیگر) عرضه نشده است.

آیین قالیشویان اردهال کاشان در سیزدهمین روز مهرماه برگزار می‌شده که در سال‌های اخیر برای فراهم آمدن امکان بیشتر حضور مردم، در دومین آدینه مهرماه برگزار می‌شود. این مراسم شباهتی فراوان با آیین‌های کهن ایرانی و همچنین آیین‌های در پیوند با «تـشـتـر» (تـیـر)، پرنورترین ستاره سراسر آسمان و ایزد باران‌آور و بخشنده سال خوب و خرم دارد و ظاهراّ و به دلایل زیر نه تنها ارتباطی با وجه تسمیه شناخته‌شده خود ندارد، بلکه شباهتی فراوان با جشن تیرگان و دیگر آیین‌های باران‌خواهی دارد.

نخست اینکه، زمان برگزاری این مناسک که به سالگرد شهادت و تدفین امامزاده منسوب است، با گاهشماری خورشیدی سنجیده و انجام می‌شود که هیچ نمونه مشابهی در مناسبت‌های مذهبی دیگر ندارد.

دوم اینکه، سیزدهمین روز مهرماه برابر است با تیر روز از این ماه که نخستین تیر روز فصل پاییز و نخستین تیر روز از سال نوی زراعی است که می‌دانیم سال زراعی از ابتدای پاییز، آغاز و در پایان تابستان بعدی به پایان می‌رسد.

این روز، هنگام یکی دیگر از چهار جشن تیرگان سالیانه است که سه جشن دیگری عبارتند از جشن سیزده‌بدر در سیزدهمین روز فصل بهار برای سالی که از ابتدای بهار آغاز می‌شود؛ جشن تیرگان در سیزدهمین روز تابستان، هم برای گاهشماری فعلی و هم برای سالی که از ابتدای تابستان آغاز می‌شده؛ و نیز جشن دیگری در سیزدهم (و گاه چهاردهم) ژانویه برای سالی که از ابتدای زمستان آغاز می‌شده و امروزه تنها در میان ارمنیان ایران روایی دارد.

از سوی دیگر نام فصل پاییز در بسیاری از متون ادبیات فارسی از جمله در شاهنامه فردوسی به گونه «تـیـرماه» آمده است و منظور از آن، نه ماه تیر که کل فصل پاییز یا خزان است. در آثار‌الباقیه ابوریحان بیرونی نیز از اول پاییز به نام «تیرماه» یاد شده و در فرهنگ اسدی توسی هم، تیر به معنای فصل خزان ضبط شده است. امروزه تا آنجا که این نگارنده می‌داند، چنین نامگذاری برای این فصل، در میان مردمان فارسی‌/ تاجیکی زبان آسیای میانه و نیز در افغانستان کاربرد و روایی دارد.

به عبارت دیگر، سیزدهم مهرماه برابر است با تیر روز از تیرماهی که خود نخستین تیر روز سال می‌بوده و مردمان در این روز برای آرزوی باران کافی و سالی پر باران و حاصلخیز به انجام آیین‌هایی در ستایش و گرامیداشت تشتر می‌پرداخته‌اند که نمونه‌های فراوان آن در «تشتر یشت» اوستا دیده می‌شود.

سوم اینکه، پیوند تابوت و تدفین و قالیشویی با مراسم دعای باران یا باران‌خواهی در نواحی گوناگون دیگری از ایران دیده شده است. هر چند که نگارنده نمی‌تواند دلیلی برای این ارتباط ارائه کند اما واقعیتی است که نمونه‌هایی از آنرا می‌توان در باورهای مردمی دنبال کرد. برای نمونه، در حسینیه «ششناو» تفرش، تابوتی نخل‌مانند را درست بر روی نهر آبی که از میانه حسینیه می‌گذرد، جای داده‌اند تا از آب چشمه فرو کاسته نشود. در روستاهای پیرامون تبریز، تابوتی را به هنگام خشکسالی در میان آب‌های قنات یا نهر می‌‌گذارند تا سبب افزایش آب شود و در روستاهای اطراف مراغه اینکار را با پاشیدن آب چشمه‌ بر روی قالی انجام می‌دهند. نمونه‌ای که شباهتی فراوان با قالیشویان اردهال دارد.

چنین باورداشت‌هایی در متون جغرافیای تاریخی ایرانی نیز روایت شده است. اصطخری نقل می‌کند که مردمان شهر شوش تابوتی را یافتند که گفته می‌شد استخوان‌های دانیال نبی در آن بوده و «مردمان سوس آن تابوت را حرمت داشتندی و به وقت تنگی بیرون آوردندی و باران خواستندی» (اصطخری، مسالک و ممالک، به اهتمام ایرج افشار، چاپ سوم، 1368، ص 91).

چهارم اینکه، داستان‌هایی که از سرگذشت و جنگ‌های امامزاده با دشمنان، در باورها و نقل‌ها و قصه‌های مردم منطقه باقی مانده است نیز تا اندازه‌ای با آیین‌های باران‌خواهی در پیوند است. در گزارش‌هایی از این نمونه گفته می‌شود که امامزاده سلطان علی به هنگام جنگ با مشرکان دچار تشنگی سختی شد که چون دسترسی به آب نداشت، شمشیر خود را بر زمین فرو کرد و از جای آن شمشیر، چشمه آبی جوشان شد. همچنین گفته می‌شود که یکی از دلایل شکست امامزاده در جنگ، این بود که دشمنان بدخواه، گروهی از نسوان برهنه را به نبرد با او فرستادند که ایشان برای اجتناب از دیدار آنان، از نبرد خودداری کرد و این منجر به شکست شد. ارتباط چنین برهنگانی با طلب باران و آیین‌های نیایشی به درگاه ایزد باران‌آور، به فراوانی در اسطوره‌های بسیار کهن و به ویژه در اساطیر میاندورود (بین‌النهرین) فرا دست آمده است که اکنون فرصت مناسبی برای پرداختن بیشتر بدان نیست.

همچنین در روایت‌های دیگری از مردمان محلی، امامزاده را دلاوری می‌دانند که با اژدهایی «زرد زهر» که در کوه‌های خاوه (روستایی در غرب اردهال) منزل داشت، مبارزه کرده و او را هلاک می‌کند. در باورهای ایرانی، اژدها از نابود کنندگان و سوزندگان زمین زراعی و تباه‌گران آب‌ها دانسته می‌شود و در بند سوم از فرگرد یکم وندیداد، به روشنی از اژدها به عنوان عامل تباهی رود گرامی «دائیتیا» در «ایران‌وِیج» یاد می‌شود.

پنجم اینکه، نکته جالب دیگری که نگارنده در این مراسم دیده، چنین است که پس از آب‌پاشی به قالی (و نه شستشو) و بازگشت حاملان قالی از کنار چشمه به سوی بنای امامزاده، گروهی از زنانی که به فراوانی در محل چشمه حاضر بودند، با کاسه‌های کوچکی که در زیر چادر به همراه داشتند و یا با کف دست، آغاز به پاشیدن آب به سر و روی یکدیگر کردند که البته برخی دیگر نیز آنان را از اینکار نهی می‌کردند.

تمامی آیین‌ها و مراسمی که در این روز در اردهال برگزار می‌شود و همچنین شیوه گردهمایی مردمان و نمایش‌ها و بازارها و آب‌پاشی‌ها، حکایت از آیینی کهن همراه با جشن و شادی و حضور در صحرا دارد و نه مراسمی که با غم و مویه توأمان باشد. نگارنده جز مرثیه‌ها و روضه‌هایی که از بلندگوهای متولیان بنا پخش می‌شود، هیچ نمونه‌ای از اشک و زاری و ناله، حتی در میان برگزارکنندگان مراسم مشاهده نکرد. ‌

همچنین به نظر می‌آید که بجز اینکه چنین مراسمی، یادمانی از آیین‌های ستایش و نیایش تشتر و طلب باران بوده باشد؛ گمان می‌رود که بنای امامزاده نیز می‌تواند در اصل یکی از نیایشگاه‌های باستانی تشتر در ایران بوده باشد که تاکنون نمونه‌ای قطعی از آن شناخته نشده است.

برای جوانان روستای فین و دیگر روستاهایی که بنا به رسمی دیرین، تنها آنان اجازه برگزاری مراسم را دارند و تاکنون این آیین کهن ایرانی را زنده و پاینده داشته‌اند، بهترین آرزوها را دارم و امیدوارم با تمام توان در پاسداشت آن و جلوگیری از تغییرات دلبخواهی امروزین آن بکوشند.



      

در سرزمین درفش‌های برافراخته

شهر بلخ در شمال افغانستان امروزی و در نزدیکی رود آمودریا (جیحون) قرار داشته است. مردمان این شهر پس از ویرانی آن به دست قیس‌ بن هیثم، شهر جدید بلخ را در بیست کیلومتری شرق آن بنا کردند که امروزه به نام «مزارشریف» شهرت دارد.

چند هزار سال است که یکی از بزرگترین و شکوهمندترین و زیباترین و مردمی‌ترینِ جشن‌های نوروزی در میان همه سرزمین‌های ایرانی، در شهر بلخ، در این پایتخت باستانی ایرانی و با برافراشتن درفش سه رنگ کاویانی، در میان انبوهی از مردمانی که از دوردست‌ها گرد آمده‌اند، و در میان شادی کودکان و سرودهای زیبای دختران و دعای مادران و آرزوها و آمال پدران و در کنار بنای فرخنده و ورجاوند «مزارشریف» مزار باستانی ایرانیان، و در میان «دشت شادیان»، دشتی دورکرانه و آکنده از گل‌های سرخ لاله، برگزار می‌شده است.

اینک امسال (منظور نوروز 1380) سومین سالی است که درفش گل سرخ به اهتزاز در نخواهد آمد. آنروز که قیس بن هیثم، مرکوبش را در آب‌های پاک و گرامی «بلخ‌رود» فرو برد و از جشنگاه و انجمن‌گاهِ رایومندِ نوبهار بلخ، آن جایگاه گردهمایی سرداران سرزمین‌های ایرانی و آن جایگاه اهتزاز درفش‌های نمایندگان ایرانی، تنها ویرانه‌ای بر جای گذاشت و پیکره‌های شکوهمند و ستاره‌آذین آناهید را خرد می‌کرد؛ آیا می‌دانست که از پس سالیانی دراز، بازماندگان او دگرباره دست‌های خود را بسوی این یادمان‌های گرانپایه ایرانی دراز می‌کنند و سلاح‌های خود را بسوی تندیس‌های فرازمندِ «بامیان بامیک»، تندیس بودای مظهر صلح و آشتی، نشانه می‌روند و حتی مانع برگزاری «جشن گل سرخ» می‌شوند؟

اما به راستی امروزه نیز مردمان بلخ و بادغیس و هرات، آن مرز پَـروان و بامیان و چَـخچَـران، آن مردمان شِـبرغان و سمنگان و بغلان و بدخشان و آن شیران تُـخار و «دره پنج‌شیر»، دانند چاره کار را نرم نرمک. و اینان اینک شبیه همان ترانه‌ای را می‌سرایند که پیش از این پدرانشان برای پسر هیثم ساختند و طبری آنرا روایت کرده است و هنوز هم در افغانستان سروده می‌شود:

از ختلان آمدی/ با روی سیاه آمدی

آواره باز آمدی/ خشک و نزار آمدی

آیین برافراشتن درفش کاویانی در بلخ باستانی یا مزارشریف امروزی که در بیست کیلومتری بلخ واقع است، پیشینه‌ای چند هزار ساله دارد. در اوستا، بلخ با پاژنام «سریرام اردوو درفشام» همراه است؛ به معنای «بلخ زیبا با درفش‌های برافراخته». تعبیری که در ادبیات پهلوی و در شاهنامه فردوسی به گونه «بلخ بامی» (بلخ درخشان) ماندگار شد.

«درفش‌های برافراخته» به پایتختی و مرکزیت بلخ اشاره می‌کند، جایگاهی که سرداران و نمایندگان سرزمین‌های ایرانی درفش‌های خود را در کنار یکدیگر و در پیرامون درفش کاویانی، در «انجمن‌گاه نوبهار» و در آغاز هر بهار بر می‌افراخته‌اند و یگانگی و یکرنگی و همبستگی همه مردمان سرزمین‌های ایرانی را پیمان می‌گذاردند و یادآوری می‌کردند.

به گمان نگارنده، درفشی که امروزه در مزارشریف برافراشته می‌شود، «درفش کاویانی ایران» است. چرا که درفش کاویانی آنگونه که در شاهنامه فردوسی به روشنی بیان شده است، با سه پارچه سرخ و زرد و بنفش، آذین می‌شده است و درفش مزارشریف نیز با سه پارچه سرخ و زرد و بنفش، برافراخته می‌شود:

فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش/ همی خواندش کاویانی درفش

به پیش اندرون کاویانی درفش/ جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش

آیین برافراختن درفش در افغانستان بنام «میلَـه گل سرخ» (جشن گل سرخ) یا مراسم «ژنده بالا» نامبردار است. نام گل سرخ از آن روست که در آغاز بهار، دشت‌های پیرامون بلخ که به دشت شادیان شناخته می‌شود و در کنار هجده نهر بلخ‌رود و پیرامون دریاچه باستانی بلخ که امروزه خشک شده است، آکنده از گل‌های سرخ لاله می‌شود. گل‌هایی که تمامی دیوارهای نوبهار را با آن می‌پوشانده‌اند و آذین می‌کرده‌اند.

منظور از گل سرخ در افغانستان، گلی است که در ایران امروزی بنام گل شقایق مشهور است که خود نوعی از گل لاله می‌باشد.

توجه به جزئیات این گل نشان می‌دهد که گل سرخ لاله یا شقایق با سه ویژگی به آیین برافراشتن درفش در مزارشریف شباهت دارد. نخست اینکه این گل از سه رنگ سرخ و زرد و بنفش تشکیل شده است؛ گلبرگ‌ها به رنگ سرخ، انتهای گلبرگ‌ها به رنگ بنفش و پرچم‌ها به رنگ زرد هستند. پس رنگ‌های این گل با رنگ‌های درفش کاویانی همانند است. دوم اینکه ده‌ها پرچم میانه گل، به دور میله مرکزی بلند آن گرد آمده‌اند، همانند گرد آمدن درفش‌های نمایندگان ایرانی بر پیرامون درفش کاویانی. سوم اینکه گل سرخ لاله یا شقایق، تنها بصورت خودرو و در دشت‌های آزاد می‌روید و شکوفان می‌شود و هیچگاه نمی‌توان آنرا در اسارت نگهداری کرد؛ چرا که بلافاصله پس از چیده‌شدن و حتی در بهترین شرایط نگهداری، به سرعت می‌پژمرد و از بین می‌رود. به این سبب این گل نشان و نماد آزادگی است و درفش کاویانی نیز نشان ونماد آزادگی خوانده می‌شود.

اهمیت نیایشگاه نوبهار در فرهنگ ایرانی تا بدان پایه بوده است که شاهنامه فردوسی آنرا قبله‌گاه ایرانیان گزارش کرده است:

به بلخ گزین شد برآن نوبهار/ که یزدان پرستان برآن روزگار

مر آن خانه داشتندی چنان/ که مر مکه را تازیان این زمان

اما از سوی دیگر واعظ بلخی، نوبهار را قبله‌گاه شیطان روایت کرده است: «خانه شیطان در نوبهار بلخ است. شیطان هر ساله در آغاز سال نو شمسی احرام می‌گیرد و در آن خانه حج می‌گزارد. در مراسم ابلیس، مردمانی از اطراف و اکناف، از تخارستان و هندوستان و ترکستان و عراق و شام بدین شهر در می‌آیند و جشن می‌کنند.»

مزارشریف نه تنها نام شهر، بلکه نام آرامگاه و مزاری باشکوه با بهترین نمونه‌های هنر معماری و کاشیکاری و آذین‌بندی ایرانی در دوره تیموری است. بنای تازه‌تر این مزار به فرمان سلطان حسین بایقرا و وزیرش امیر علیشیر نوایی بر بنیاد آرامگاه ناشناخته باستانی دیگری ساخته شده است و از زمان او و بر اثر خوابی که سلطان دیده بود، این مزار به امام علی نسبت داده شد.

امروزه برخی بر این گمانند که مزارشریف، آرامگاه زرتشت است و این گمان دور از واقع به نظر نمی‌رسد. اما برخی مردمان شمال افغانستان این مزار را به شخص خاصی منتسب نمی‌کنند و از آن تنها با همین نام ناشناخته «مزارشریف» یاد می‌کنند.

در جشنگاه نوروزی یا «میلَـه گل سرخ» در بلخ یا مزارشریف امروزی و در ساعت هشت بامداد نوروز (نخستین روز برج حَمَل) همه مردم شهر و همچنین بسیاری کسان از شهرها و کشورهای دور و نزدیک و از ایران و ورارودان و هندوستان و پاکستان، در دیهه «خواجه خیران» قدیم یا مزارشریف امروزی و در پیرامون جایگاه برافراشتن درفش کاویانی گرد می‌آیند و به رقص و سرود و شادمانی و پایکوبی و دست‌افشانی می‌پردازند. انبوه مردمان و مسافران به اندازه‌ایست که همه خانه‌ها و مسافرخانه‌ها و چادرها و گوشه و کنار باغ‌ها و پردیس‌ها و چمنزارها و زیر چادر آسمان انباشته از انبوه مردمان می‌شود.

در میان این شور و غوغا، درفش کاویانی به اهتزاز در می‌آید و تا چهل شبانروز بر فراز بلخ بامی و در زیر آسمان سرزمین‌های ایرانی تبار و به گفته یعقوبی «در وسط خراسان» در اهتزار می‌ماند. در این چهل روز هر کس کوشش می‌کند تا با اندکی تکان دادن بوسیدن آن، به نیایش برای میهن بپردازد:

ای وطن آزاد و شاد و خرم زیباستی/ عشق پاکت در دل هر کس دو بالا می‌شود

جشنگاه گل سرخ، همچنین جشنگاه کودکانی است که با سرخوشی و شادی به اسپک سواری، چرخ‌ فلک سواری، بادبادک پرانی، خواندن ترانه‌های نوروزی و آتش بازی روی می‌آورند.

در جشنگاه نوروزی بلخ و مزارشریف همچنین دسته‌های ساز و سرود، دسته‌های بازی‌های محلی و ورزشی همچون کشتی‌گیری، بز کِشی، اسبدوانی، نیزه‌پرانی، چوب‌بازی، توپ‌بازی، چوگان‌بازی، شمشیربازی، سنگ‌پرانی، مسابقه انتخاب بهترین حیوانات و بسیاری بازی‌های دیگر برگزار می‌شود.

کوچه‌های نوروزی مزارشریف آکنده است از دست‌ساخته‌های هنرمندانی که در طول زمستان بهترین آثار خود را برای کودکان ساخته‌اند، برای سازندگان بلخ فردا. در جشنگاه نوروزی همچنین شیرینی‌پزها، کلوچه‌پزها، حلواگرها و پزندگان دیگر خوراک‌واری‌ها همه در کنار مردمند.

همانگونه که گفته شد خواندن سرود و ترانه‌های نوروزی از ویژگی‌ها و بایسته‌های میله گل سرخ است. در این سرودها به دلفریبی گل‌های سرخ لاله دشت شادیان و به زیبایی‌های شهر مزارشریف و گنبد سبز مزار و چمنزارهای گسترده بلخ و سرافرازی و خرمی میهن اشاره می‌شود.

در این چهل روز، در سارسر شهر آکنده از لاله‌ها و چراغانی شده مزارشریف، آوای ترانه مشهور «ملا ممدجان» از هر کوی و برزن شنیده می‌شود. ملا ممدجان، محبوب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین سرود نوروزی برای مردم است. این ترانه از زبان دختری سروده شده است که آرزوی همسری با جوانی به نام ممدجان را دارد و آرزو می‌کند که در جشن گل سرخ، خواسته او برآورده شده و دشواری‌های بازدارنده پیوند آنان برطرف شود. همچنین سرود «میله نوروز» از سرودهای زیبای دیگریست که جوانان با جامه‌های زردوز و سلسله‌دوز بطور دسته‌جمعی می‌سرایند.

آیین نوروزی مزار شریف، یکی از کهن‌ترین و باشکوه‌‌ترین مراسم نوروزی در سراسر سرزمین‌های ایرانی‌تبار است. بایسته است اکنون که رادیو و تلویزیون ایران در باره این مراسم سکوت پیشه کرده است، فرزندان خود را با چنین آیینی آشنا کنیم که نشانه‌های فراوانی از همزیستی انسان‌ها، صلح و دوستی، پاسداشت پدیده‌های طبیعت، شادی و سرور، آزادی ابراز عشق، همبستگی ژرفانه مردمان و بسیاری هنجارهای دیگری را که جهان امروز در آرزوی دستیابی به آن است را یکجا با خود دارد.



      

خاستگاه ایرانی پالاواییان و تامیلیان

شواهد تاریخی، انسان‌شناختی و زبان‌شناختی جدید، بیانگر این است که سلسلة «پالاوا» Pallava از تبار پارتیان بوده‌اند و نام پالاوا نیز صورتی دیگر از واژة شناخته شدة سانسکریت «پَـهلَـوَه» Pahlava می‌باشد. دکتر کارنگی، پهلوه‌ها را که در زبان فارسی «پهلویان» خوانده می‌شوند، مردمی می‌داند که به زبان پهلوی سخن می‌گفته‌اند. پهلوی از جمله زبان‌هایی است که در ایران بدان تکلم می‌شده است. دکتر بولر نیز می‌گوید که پـهلوه، که ایرانیان آنرا «پَـهلَـو» می‌خوانند، صورت تغییریافتة «پَـرثَـوَه» است. باید به این نکته توجه نمود که در نسخه های متفاوت «پورانا»ها Purana (یکی از متن‌های مذهبی آیین هندو، م.) برای نامیدن گروهی یکسان، در جایی از واژة پَـهلَـوَه، و در جای دیگر از پالاوا استفاده شده است. پالاواها آن دسته از پهلوها یا پهلویان بوده‌اند که هم پیمان با «سکا»ها و «کَـمـبوجَـه»ها Kamboja (در پاکستان امروزی. با کشور کامبوج که ممکن است با هم همریشه باشند، اشتباه نشود. غیاث آبادی) به تدریج در طی سده‌های دوم و یکم پیش از میلاد به درون شبه قاره نفوذ کردند و در سده های نخستین میلادی در جنوب و جنوب غربی هند مسکن گزیدند. در «مَـرْکِـنـدیا پورانا» Markendeya Purana که یکی از پوراناها می‌باشد و نیز در «بْـرهَت سَـمهیتا» Brhat Samhita (کتابی از هندوان از سده ششم میلادی، م.) آشکارا شواهدی است مبنی بر اینکه سکونتگاه‌های پهلوها و کَمبوجَه‌ها در جنوب غرب هندوستان امروزی بوده است .

و. د. مَـهاجان، در کتاب «هند باستان» (صفحة 630) نقل کرده است که پادشاه «قَـنّـوج» Kanauj/ Kannauj بنام «یَـسووَرمَـن» Yasovarman (سلطنت در سده هشتم میلادی) با شاه «ماگَـدهَـه/ مَگَذَه» Magadha (یکی از چهار پادشاهی بزرگ هند در زمان بودا، م.) نبرد کرد. شاه «وَنگَـه» Vanga (بنگال) را بکشت و به سواحل شرقی دست یافت. شاه «دکَـن» Deccan را شکست داد و از کوهستان «مَـلَـیَـه» Malaya گذشت. کوهستانی که به احتمال بر ساحل شرقی رودخانة «مَـلَـبار» Malabar و در جنوب «میسور» Mysore است. آنگاه به دریای جنوبی رسید و با «پارَسیکَه/ پَـرَسیکَه»ها Parasika نبرد کرد. آنگاه از ساکنان کوهستان «غات»های غربی باج ستاند و سپس به سوی شمال راه سپرد تا به کرانه‌های رودخانة «ناربادا» Narbada رسید.

بر مبنای شاهدی که آمد، یک بخش از پهلوها (یعنی پارَسیکَه‌ها) نیز پیشتر و در حدود ربع نخست سده هشتم در نواحی جنوبی هند ساکن بوده‌اند. پس چنین به نظر می‌آید که پالاواهای شهر «کانچی» Kanchi در واقع شاخه‌ای از پهلویان ایرانی بوده‌اند؛ کسانی که در گذر زمان به کیش هندو در آمدند و پیرو آئین برهمنی شدند .

دانشمند فرانسوی ژرژ کوئیده، همچون خیلی‌های دیگر، پالاواها را با ایرانیانِ پهلوی یکی می‌پندارد و همچنین نسبت نزدیکی میان پالاواهای کانچی و فرمانروایان کمبوجه در کشور کامبوج قائل است. این نکته حاکی از آن است که برخی خاندان‌های متهور و ماجراجو از میان کمبوجه‌های هندی (که متحدان پهلوها بودند)، از راه دریا به هندوچین رفته، پادشاهی کمبوجه را در شمال «فونان» Funan‌ و در حدود سده‌های پنجم و ششم میلادی پی ریخته بودند.

همچنین منابع زبان باستانی «سینهالا» Sinhala (یکی از زبان‌های آریایی که در سریلانکا متداول است، م.) شواهدی از مراکز سکونت کمبوجه‌ها با قدمتی تا اوایل سده سوم پیش از میلاد، به دست می‌دهند. در این منابع گفته می‌شود که در میان 96 خاندان «مَـراثاس» Marathas که در ناحیة «مَـهاراشترا» Maharashtra می‌زیسته‌اند، خاندانی به نام «پَـلَـو» Palav نیز وجود داشته است. در این روایت نکته‌ای نهفته است و ما را بدانجا رهنمون می‌شود که شاید بخشی از پهلوها (یا همان پارسیکه‌ها) در حوالی سده های پنجم و ششم میلادی و یا حتی زودتر از آن وارد جمعیت انبوه مهاراشترا شده و با آنها درآمیخته بودند. شواهد مکتوب و مستند بیانگر آن است که پارسیکه‌ها و کمبوجه‌ها در طی سده های پسین میلادی، سرگرم تصرف نواحی هم‌مرز و مجاور «مهاراشترا» بوده‌اند.



      

کوشش‌ ایرانیان برای همزیستی آشتی‌جویانه جوامع بشری و پاسداشت زیست‌بوم‌

نگاهبانی و گرامیداشت طبیعت و زیست‌بوم‌های بشری و جامعه‌ای آرام، آزاد و شاد، در گذر هزاران سال همواره برای ایرانیان وظیفه‌ای بزرگ و مقدس دانسته می‌شده است. بسیاری از باورها، آیین‌ها و جشن‌های ایرانی از پدیده‌های طبیعت برخاسته و از آن الهام گرفته شده است.

در «اوستا» کتاب مقدس و کهن همه ایرانیان با هر گرایش دینی، بیشتر از هر چیز دیگری به ستایش پدیده‌های طبیعت، همچون آسمان، زمین، خورشید، ماه، آب، باد، ابرها، جویباران، دریاها، گیاهان و جانوران پرداخته شده و گرامی داشته شده‌اند. در اوستا با رویکردی جهانی و بدور از هرگونه برتری‌طلبی، همگی زنان و مردان جهان «در هر سرزمینی که زاده شده باشند» ستوده شده‌اند. مردان و زنانی که «برای پیروزی راستی، کوشیده‌اند و خواهند کوشید» و نیز «آنان که گیاهان بارور را در پردیس‌های زیبا بنشاندند». در سرودهای این کتاب، ایزدی بزرگ بنام میترا ستوده شده است که پاسبان مهر و پیمان است و مردمان را «خانمانی پر از آشتی، پر از آرامی و پر از شادی می‌بخشد».

اما از سوی دیگر در اوستا، رنج دیرین مردمان ایرانی نیز بازگو شده است. رنجیدگی از کسانی که همواره زیستگاه‌های شاد و آرام آنانرا به تباهی می‌کشیده‌اند؛ رنج همیشگی از آنانی که «خشم را بزرگ می‌دارند و مردمان را آزار می‌رسانند. آنان که ستم می‌کنند و خوشبختی مردمان را باز می‌ستانند». همچنین در این سرودها، این نیایش و آرزوی همیشگی ایرانیان فرا آمده است که «ما را از آسیب ستمگران رهایی ده، منش جنگ‌خواهان را از ما دور ساز».

باورهای ایرانیان به زندگانی صلح‌آمیز و آشتی‌جویانه و احترام به پدیده‌های طبیعت، در سراسر آثار ادبی و هنری و معماری آنان به چشم می‌خورد و شیوه برگزاری جشن‌های آنان نیز از همین باور دیرین سرچشمه می‌گیرد. تقریباً همگی جشن‌های ایرانی برگرفته از رویدادهای کیهانی و طبیعی بوده و دستورهای خاص قومیتی و دینی نیست. آیین‌های ایرانی با شرکت همه مردمان و با شادی و سرور دسته‌جمعی برگزار می‌شده و مفهومی به نام «اقلیت» در فرهنگ و ادبیات آنان معنا نشده و بکار نرفته است. در آیین‌های ایرانی نه تنها اثری از خشونت و بدرفتاری با طبیعت و گیاهان و جانوران دیده نشده، بلکه حتی با آدابی همراه است که به انگیزه پاکیزگی و پاسداری از محیط زیست و همزیستی جوامع بشری برگزار می‌شود.

آنان در سیزدهمین روز بهار، تابستان و پاییز، جشنی همراه با سرکشی به طبیعت در ستایش «تیشتَـر» ایزد بارندگی برگزار می‌کنند. در دوم اردیبهشت، جشن گردآوری گل‌ها و گیاهان دارویی؛ در آغاز تابستان، جشن بلندترین روز سال و کمال خورشید؛ در ششم تیر، جشن شکفتن گل «نیلوفر»؛ در پانزدهم تیر، جشن کهن‌ترین مراسم «خام‌خواری» شناخته شده در جهان؛ در هجدهم مرداد، جشن نوشیدنی‌های گوناگون به نام «مَی‌ خواره»؛ در نخستین و شانزدهمین روز مهر، جشن گرامیداشت «میترا» ایزد راستی و پیمان؛ در دهم آبان، جشن گرامیداشت «آناهید» ستاره آب‌های روان و یکی از گرامی‌ترین ایزدبانوان اسطوره‌ای ایران؛ در آغاز زمستان، جشن زایش خورشید؛ در پانزدهم دی، جشن کهن هنرمندان و پیکرتراشان به نام «بَـتیکان» همراه با ساخت تندیس‌های گوناگون؛ در بیست‌ودوم بهمن‌، جشن «بادروزی» در ستایش باد و آسمان پاک؛ و همچنین جشن‌های پرشمار دیگری برای گلاب‌گیری، برای آغاز فصل کشاورزی، برای بارش نخستین برف سال، برای شکفتن گل سرخ (شقایق)، برای فصل چیدن انگور، انار و فندق. اینها، تنها نمونه‌هایی اندک از آیین‌های پرشمار سالانه ایرانی است.

اما آیین‌های نوروزی عملاً از اول ماه اسفند آغاز می‌شود. در اسفندماه، ایرانیان زمین را آماده رویش و بارور می‌دانند و همچون بانویی گرامی از او پاسداری و مراقبت می‌کنند. حتی نام این ماه در آغاز به معنای زمین بوده است و پنجمین روز این ماه را روز بزرگداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان می‌دانند.

در سراسر اسفندماه، ایرانیان آیین‌هایی در پیشواز فرارسیدن نوروز که در واقع هنگامه زایش زمین و آغاز فصل بهار دانسته می‌شده است، برگزار می‌کرده‌اند. روز اول این ماه، همزمان با جشنی بنام «آبسالان» است که به مناسبت روان شدن جویباران و آبشارها، و همراه با نمایش‌هایی شاد و خنده‌آور بنام «کوسه‌سواری» انجام می‌شده است. در دهم اسفند جشنی به نام «وخشَـنکام» را بر کنار رودها و در گرامیداشت آنها برگزار می‌کرده‌اند. نوزدهم اسفند را «نوروز رودها» می‌نامیدند و در این هنگام به لایروبی و پاکسازی چشمه‌ها، نهرها و کاریزها می‌پرداخته‌اند و حتی بر آنها عطر و گلاب می‌پاشیده‌اند. بیستم اسفند را روز «گلدان» می‌دانستند و به این مناسبت به کاشت گل‌ها و گیاهان و درختکاری روی می‌آورده‌اند. در بیست‌وششم اسفند یاد و نام پیشنیان از دنیا رفته خود را گرامی می‌داشتند. در شب آخرین چهارشنبه سال، همه ناپاکی‌ها را از خانه، باغ و گذرها می‌زدوده و آنها را آتش می‌زده‌اند و حتی خود نیز بگونه‌ای نمادین و برای پاکیزه شدن از همه بدی‌ها و کدورت‌ها، از بالای آتش‌ها می‌گذشته‌اند. در آخرین روز زمستان، در جشنی به نام «اوشیدَر»، دختری آراسته را سوار بر شتری زیبا و آذین شده به کنار آب‌های فرخنده و گرامی دریاچه هامون می‌بردند تا مراسم نمادین باروری و زایش سوشیانت (موعود نجات‌بخش ایرانی) را با سرود و شادمانی برگزار کنند. و در آخرین شب سال، چراغی به نشانه روشنایی و فروغمندی و پایندگی همیشگی خانه و کاشانه و میهن خود، در درون هر خانه، و آتشی نیز بر فراز بام‌ها برمی‌افروخته‌اند.

اینک، بامداد «نوروز خجسته پی» فرا می‌رسد. نخستین روز بهار و روز زایش زمین؛ روز تولد طبیعت، شکوفایی گل‌ها و نغمه‌های پرندگان؛ فرخنده‌ترین روز و جشن ایرانیان؛ جشنی که همه آیین‌های اسفندی پیش‌درآمد آن بود. روزی که برگزاری جشن باشکوه آن، دستور و خواست هیچ شخص، حکومت، دین یا قومی نبوده است و تا امروز همه کوشش‌های کسانی که خواسته‌اند به آن رنگ و بوی مذهب و قومیت خود را بدهند، با شکست روبرو شده است. نوروز، همواره در نبرد با کسانی که قصد نابودی یا تحریفش را داشته‌اند، پیروز و سرافراز برآمده است.

مهمترین ویژگی نوروز در همبستگی و همزیستی همه مردمان است. مردمانی که با گرد آمدن بر کنار یکدیگر، شادی خود را با هم تقسیم می‌کنند. با بوسیدن روی یکدیگر، از کدورت‌ها دوری می‌جویند. و با دیدار از بزرگسالان، سپاس و قدرشناسی خود را تقدیم آنان می‌کنند. بزرگسالانی که به کودکان مشتاق، تخم‌مرغی ارزانی می‌دارند که نماد گیتی و زمین است. مادربزرگانی که ظرفی از سبزه‌های تازه‌پرورانده خود را به فرزندان پیشکش می‌کنند و جوانانی که چه دلبستگی ژرفی به سبزه‌ای دارند که از دستان مادربزرگ خود برگرفته‌اند. سبزه‌ای که مادربزرگ در سراسر اسفندماه، همچو فرزندی نازنین پرستاری‌اش می‌کرد. بر بالای آن رواندازی می‌گسترد و چندین بار در روز بر آن آب می‌پاشید. بارها آنرا جابجا می‌کرد تا همواره در پرتو نور خورشید باشد. هر روز، بارها آنرا تماشا می‌کرد تا سر زدن «نخستین جوانه»‌های آنرا ببیند و به همه خبر بدهد.

بر سفره «هفت‌سین» نوروزی ایرانیان، می‌توان آب را دید و آینه را، می‌توان اسپندی را برافروخت و اخگر کوچک «نوکچه‌ای» (شمعی) را، می‌توان نانی را خورد و پنیر و سبزی‌ای را، می‌توان سیب و سنبلی را بویید و عطر گلاب را، می‌توان سمنویی را چشید و کتابی را خواند. آیین‌های کهن ایرانیان و سفره هفت‌سین آنان برای یک زندگانی نیک و خرم، و برای جامعه‌ای که خواهان احترام متقابل همه ملت‌ها به یکدیگر است، برای ملتی که نیاکان او از دیرباز چنین نیایش می‌کرده‌اند که «بادا گفتار آرام بر جهان؛ بادا کامروایی بر جهان، بادا آبادانی بر جهان» چه چیزی کم دارد؟

ما ایرانیان، ضمن احترام به باورها و آیین‌های همه مردم جهان، از هر نژاد و تبار و دین و ملیت، آرزو داریم در هر کشوری که هستیم، بتوانیم نوروز و آیین‌های پیوسته به آنرا به شادی و خرمی برگزار کنیم و دیگران را نیز در شادی خود سهیم سازیم.

یاری رساندن به ایرانیان برای برگزاری آیین‌های نوروزی، احترام به یادمانی کهن برای پاسداشت زندگانی نیک و سعادتمندانه بشری، و یاری به اندیشه‌ای است که نگاهبانی از زمین سرسبز و منش توأم با همزیستی صلح‌آمیز بشری را همواره وظیفه دیرین و مقدس خود می‌دانسته است و می‌داند.

 

 

( در دین گوید که آفریدگان گیتی را به سیصد و شصت روز آفریدم که شش گاه ِ گاهنبار است ، ( که ) به سالی انگاشته ( شود ). همی نخست روز بشود ، پس شب آن روز را گیرد و درآید. )
کتاب بندهشن – کتاب آفرینش در آیین زرتشت – ترجمه مهرداد بهار


تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن
:

تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید
.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد
.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده
.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و
...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد
.

و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند
.
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها
:
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است
.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد
.
ماه فروردین را ماه ِ فَروَهَرها یا فَروَشی ها می نامند. و آن عید اموات است. درین ماه بدلیل رستاخیز ( نو شدن ِ موقت دنیا ) پرده ی میان زنده گان و مردگان به کناری رفته و ارواح ِ نیک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان می شتابند. رسم معروف قاشق زنی ، نیز از همین اعتقاد نشات می گیرد. ارواح ِ نیک بصورت افرادی که رویشان پوشیده ست به پشت در خانه های زنده ها آمده و زنده ها نیز به آنان به رسم یادبود و برکت هدیه ای می دهند. و نیز تمیز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحویل سال برای رضایت خاطر و هدایتِ فرورها ست
.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود
.
ایرانیا قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون
)
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد
.
و نیز
:
در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست
.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند
.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند
:
سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و
...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست
.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود
.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده ( زندگی ) کنیم
!

در این زمینه : کتابهای ( دیدی نو از دینی کهن اثر دکتر فرهنگ مهر) ( بندهشن نوشته فرنبغ دادَگی ترجمه مهرداد بهار ) ( اساطیر و فرهنگ عامه ی ایران اثر دکتر جابر عناصری ) ( اسطوره ی بازگشت جاودانه اثر میرچا الیاده ) ( اساطیر ایران باستان اثر عصمت عرب گلپایگانی )



      

شتر کشان کاشانی ها هنوز هم در روز عید قربان میان مردم متداول است.چند روز پیش از عید قربان شتر را مانند عروس می‌آراستند و در محله‌های شهر می‌گرداندند .
«
با وجود روایات تاریخی که در دست داریم، این رسم از دوره صفوی به این سو در کاشان به وجود آمده اما در برخی کتاب‌های دوره مغول نظیر تاریخ مبارکه غازانی نیز اشاراتی به آن وجود دارد

«
در این مراسم چند روز پیش از عید قربان شتر را مانند عروس می‌آراستند و در محله‌های شهر می‌گرداندند و مردم بر حسب توانایی خود مبلغی را به گردانندگان مراسم می‌دادند. سپس شتر را با تشریفات خاصی در میدان محصلی نحر می‌کردند. گوشت شتر نحر شده بین رؤسای گروه‌های صنفی یا محله‌های شهر تقسیم می‌شد

«
پدیده شترکشان جزو مراسم تطهیر ادواری است و به تدابیری برمی‌گردد که انسان‌ها برای دور کردن بار گناهان و سبک کردن خود اندیشیده بودند.» تطهیر ادواری در ایران در اعیاد و نوروزها انجام می‌شد که به نوعی با تجدید حیات طبیعت مرتبط بود. آیین شترکشان نیز در عید قربان یعنی دهم ذی‌الحجه انجام می‌شود که به فاصله نزدیکی پس از آن سال جدید قمری آغاز می‌شود

«
اجرای مراسم تطهیر سبب می‌شد که انسان‌ها خود را از گناه مبرا سازند. این آیین‌ به دلیل سودرسانی معنوی به جامعه، از امری خاکی به امری قدسی تبدیل شده است، به همین دلیل از پشم، خون و گوشت شتر به عنوان تبرک استفاده می‌شود

«
انسان‌ها در گذشته به دو دنیای ارواح و زندگان معتقد بودند و چون در خاک زندگی می‌کردند، نمی‌توانستند با ارواح تماس بگیرند. قربانی کردن یک جسم آنها را از دنیا ماده جدا و به نیروهای مافوق طبیعی نزدیک می‌کرد. بنابراین به جای انجام کاری عام‌المنفعه، قربانی می‌کردند

«
در گذشته چنین اعتقاداتی پاره‌ای از زندگی مردم بود اما امروز تنها پوسته‌ای از آن برای ما باقی مانده است. مانند تعزیه‌خوانی که در گذشته نقش مهمی در هدایت و آموزش مردم داشت اما با دگرگون شدن جامعه به نمایش تبدیل شد و نقش اصلی خود را از دست داد. دلیل حضور پرشور در این مراسم نیز تنها به اعتقادات مردم برمی‌گردد



      

کاوه قهرمان مبارزه با بیگانه و ظلم وستم در اساطیر ایرانی است. هجده پسر او قربانی ظلم ضحاک شدند. او فریدون را که به شبانی می زیست یافت وبا شوراندن ایرانیان علیه ضحاک با یاری مردم وی را به پادشاهی گماشت.

ضحاک مجلسی آراست از بزرگان وخواست تا آنان نامه ای را که نشان می داد او دادگر است و همه کارهای او نیک است,مهر نمایند. بزرگان از ترس چنین کردند اما کاوه به پا خواست وزشتی های ضحاک و ستم او را گوشزد کرد و مردم را دعوت به پادشاهی فریدون کرد. ایرانیان به یاری او شتافتند. پیشبند چرمی کاوه به نام درفش کاویانی پرچم ایرانیان گردید و گفته می شود که این پرچم تا آخر دوره ساسانی حفظ شد و در حمله اعراب قطعه قطعه گردید.

در مهرگان که روز شکست ضحاک است ایرانیان دعا می کنند که "هزار سال بزی". شاید این آرزویی است برای هزار سال زیستن شاد و آزاد در برابر هزار سال زیستن در ظلم وستم ضحاک ماردوش.

.به کژی و ناراستی کم گرای

جهان از پی راستی شد به پای

بدی همچو آتش بود در نهان

که پیدا کند خویشتن ناگهان

"بوشکور بلخی"



      
<      1   2   3      >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بیا چشام به این دره بدون تو نمیگذره شبایی که خرابه حالم...



+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]