اساطیر - اقلیمـ رهایے

در اساطیر ایران نخستین فرمانروایان ایران پیشدادیان بودند. پیشداد به معنی اولین قانون گذار است. این شاهان یازده تن هستند: 1-کیومرث 2-هوشنگ 3- تهمورث 4-جمشید 5-ضحاک 6-فریدون7-ایرج 8-منوچهر 9-نوذر 10-زو 11-گرشاسب

جمشید چهارمین فرمانروای پیشدادی است. جم به معنی همزاد و شید برابر با خورشید است.

در اوستا او پسر ویونگهان است و زاده شدن او پاداش اهورامزدا به پدرش بخاطر ساختن نوشابه هوم می باشد.

پادشاهی او همراه با آبادانی و فراوانی محصولات بود. مطابق شاهنامه ساختن ابزار جنگ, پوشش مردمان, ساختمان سازی, یافتن گوهرها, بدست آوردن عطرها, ساختن کشتی و دریا نوردی و بنا نهادن جشن نوروز به جمشید نسبت داده شده است. او در اواخر فرمانروایی اش دچار غرور شد و فره ایزدی از او رخت بربست و ضحاک فرمانروایی ایران را به دست گرفت.

ضحاک از نژاد تازی بود پس احتمالا داستان حمله ضحاک بر اساس چیره شدن بابلیان بر آریاییان بنا شده است. چرا که بابلیان خود از صحرای عربستان برخاسته بودند.

جمشید از ایران گریخت و پس از صد سال فرستادگان ضحاک او را در دریای چین پیدا کردند و ضحاک او را با اره به دو نیم کرد.

خدمت و محبت

این دو لذت شریف را

آفریدگار مهر

گوهر نهاد آدمی شناخته است

رهروی شنید و گفت

کار عاشقان پاکباخته است

گفتم ای رفیق راه

یک نگاه مهربان که از تو ساخته است

"فریدون مشیری"



      

نام او در اوستا بصورت آژی دهاک آمده است. مردی از بابل با سه سر سه پوزه و شش چشم. او پس از برانداختن جمشید هزار سال پادشاهی کرد.نام پدرش مرداس بود که به نیکی شهرت داشت ضحاک با فریب اهریمن پدرش را کشت .اهریمن به شکل جوانی خوشرو در آمد و بوسه بر شانه هایش زد و از آن محل دو مار رویید. بار دیگر اهریمن چون پزشکی وارد شد و چاره را در سیر کردن مارها با مغز سر جوانان دانست و به فرمان ضحاک آنگونه کردند که اهریمن گفت.ایرانیان از ستم او به ستوه آـمدند و کاوه آهنگر که پسرانش را در این وحشیگری ضحاک از دست داده بودپیشاپیش دیگران بند چرمی خویش رابر سر نیزه گذاشت و علیه ضحاک شورید و ایرانیان فریدون را که از نژاد جمشید بود به پادشاهی برگزیدند.به فرمان اهورامزدا ضحاک را در قله دماوند به بند کشیدند. مطابق عقاید زرتشتیان در آخر زمان ضحاک بند خود باز میکند و یک سوم مردان وستوران را نابود می کند وآنگاه اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان بر می انگیزد تا او را از میان بردارد. نام آژی دهاک یاد آور نام آخرین پادشاه مادی است که البته با نسبت دادن او به بابلیان سازگار نیست . شاید نفرتی که از این پادشاه در ذهن مردمان به جا مانده سبب شده در اساطیر ما او را عنصری از نژاد بیگانه در نظر بگیرند .اما شاید دوران او نشاندهنده دوران غلبه بابلیان برمادها و پارسها باشد

آنچه را سرمای دی یکسر به نابودی سپرد

و آنچه را کولاک بهمن زیر پای خود فشرد

باز می سازد بهار.

فریدون مشیری



      

پس از نابودی ایرج یکی از کنیزان او به نام ماه آفرید دختری آورد .فریدون او را پنهانی پرورد تا به همسری برادرزاده خود پشنگ در آورد. پسر آنها ، منوچهر به کین خواهی نیای خویش با کمک پهلوانانی چون کارن پسر کاوه آهنگر ، سام ، نریمان و گرشاسب بر لشکریان سلم و تور می تازد و آن دو را نابود می سازد.فریدون سالخورده منوچهر را به سام می سپارد و خود جان به جان آفرین تسلیم می کند. مدت پاد شاهی منوچهر 120 سال بود

در زمان این پادشاه پشنگ پادشاه توران سپاهی به فرماندهی فرزندش افراسیاب بسوی ایران روانه کردو منوچهر رادر محاصره خویش گرفت و برای نابودی ایران اعلام کرد ایرانیان می توانند با انداختن تیری مرز کشور خود را مشخص کنند . این امر توسط آرش کمانگیر انجام شد و او جان خود در این راه نهاد و تیرش تا رود جیحون رفت وبر درخت گردویی نشست.

در زمان پادشاهی منوچهر زال ، رودابه دختر مهراب، شاه زابل را به همسری گرفت که چون مهراب از نسل ضحاک بود ، ابتدا با مخالفت منوچهر همراه بود چرا که نمی خواست فرزند سام پهلوان ایران ، با بازماندگان ضحاک درآمیزد . اما چون منجمان این پیوند را برای ایران زمین خوش یمن پیش بینی کردند به این امر راضی شد.



      

فریدون فرخ فرشته نبود ز آب و ز آتش سرشته نبود

به داد و دهش یافت این فرخی تو داد و دهش کن فرشته تویی

مادرش فرانک و پدرش آبتین بود. آنها در دهکده ای با کشاورزی روزگار می گذراندند. پدرش به دست ضحاک کشته شد و مادرش با فرزند به کوه گریخت چرا که ضحاک طبق خوابی که دیده بود بدنبال فریدون بود تا او را بکشد. مادرش او را به یک دشتبان سپرد و پس از مدتی او را به کوه البرز برد و به پیرمرد پارسایی پناه برد تا فریدون بزرگ شد. ایرانیان با فرماندهی کاوه آهنگر بر ضحاک شوریدند و فریدون را به شاهی برگزیدند. در دوران پادشاهی او جشن مهرگان آغاز شد که شانزدهمین روز مهر ماه مصادف با چیره شدن فریدون بر ضحاک می باشد.مطابق شاهنامه فریدون دارای سه فرزند شد و او فرمانروایی زمین را بین سه فرزند خود تقسیم کرد . ایران را به ایرج، غرب را به سام و شرق را به تور داد.ایرج مورد حسادت دو برادر دیگر قرار گرفت و به دست ایشان کشته شد.

در اوستا نام فریدون بصورت ثُرَ اِتَ اُن آمده است که متشکل از دو واژه ثری (سه) و اَاِتون (ایدون) به معنای سه اینگونه می باشد. دوران او به اعتقاد برخی دوران تقسیم آریاییان به سه گروه اصلی است ایرج نشانه گروهی است که به سرزمین ایران آمدند،سلم یا همان سرمت نشانه گروهی است که به اروپا رفتند و تور نشانه گروهی است که به شرق رفته توران را تشکیل داده اند که احتمال دارد همان سکاهای شرقی باشند نه اقوام ترک که قرابتی با آریاییان ندارد. زاده شدن فریدون پاداشی بود به پدرش که برای دومین بار نوشابه هوم را ساخت وبراساس متون اوستایی او پس از سرتیه و جمشید سومین پزشک اولیه ایران وئیجه می باشد چرا که از عصاره گیاه هوم برای درمان بیماریها استفاده کرد.



      

پس از منوچهر،نوذر به پادشاهی نشست. به روایت شاهنامه او چهار سال فرمانروایی کرد . او به عیش و نوش پرداخت. پس در مملکت اغتشاش ایجاد شد و افراسیاب تورانی فرزند پشنگ پادشاه توران،ایران را محل تاخت و تاز خود قرار می دهد. او نوذر را به اسارت گرفته به قتل می رساند. پس از نوذر،نوه منوچهر،زاب(زاو یا زو) پسر تهماسب جای او را می گیرد و گیو وگستهم پسران نوذر به شاهی نمی رسند.زاب با تورانیان صلح می کند. پس از او گرشاسب(با نیای رستم اشتباه نشود) پادشاهی می کند. پس از گرشاسب با تلاش رستم،کیقباد که دارای فره ایزدی است شاه می شود او نخستین فرمانروای کیانی است. نام پادشاهان کیانی به این قرار است: 1-کیقباد 2-کیکاووس 3-کیخسرو 4-لهراسب 5-گشتاسب 6-بهمن 7-همای 8-دارا

برخی از روایات دارای اول و دارای دوم را ذکر می کنند.

وفق دادن نام این پادشاهان با شاهان تاریخی ایران غیر ممکن به نظر می رسد. می توان دارا را با داریوش سوم آخرین شاه هخامنشی و گشتاسب را با ویشتاسپ پدر داریوش بزرگ که حاکم باختر بود یکی دانست چرا که پایتخت گشتاسب نیز در اساطیر،بلخ می باشد.

از نکات جالب در این سلسله،پادشاهی پک زن به نام همای می باشد و نیز مطابق روایات زردشت پیامبر ایران باستان در زمان گشتاسب ظهور می کند.



      

گرشاسب به معنای دارنده اسب لاغر است. در اساطیرآمده که جمشید چون از دست ضحاک فراری بود ، نزد پادشاه زابل کورنگ رفته، دختر او را به زنی گرفت . حاصل این ازدواج نور بود . گرشاسب پسر اترط پسر شم پسر طورک پسر شیداسب پسر نور می باشد. او از بزرگترین پهلوانان دراوستا می باشد. پهلوانیهای بسیاری به او نسبت داده می شود . از جمله کشتن اژدهای سرور و گندور . او از بین برنده پلیدی ها می باشد.چون فریب توس پری را می خورد و مرتکب گناه می شود ، به بهشت نمی رود ولی بخاطر پهلوانیهایش به دوزخ نیز نمی رودبلکه پس از مرگ در عالم همشتگان(برزخ) می ماند ودر پایان جهان که ضحاک از بند می گریزد او برانگیخته می شود و ضحاک را نابود می سازد. در شاهنامه نریمان نیای رستم فرزند گرشاسب است ولی در گرشاسب نامه نریمان برادرزاده گرشاسب می باشد.



      

فرزند سام است که در هنگام تولد سپید موی و سرخ روی بود. زال به معنای پیر می باشد. سام به تصور اینکه این نوزاد با ظاهر غیر عادی فرزند اهریمن می باشد ، وی را در کوه البرز رها کرد . سیمرغ او را یافت نامش را دستان نهاد و بزرگ کرد تا پهلوانی دلیر شد. وقتی آوازه اش در اطراف پیچید وبه گوش سام رسید ، خواست تا او را ببیند. پس سیمرغ زال را نزد وی آورد و یکی از پرهای خود را به او داد و گفت در موقع خطر آن را در آتش اندازد تا فورا حاضر شود و به او کمک کند.

منوچهر پادشاه پیشدادی میل به دیدار او داشت و چون او را دید بسیار بپسندید و فرمانروایی نیمروز را به او محول کرد.او دل به رودابه دختر مهراب پادشاه کابل می بندد که ابتدا مخالفت منوچهر را در پی دارد چرا که مهراب از نسل ضحاک بود و البته اختلافات دینی هم احتمالاَ موثر بود. منجمان این پیوند را برای ایران زمین خوش یمن پیش بینی کردند پس این پیوند انجام شد و حاصل این پیوند جهان پهلوان رستم بود.

زال پهلوان سپاه ایران بود و در هنگام شاهی نوذر وقتی بزرگان از ظلم نوذر به ستوه آمدند و به او پیشنهاد شاهی دادند او نپذیرفت. او بود که کیقباد را برای شاهی پس از گرشاسب آخرین فرمانروای پیشدادی پیشنهاد کرد.



      

او فرزند نریمان پسر گرشاسب است . او جهان پهلوان سپاه منوچهر است . وی هنگام شکار گوری بدنبال او به صحرا سرگردان می شود تا به قصری می رسد ودر آن دختری را می بیند اما او دل تصویر پریدخت دختر خاقان چین که در قصر بود میبندد و دختر قصر که پری بود که به شکل گور در آمده بود از اینکه سام به او توجه ننمود ، متغیر می شود و ناگهان ناپدید می شود. سام پس از آن به قصد یافتن پریدخت راهی چین می شود ودر راه از خطرات متعددی از جمله اژدها و دیو و جادو عبور می کند تا به پریدخت دست می یابد.از او در شاهنامه سخن چندانی نیامده است.



      

آرش قهرمانی است که نامش در نزد ایرانیان یادآور میهن پرستی می باشد.داستان آرش در اوستا آمده است و در شاهنامه نیز از او نام برده شده است.در اوستا او را"اِرِخشه" نامیدند. معانی متفاوتی برای آن گفته اند از جمله "تابان و درخشنده" ، "دارنده ساعد نیرومند" و "دارای تیر شتابان". برخی معتقدند او حاکم گرگان و پارتی بود و با زور تیر و کمان که پارتی ها در استفاده از آن مهارت داشته اند، دشمن را از مرز ایران دور کرده است و احتمالا این دشمنان همان سکاها بودند.

در زمان پادشاهی منوچهر ، افراسیاب فرزند پشنگ پادشاه توران ، سپاهیان ایران را در    مازندران محاصره می کند و برای نابودی ایران پیشنهاد می کند که ایرانیان می توانند تیری از کوه البرز بیندازند و محل افتادن تیر را مرز خود با توران قرار دهند . آرش از پهلوانان ایران داوطلب این کار می شود .

می گویند به فرمان اهورامزدا تیر و کمانی ساخته می شود و توسط اسپندارمذ بدست آرش که مردی پاک بود داده می شود. او بر فراز دماوند می رود وهمه عشق و ایمان خود به میهن را بصورت نیرویی در بازوان خویش جمع می کند و تیری پرتاب می کند که تا کنار رود جیهون به کوه خوانوت رفته به تنه درخت گردویی اصابت می کند و آنجا مرز  ایران و توران می گردد.او که تمام نیروی خود را برای پرتاب آن تیر گذاشته بود پاره پاره شد و جانش را در راه میهن از دست داد. روز پرتاب این تیر را 14 تیر ماه می دانند.

                                                         



      

جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید

دل شیر دارد تن ژنده پیل نهنگان برآرد ز دریای نیل

چو سام نریمان به گیتی نبود سرش را نیارست گردون بسود

رستم معروف به جهان پهلوان و تهمتن می باشد.نام او در پهلوی "رتس تُخمک" می باشد و در پارسی در اصل رس تهم است به معنای قوی،بزرگ هیکل و درشت اندام می باشد.در اوستا نامی از او نیست بلکه "راوت ستخم" به عنوان یکی از القاب گرشاسب آمده است.

طبق داستانهای شاهنامه او 600 سال زندگی کرد.او گرزی نهصد منی حمل میکرد.در اساطیر ایران او نقشی سترگ دارد چرا که او مایه امید ایرانشهر است و در تمام نبردها او یاور ایران زمین بوده است.

مادرش هنگام زادن او با سختی مواجه شد چرا که نوزاد بسیار بزرگ هیکل بود.با راهنمایی سیمرغ،پهلوی رودابه را شکافتند و نوزاد را از رحمش در آوردند.می گویند در این هنگام رودابه فریاد زد که از بلا رستم و به این ترتیب نام نوزاد را رستم نهادند.این اوتین بار بود که در جهان چنین عملی انجام شد،پس سزاوار است نام این عمل رستم زاد باشد نه سزارین .چرا که به علت زاییده شدن سزار،قیصر روم با این روش،این نام برگزیده شد در حالی که رستم قبل از او می زیست.

رستم از کودکی زورمند و قوی هیکل بود.ده دایه به او شیر می دادند واو سیر نمی شد.در هشت سالگی قامتی چون سرو سهی داشت.در کودکی پیلی را کشت.روزی پیل سپید زال از بند گریخت و مردمان را کشت وکسی قادر به جلوگیری او نبود.رستم با گرز خود ضربه ای به سرش زد و او را کشت. زال او را به دژ سپید فرستاد.آنجا را سام یک سال در محاصره داشت و کاری از پیش نبرد.رستم با لباس بازرگانان باری از نمک گرفت و در میانش گرزهای جنگی نهان کرد و وارد دژ شد و اهل دژ رابه انتقام خون نریمان جدش به قتل رساند.او کُک کوهزاد را که زال خراج گذارش بود کشت.هیچ اسبی توان سواری دادن به او را نداشت جز رخش. نام رخش از مصدر درخشیدن می باشد.این حیوان عقل و هوش و شجاعت بسیار داشت و در هفت خوان رستم یک بار اژدهایی را کشت.

پس از مرگ گرشاسب پشنگ پادشاه توران از افراسیاب خواست تا به ایران برود و تاج شاهی بر سر گذارد.پس او لشکر ایران کشید.زال با مشورت بزرگان از رستم خواست تا کیقباد را که از نژاد فریدون و دارای فر و شکوه بود،از کوه البرز جهت پادشاهی بیاورد.رستم با در هم شکستن لشکر توران که راه بر او بسته بودند به سمت البرز کوه رفت.او کیقباد را به ایران آورد و در راه قلون تورانی را که راه بر او بسته بود نابود کرد.پس از بر تخت نشستن کیقباد نبرد با توران با شجاعتهای ایرانیان با موفقیت به پایان رسید.در این جنگ کارن ،شاماس پهلوان تورانی را کشت.رستم قصد نبرد با افراسیاب نمود که کسی را یارای مقابله با او نبود و با وجود اینکه زال او را از این کار زینهار داد او به نبرد رفت و کمربند او را می گیرد و چون کمربند افراسیاب پاره می شود او می گریزد وبه دنبالش لشکر توران هم پا به فرار می گذارد.او تاج افراسیاب را که از سر او ربوده بود به کیقباد داد.افراسیاب نزد پدر رفت و خواست که با ایرانیان صلح کنند چرا که تا وقتی که رستم پهلوان ایران است هیچ یک از پهلوانان توران روز خوش ندارند.

کیکاووس شاه با سپاهی به مازندران می رود تا دیوان آن دیار را به فرمان د رآورد اما از آنان شکست می خورد و در بند دیو سپید اسیر می شود .پس بار دیگر رستم مهیای نبرد می شود هفت خوان را طی می کند.در خوان نخست شیری به او حمله ور شد و رخش با ضربه ای به سرش آن را هلاک کرد.در خوان دوم از بیابان بی آب و علف گذشت.در خوان سوم اژدهایی را کشت.در خوان چهارم زنی جادوگر با چهره ای زیبا وارد شد و چون تهمتن شکر ایزد گفت با شنیدن نام خدا چهره جادوگر سیاه شد و رستم با خنجر او را دو نیم کرد.در خوان پنجم رستم دشتبانی را که از او عصبانی شده بود چرا که رخش در مزرعه او چرا کرده بود گوشمالی داد و دستان اولاد پهلوانی که به یاری دشتبان آمده بود را بست.او با راهنمایی اولاد در خوان ششم به ارژنگ دیو رسید و سر از تنش جدا کرد و به جایگاه کاووس رفت.در خوان هفتم او به نبرد دیو سپید رفت و او را شکست داد.سپس از طرف کاووس نزد شاه مازندران رفت و خواست که او تسلیم کاووس شود اما او نپذیرفت او از رستم خواست تا در سپاهش قرار گیرد ولی تهمتن نپذیرفت.. در نبرد دو لشکر جویا پهلوان مازندران بدست رستم کشته شد و شاه مازندران اسیر و کشته شد.

بار دیگر کیکاووس به جانب هاماوران(یمن) لشکر می کشد و حکمران آن دیار مغلوب می شود و دختر خود سودابه را به او می دهد. شاه هاماوران باکمک سپاه بربرستان ،کاووس وهمراهانش را در بند کردو از آن سو افراسیاب به ایران لشکر کشید.ایرانیان از رستم کمک خواستند و رستم به هاماوران رفت وسپاه مصر و بربرستان که به کمک شاه هاماوران آمده بودند شکست خوردند و شاهانشان در بند شدند. سپس کاووس به نبرد افراسیاب رفت و او گریخت.

روزی رستم و هفت پهلوان دیگر وارد شکارگاه افراسیاب شده به شکار مشغول شدند.افراسیاب مطلع شد و با سپاهی به نبرد آمد.در این نبرد گرزم تورانی توسط گیو کشته شد.پیلسم برادر پیران ویسه وزیر افراسیاب پهلوان نامداری بود که چهار پهلوان ایرانی،گیو،گستهم،گرگین و زنگه شاوران حریف او نشدند ولی رستم او را شکست داد و او بگریخت.سپس الکوس تورانی به نبرد آمد او زواره برادر رستم را به زمین زد ولی رستم او را با نیزه ای بکشت.سرانجام لشکر توران چاره ای جز فرار نیافتند.

کیکاووس دیوان را واداشت تا قلعه هایی در البرز بسازند و دیوان جهت هلاک او ترغیبش کردند تا پادشاهیش را در آسمانها نیز بر قرار سازد .او چهار عقاب بر تخت خود بست وبه آسمان رفت.عقابها خسته شدند و در آمل فرود آمدند.پادشاه مایوس شد و نخواست از جنگل مازندران خارج شود ولی بزرگان مملکت او را یافتند و باز گرداندند.

فرزند پاک سرشت کیکاووس که سیاوش نام داشت در دامان رستم پرورش یافت و آزموده گردید او با بی خردی پدر به دست افراسیاب کشته شد و فرزندش کیخسرو توسط گیو پسر گودرز پس ازهفت سال جستجو یافته شد.

در نبردهایی که به کین خواهی سیاوش روی داد. رستم پهلوانیها می نمود.او سرخه سردار تورانی را کشت،پیلسم را شکست داد و افراسیاب را در نبرد تن به تن شکست داد و اگر هومان با گرز ضربه ای به شانه تهمتن نمی زد افراسیاب کشته می شد.او اشکبوس پهلوان تورانیان را مغلوب نمود و کاموس که الوای زابلی را کشته بود را به بند در آورد. او چنگش را کشت و شنگل تورانی از نبرد او گریخت.او خاقان چین را که به کمک افراسیاب آمده بود در بند کرد.او همچنین کافور و پولادوند از پهلوانان توران را کشت.با سپهداری او لشکر ایران توران را تصرف کرد و افراسیاب به چین گریخت.

از اقدامات او نبرد با اکوان دیو بود .اکوان دیو چون گوری زورمند ظاهر می شد که بر اسبان فایق می آمد.کیخسرو جهت رفع او رستم را روانه کرد.وقتی رستم در کنار چشمه ای در خواب بود اکوان زمینی که تهمتن در آن خوابیده بود را برید و او را بلند کرد و گفت یکی از دو راه را برگزیند یا به آب انداخته شود یا در کوه.او اکوان را فریفت و هلاک در آب را مایه محرومیت از بهشت دانست پس اکوان او را در دریا انداخت و رستم پس از نبرد با نهنگان خود را به ساحل کشاند.او بدنبال رخش رفت واو را در میان گله افراسیاب یافت.چوپان خبر به افراسیاب داد و او با لشکری سمت رستم رفت و رستم بر ایشان تیر باران گرفت و آنان گریختند.او با پیلان افراسیاب به چشمه باز گشت و اکوان را یافت و با ضربه ای بر فرقش او را کشت.

در یکی از نبردها رستم ندانسته فرزندش سهراب را می کشد.

فرزند دیگر او جهانگیر است که به حالت ناشناس با پدر می جنگد ولی در نهایت شناخته می شود و از مرگ رهایی می یابد ولی عاقبت دیوی او را از کوه پرت کرد وکشت.

رستم ،اسفندیار فرزند گشتاسب شاه را که خواهان بندی کردن اوست با تیر دو سری که از سیمرغ می گیرد می کشد. در زمان پادشاهی بهمن پسر اسفندیار،رستم توسط برادرش شغاد در چاهی که بر راهش کنده شده می افتد و جان به جان آفرین تسلیم می کند .شغاد برادر رستم از مادری دیگر بود.زال او را به شاه کابل سپرد و شاه کابل او را به دامادی پذیرفت.چون رستم از شاه کابل باج می ستاند ،شغاد شاه کابل را به کنکاشی علیه رستم دعوت کرد.آنها با ساختن مجلسی به بدی از نژاد همدیگر سخن راندند تا این سخنان به گوش رستم برسد و برای برادر راهی کابل شود.رستم نیز چنین کرد.شاه کابل به استقبال رستم آمد و از وی پوزش خواست و چون رستم نرم شد از او خواست که با هم به شکارگاهی بروند.در آن شکارگاه شاه کابل چاههایی پر از تیغ و شمشیر کنده بود و سر آنها را پوشانده بود.به این صورت زواره و رستم با رخشش در چاهی افتادند و سر و پهلویشان دریده شد.رستم از چاه بیرون آمد و از شغاد کمانش را خواست و به این ترتیب با تیری شغاد را به درختی که در پشتش پنهان بود به هم دوخت.سپس تهمتن یزدان پاک را ستایش کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

بهمن به خونخواهی پدرش ،فرامرز فرزند دیگر رستم را بر دار کرد و خانواده رستم را در بند آورد ولی با وساطت عمویش پشوتن آنها را آزاد کرد .می گویند آذربرین فرزند فرامرز با بهمن به بلخ رفته پهلوان سپاه او می شود.

این که رستم واقعی بوده یا نه مهم نیست.مهم این است که حتا در ذهن ایرانیان چنین پهلوانی با صفاتی چون نجابت،پاکی ،میهن دوستی و یزدان پرستی وجود داشته است.این نشان می دهد

رسم جوانمردی و پهلوانی از دیر باز در ایران زمین وجود داشته است.



      
<      1   2   3      


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بیا چشام به این دره بدون تو نمیگذره شبایی که خرابه حالم...



+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]