زیارت عاشورا
اشعار آقاسی - اقلیمـ رهایے

علی جان کوفیان غیرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند
علی جان کوفیان خفت پذیرند
که دامان بلندت را نگیرند
علی جان، کوفیان با کیاست
جدا کردند دین را از سیاست
به نام دین سرِ دین را شکستند
دو بال مرغ آئین را شکستند
به پیشانی اگر چه پینه دارند
ز فرزند تو در دل کینه دارند
چو بنچاق فدک را پاره کردند
غزالان ِ تو را آواره کردند
شغالان، شیرها را سر بریدند
کبوتر بچـّگان را سر بریدند



      

ای خماران را شرابی سوخته
ما عطشناکیم و آبی سوخته
بی تو در چاهیم و آهی آتشین
دردی از دور و طنابی سوخته
دوش دیدم خیمه هایی را به خواب
شعله گون در پیچ و تابی سوخته
از حرارت سوختم آبی کجاست
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته
خشکسالی می تپد از شش جهت
آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار
خسته با زین و رکابی سوخته
کاروان بر باد گویی می رود
غرق ماتم در نقابی سوخته
می رود تا شام در بهت غروب
بر سر ِ نی آفتاب سوخته



      

مرا دست قضا در چاه انداخت
قدر قصر مرا در مصر پرداخت
خدا داند که من آگه نبودم
به سیر این تماشاگه نبودم
چه شبها تا سحر بیدار بودم
بساط دل به خاکستر گشودم
گرفتم ساغری از دست مستی
تعالله چه مستی و چه دستی
خروش باده از دست صمد بود
پر از ذکر هو الله احد بود
به سکر عشق تا جایی رسیدم
که حتی مستی خود را ندیدم
هر آنکس این چنین چشمی گشاید
ببیند آنچه در دیدن نیاید
سلیمان یک نظر افکند بر مور
شدم روشن به نور چهارده نور
زبانم شعله شد آهم اثر کرد
شب تاریک کنعان را سحر کرد
نسیم رحمت از مشرق در آمد
سپیده سر زدو ظلمت سر آمد
مرا بایک رسن بیرون کشیدند
جمالم را ولی در خون کشیدند
سپس با ریسمان کفر بستند
به یک درهم حضورم را شکستند
همان قومی که رویم را خریدند
قبای آبرویم را دریدند
از آن روزی که در خون پر گشودم
به دار الکفر ممنوع الورودم
اگرچه از دیار خویش دورم
ولیکن بر مصیبتها صبورم
اگرچه آبرویم پایمال است
کلامم یوسف مصر کمال است
شبی از روزن زندان درآید
نشستم تا که دوری دیگر آید
کنون در مصر سرگرم نمازم
برآنم تا که بر کنعان بتازم
زبان تیغ بیرون از تیام است
گهی در سجده گاهی در قیام است



      

آفتاب شیعه از مغرب درآ
بار دیگر سر زن از غار حرا
یا محمد «لن ترانی» تا به کی
اینچنین در پرده خوانی تا به کی
از چه رو در پرتو خورشید وحی
کـُند گردیده است تیغ امر و نهی
بت پرستان ترکنازی می کنند
با کلام الله بازی می کنند
تیغ برکش تا تماشایت کنند
تا که نتوانند حاشایت کنند
پاک کن از دامن دین ننگ را
این عروسکهای رنگارنگ را
با تو در آئینه لیل و نهار
بازتاب دیگری دارد بهار
کربلا بیت الحرامی دیگر است
حاجیانش را مرامی دیگر است
نیّتش ترک سر و پا گفتن است
در پی اش تکبیر در خون خفتن است
از حرم تا قتلگه سعی صفاست
رد پای اهل بیت مصطفی ست
عید اضحی، ذبح اکبر را ببین
کعبه در خون شناور را ببین
ای جوانان بنی هاشم، چرا
بر نمی دارید تابوت مرا؟
تاک تا کِـی سَر کند در آفتاب
تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب



      

منو نیمه شبهای از جنس نور
شرابی ز مینای سبز حضور
منو ساقی و ساغری دلپذیر
شرابی پر از ذکر غم غدیر
شرابی که بوی علی میدهد
مرا خلق و خوی علی میدهد
مرا در گلستان دین می برد
به گلزار عشق و یقین می برد
به هر شهر و دیاری پا نهادم
به ذکر نام ساقی لب گشادم
که ذکر نام ساقی عین مستیست
می وحدت می ساقی پرستیست
مرا رسوای عالم کرد ساقی
سرا پا شور حالم کرد ساقی
بشارت باد بر رندان سر مست
چنان مستم که ساقی گیردم دست
شبی از قید نام ونان گذشتم
وصیتنامه ای با خون نوشتم
نوشتم فقر ارث مادرم بود
که همچون سایه او بر سرم بود
موحد را لباس فقر زیبد
نه آن دلقی که مردم را فریبد
لباس فقر کشکول و ردا نیست
تجمل کار مردان خدا نیست
به جان عارفان رند آگاه
نباشد باده جز فقر الی الله
بلوغ خوش نویسی حق نویسیست
مقید خوانی و مطلق نویسیست
خوشا آنان که از او مینویسند
زخط و خال و ابرو مینویسند
الفبا ریزه خوار مکتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
قلم تا وحی را بال و پر آمد
نماز کاتبان سنگین تر آمد
خوش آن کاتب که در هفتاد منزل
مرکب ساخت از خاکستر دل
مرکب گر چه در صورت سیاهیست
قلم کوبنده جهل و تباهیست
قسم بر آیه های سوره تین
منم سرحلقه در دار المجانین
مجانین گرد من پروانه گردند
که شاید همچو من دیوانه گردند
من آن شمعم که در مستی بسوزم
بسوزم تا جهانی بر فروزم
من آن شمعم که خاموشی ندارم
که سر بر پای مولا میگذارم
من آن مستم که جز مستی ندانم
به جز مستی در این هستی ندانم
به مستی قبض وبستی در میان نیست
که مستان را غم سود وزیان نیست
مرا دست وزبان در رهن ساقیست
که آن ساقی نظر باز است وباقیست
خوش آن ساقی که لطفش بی دریغ است
اگر چه ساغرش همسنگ تیغ است
گلوی ساغرش نوش آفرین است
سبوی باورش هوش آفرین است
منم آن رند مست لاابالی
به هرجامش شوم حالی به حالی
گهی دردم گهی درمان دردم
ولی با خوش دائم در نبردم
به عزم نفس خود شمشیر بستم
به یک ضربت دل خود را شکستم
من آن آواره تهمت نصیبم
که حتی در خیال خود غریبم
خروس عرشم ای اهل خرابات
نمی بافم قبای شک وتامات
از آن رو در دوعالم نیک بختم
که بی دلق و ردا و پوست سختم
به دوشم خرقه کشکول عیب است
که کشکولم پر از اخبار غیب است
به نامحرم نشاید راز گفتن
زطرززخمه ها با ساز گفتن
نشاید پا نهادن در گلیمم
پر جبریل سوزد در حریمم
نمی دانم چه دارم در سر امشب
زدم دیگر به سیم آخر امشب
 آهم صد هزاران ناله خیزد
بیابان در بیابان لاله خیزد
زموج ناله ام ارش الهی
شود در بحر حیرت همچو ماهی
اگر آهی کشم طوفان برآید
امان از آتشی کز جان برآید
بسوزاند زمین و آسمان ر
نگه دارد تکا پوی جهان را
منیت را اگر از خود برانی
ببینی آنکه گوید لنترانی
به دنبالش چهل منزل دویدم
زخود بی خود به پای دل دویدم
که سالک گر چهل منزل نبیند
حقیقت را به چشم دل نبیند
وصالش هیچ دور از دست رس نیست
نیازی به بیابان جرس نیست
زبانت را به ذکرش منحصر کن
به جای خویش او را منتشر کن
که هر نفسی که حق را بنده گردد
صفات الله در او زنده گردد
بیا ای نفس ؛ حق را بندگی کن
زنورش تا قیامت زندگی کن
ریاضت خانه اش نهی تبراست
ضیافت خانه اش امر تولاست
اگر مرد رهی پیش آی زین راه
جسارت کن بگو انی الی الله
منو امرو تو و گوش و شنیدن
تماشا خانه اسرار دیدن
منو تیغو تو و گردن نهادن
در این حیرت خم از ابرو گشادن
منو آتش تو و خود را شکستن
فضای سینه را آینه بستن
بگیری گر گریبان جهان را
توانی یافت اسرار نهان را



      

ای وطن دختران غیرتمند
شیرخوار تو خواهران منند
در تماشای ظهر آتش و خون
خواهرانم برادران منند
خواهرانم برادران غیور
شام غم تشنه خروش شماست
شأن ولعصر عصر عاشوراست
و در این عصر علم به دوش شماست
خواهرانم حجاب تیغ شماست
تیغ خود را زکف نیاندازید
شرف زن به حفظ عصمت اوست
خویش را از شرف نیاندازید
در خیابان چهره آرایش نکن
ازجوانان سلب آسایش نکن
زلف خود از روسری بیرون نریز
در مسیر چشمها افسون نریز
یاد کن از آتش روز معاد
طره گیسو نده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی
فاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم ای دختر ایران زمین
یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا مگر این گونه بود
پدرم گفت پسر جان زن اگر زن باشد
شیر در خانه و در کوجه و برزن باشد
پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
هدف دشمن سنگ افکن پیشانی ماست
کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست
پدرم گفت گل از رنگ لعابش پیداست
و زن مومنه از طرز حجابش پیداست.



      

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه پیغمبران را
مرا از غم به مشهد را دور است
اگر چه خواهرت سنگ صبور است
فدای عصمت معصومه گردم
که ایوانش سراپا غرق نور است
مرغ دلم راهی قم میشو
در حرم امن تو گم میشود
عمه سادات سلام العل
روح عبادات سلام العلیک
کوثر نوری به کویر قم
آب حیات دل این مردمی
عمه سادات بگو کیستی
فاطمه یا زینب ثانیستی
از سفر کربلا آمدی
یا که به دنبال رضا آمدی
من چه کنم شعله داغ تورا
درد وغم شاه چراغ تورا
کاش شبی مست حضورم کنی
باخبر از وقت ظهورم کنی
کاش جاروکشی صحن نصیبم میشد
دل من خادم مولای قریبم میشد
میدونی میخوام چیکار کنم
میدونی میخوام کجا برم
میخوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم امامه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا توخونمون
بابام به مادرم میگه
میخوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگه دیگه
بابام میگه امام رضا
مریضا رو شفا میده
دوای درد مردمو
از طرف خدا میده
میخوام برم به مشهدو
یه هفته اونجا بمونم
توحرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده



      

ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیا افسانه نیست
انچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم و حضور
جمله ادیان ز یک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد و دیر و کنشت
هرکه را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در اتش چو دود
می توان تا مبدا خود پرگشود



      

تا کی به انتظار تو بنشینم
وقت است تا قیام تو برخیزم
آه ای فروغ دیده مظلومان
باید به احترام توبرخیزم
وقتی جهان به ذکر تو سرمست است
در هرکجا به نام توبرخیزم
من خانه زاد حیدر کرارم
در ظل مصددام تو برخیزم
هرجا که تیغ فتنه شرر بارد
چون تیغ بی نیام تو برخیزم
عدل است اگر به صور تو سر بر کنم
یا خاک بی حضور تو بر سر کنم
ای قبله قبیله حق جلوه کن
تا ترک قاف و قافله یک سر کنم
ای آفتاب چشمه ای از چشم تو
یک شب نباد بی نظرت سر کنم
انصاف نیست چشمه خورشید را
با چشم روشن تو برابر کنم
از رخ نقاب در افکن که من
خورشید را به پای تو پر پر کنم
تیغی مرا سپار که از برق آن
این شوره زار تیره منور کنم
در خون سپاه خسم بد اندیش را
از نیل تا فرات شناور کنم



      

هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا
شق القمر امام را دیدم
هفتاد دو و پشت آسمان خم شد
وقتی کمر امام را دیدم
هفتاد و دو زبح و یک خلیل الله
در عزم خلیل حق خلل هرگز
در سیر و سلوک فی سبیل الله
تعظیم به هیبت هبل هرگز
در هلهله ی بتان هر جایی
اینگونه که دید خود شکستن را
افروخت شراره ی ستم سوزی
آموخت ره زخویش رستن را
بنگر حرکات نور اعظم را
در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد
هفتاد و دو کشتی نجات آورد
هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد
هفتاد و دو کاروان و یک سالار
هفتاد و دو باهه (میدان) روبرو دارد
گاهی ز تنور و گاه بر نیزه
با امت خویش گفتگو دارد
آن اسوه ی پاک باز میگوید
آنان که ز راز مرگ آگاهند
در دشت جنون زپا نمی افتند
بر مرکب خون هماره(همواره) در راهند
هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد
هفتاد و دو قبضه موم در یک مشت
هفتاد و دو سر سپرده ی مولا
تسلیم اشاره های یک انگشت
انگشت اشارتی که او دارد
فردا به مصاف میبرد ما را
گر شیوه ی نو پریدن آموزیم
تا قله ی قاف میبرد ما را
فردا که ز نیزه می دمد خورشید
فردا که خروس مرگ میخواند
ار خنجر و مرگ حجله میبندیم
ما را چو عروس مرگ میخواند
هفتاد و دو لحظه لحظه ی پرواز
هفتاد و دو کربلای پی در پی
هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی
سرهای بریده خون چکان بر نی



      
<      1   2   3   4   5      >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]