زیارت عاشورا
اشعار آقاسی - اقلیمـ رهایے

میرسد از راه مردی از دیار آشنایی
بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی
روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهش
می گزارد آسمان هر روز پیشانی به راهش
می رسد مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار



      

هر روز به روز پیش می پیچم
چون پیله به گرد خویش می پیچم
در دایره بی عبور میگردم
افسوس که بی حضور میگردم
تا مرگ چگونه گام بردارم
یا سر به کدام شانه بگذارم
هرگز نرسد به دامنت آهم
آهم یعنی که دست کوتاهم
ماییم بهانه ی می و مستی
اسرار درون هسته ی هستی
سریم و هزار پرده تو در تو
صد وادیه طی نکرده رویارو
بر شاخه ی تاک آب میگردیم
یک چله به خم شراب میگردیم
در خمره شراب خانگی داریم
خضریم که جاودانگی داریم
ما چله به چله ی کمان بستیم
تیریم که خود به خود زخود جستیم
صبحیم که در افق نمایانیم
آغاز هزار خط پایانیم
در سرخترین دقایق افتادیم
داغیم که بر شقایق افتادیم
بر دوش هزار زخم این جاده
پیشانی ما به راه افتاده
هر چند که نقش بسته ی خاکیم
لولاک لما خلقت الافلاکیم
هر چند چو قطره بی سر و پاییم
ما قطره ی متصل به دریاییم
هر آینه در مقابل دریا
رودیم روانه تا دل دریا



      

چیست درویشی به جز فانی شدن
در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت
تادراو جوشد شراب معرفت
باده ی مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لن تنالل بر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن
بی خود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا
لیس للانسان الی ما سعی
حرف حق را از محقق گوش کن
از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصیکم بتقوالله را
بعد از آن بشنو ونجمع امرکم
تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستی می کند
بی نیاز از هرچه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش
گر قلندر نیستی شبگرد باش
سیر کن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی
ای خروس بی محل آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیئتیم
با یتیمان چاره لا تقهر بود
پاسخ سائل فلا تنهر بود
دست بردار از تکبر وزخطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
ای که هر دم دم زحیدر می زنید
بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن
بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر



      

با زکنم راز سه مظلومه را
فاطمه و زینب و معصومه را
فاطمه زن بود ولی نور بود
جلوه حق بود که مستور بود
آی فرستاده ی ما شاد باش
شاکر منظومه ی ایجاد باش
ما به تو آیینه عطل کرده ایم
کوثر تسکینه عطا کرده ایم
کوثر تو مایه تسکین توست
بعد تو او قائمه ی دین توست
خلق چو پرسند زتو کیست او
فاش بگو کوثر جاریست او
هر که دم از آل علی میزند
باده به جام ازلی میزند
جزبه ساقی چو به میخانه زد
قرعه به نام من دیوانه زد
صبر و بلا را به هم آمیختند
در عطش ساغر ما ریختند
جرعه اول که زدم سوختم
آتش وخون از جگر افروختم
سینه من سوخته سینه ایست
شعله خاکستر آینه ایست
سینه زهرا تب توحید داشت
کان شرف شیره خورشید داشت
شیر نبود آنچه در این سینه بود
شربتی از کوثر آینه بود
فاطمه آینه حیدر نماست
فاش بگو فاطمه شیر خداست
آینه در آینه تکثیر شد
آینه خندید و جهانگیر شد
فاطمه خود کیست نمود علی
کیست علی فاطمه منجلی
فاطمه ای مذهب و آیین من
آینه روشنی دین من
فاطمه ای سیده کائنات
چشم دو عالم ز رخت گشته مات
خلق ز وجدت به وجود آمدست
بر در مجدت به سجود آمدست
فاطمه ای مادر آزادگی
ای تو صمیمانه ترین سادگی
فاطمه ای نقش نگین خدا
آب حیات دل و دین خدا
همسر و همتای علی جز تو نیست
منشع نور ازلی جز تو نیست
مرغ دلم زمزمه سر میدهد
ناله یا فاطمه سر میدهد
در نظر همسر دور از پدر
فاطمه پر پر شد در پشت در
پر پر کردن گل یاس را
کیست که چرخاند دس داس را
پنجه زینب نتواند هنوز
فاطمه ای بود و نبود علی
مادر گلهای کبود علی
خداوندا قیامت رفت از یاد
که پیمان با امامت رفت از یاد
چو امت با امامت قهر کردند
به مینای ولایت زهر کردند
حسن بی هم دل و بی هم زبان شد
اسیری همسری نامهربان شد
کا ش می شد هم ره باد صبا
پر کشم تا آستان مجتبی
گوش بسپارم به آه و ناله اش
کوه های داغ چندین ساله اش
شکوه ها از تلخی زخم زبان
تلخ تر از امت نا مهربان
ساقی امشب ساغر زهری بده
لطف پنهان در دل قهری بده
عاقبت زخم زبانم می کشد
امت نامهربانم می کشد
غربت من عصر عاشورا بود
در اسیری زینم تنها بود
مرغ دل یک بتم دارد دو هوا
گه مدینه می رود گه نینوا
این اسیر بند قاف و شین و عین
گاه می گوید حسن گاهی حسین
می پرد گاهی به گلزار بقیع
می نشیند پشت دیوار بقیع
می نهد سر بر سر زانوی دین
اشک ریزان در غم بانوی دین
عرضه می دارد که ای شهر رسول
در کجا مخفی بود قبر بتول
از تمام نخلها پرسیده ام
آری اما پاسخی نشنیده ام
با امیر المومنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک
آه را در دل نهان کردی چرا
ماه را در گل نهان کری چرا
یا علی جان تربت زهرا کجاست
یادگار غربت زهرا کجاست
تا ز نورش دیده را روشن کنم
بر مزارش شعله ها بر تن کنم
آه از آن ساعت که آتش در گرفت
جام را از ساقی کوثر گرفت
یا پهلویش نمازم را شکست
فرصت راز و نیازم را شکست
آه زهرا تا ابد جاری بود
دست مولا تشنه یاری بود
چون علی شد بی کس و بی هم نفس
گفت یا زینب به فریادم برس



      

ای نوح ای ولایت کشتی نشین
ای موج موج خطبه تو آتشین
امروز موج حادثه در دست توست
طوفان ما اشارت انگشت توست
باز هم تکرار مکر عام و خاص
یک علی با بی نهایت عمروعاص
یک علی مظلوم همچون جد خویش
ظلم هایی دیده اندر حد خویش
کیستند این عمروعاصان شقی
کفر کیشان به ظاهر متقی
ای خداوندان ملک عافیت
والیان مسند اشرافیت
من یقین دارم مسلمان نیستید
چون ولی را تحت فرمان نیستید
من در این آشفته بازار شما
پرده بر میدارم از کار شما
گر شمایان نیستید اهل نفاق
مرگ خواهید از خدا بالاتفاق
این نماز و روزه و حج و زکات
بی ولایت چیست غیر از منکرات
جز ولایت وادی ایمن کجاست
ایمنی از شر اهریمن کجاست
بر ولای مرتضی مومن شوید
کز عذاب قهر حق ایمن شوید
گفت احمد با علی بیعت کنید
یا که در دین خدا بدعت کنید
بر ولای مرتضی کافر شدید؟
یا که از مولا مسلمان تر شدید؟
از چه رو چون کوفیان بی ولی
خرده میگیرید بر کار علی
با علی در بدر بودن شرط نیست
ای برادر نهروان در پیش روست
یا علی امشب تنور آماده کن
امتت را امتحانی ساده کن
تا شود معلوم خاص الخاص کیست
در دل دریای خون غواص کیست
پس از این در تب هنگامه ز پا ننشینم
در تب معرکه سرگرم دعا ننشینم
نکند مکر بنی صاعده تکرار شود
که علی در قفس خانه گرفتار شود
بنشین باده به کام دگران خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
موریانه چه موزیانه می جوند
ریشه های چارچوب انقلاب را



      

دیدار را به صبح قیامت حواله کرد
مارا دچار ماتم هفتاد ساله کرد
محمد خدا نیست آینه اوست
که گنجینه عشق در سینه اوست
یا محمد منبری آماده کن ابلاغ را
دین ما کامل نخواهد شد الا در غدیر
هرکس به ولایت علی شک دارد
با مادر خوش در میان بگذارد
هرگز نبرم دست طلب سوی کسی
غیر از سر سفره ی علی نان نخورم
چرا بهر روزی شوم مضطرب
و یرزقنو من حیث لا یحتسب
در رهگذر زمان دویدم
مظلوم تر از علی ندیدم
دیده ام از فرق دو تای علی
وقت نماز است ولای علی
پدر وقتی اذان میگفت غم داشت
صدای دلنشینش زیر وبم داشت
همیشه ذکر مولا بر لبش بود
که مولا مایه تاب وتبش بود
پدر میرفت سوی جانمازش
که بالا تر برد دست نیازش
پدر می گفت با یک حال غمگین
اغثنی یا غیاس المثتغیثین



      

آنان که امام را پذیرفتند
اسلام قیام را پذیرفتند
شب بود وغم و سکوت و سنگینی
سنگین خوابان اسیر خود بینی
شب بود و کویر کوفه در پروا
صد بام پر از شگوفه در پرگار
این حلقه ننگ تنگتر می شد
دامان زمین ز ننگ تر میشد
ناگاه زمین ستاره باران شد
رعدی زد و آتشی نمایان شد
از چله غیب آرشی آمد
پیری شیری کمان کشی آمد
پیری که دلش جوانتر از ما بود
بر ما هم مهربان تر از ما بود
از پشت کمانیش کمان برداشت
آنگاه که سر به آسمان بر داشت
بر شانه ابر ماه را میدید
پایان شب سیاه را میدید
با ما سخن از اشاره ها میگفت
از سوختن ستاره ها میگفت
آن پیرقلندر جمارانی
میگفت ز روزهای طوفانی
میگفت عبور کار مردان است
آتش در راه رهنوردان است
ای خسته دلان که درد دین دارید
سر بر سر زانوی زمین دارید
امروز دگر تقیه جایز نیست
بی خطبه شقشقیه جایز نیست
در آتش وخون سمندری باید
در دشت جنون قلندری باید
ایمان دارم که ناجوانمردیم
گر از سر عهد خویش برگردیم
ما سینه به تیغها سپر کردیم
آن یک دو سه شام را سحر کردیم
گفت عاشق از بلا نپرهیزد
از ساقی کربلا نپرهیزد
من رندم از بلا نپرهیزم
در آتش و خون به رقص بر خیزم
آن ساقی تشنه تشنه بر یاریست
آری عطشش به خون من جاریست
خونش به عطش هنوز میجوشد
آب از آهش کبود میجوشد
آهش زدل تنور می آید
از دور صدای نور می آید
آمد گه شادمانی ای مردم
آن وعده آسمانی ای مردم
ای زنده دلان ظهور نزدیک است
هنگام ظهور نور نزدیک است
آن ماه به چاه رفته باز آید
قائم به اقامه نماز آید
او کیست همان که عدل میزان است
کوبنده کل دین ستیزان است
او کیست همانکه سخت می تازد
تاکفر نفاق را براندازد
ای امت سر فراز مرگ آگاه
خون خواه حسین میرسد از راه
مهدی نظری به ما عنایت کن
مارا به صراط خود هدایت کن
ای مرهم زخم بال جانبازان
در هم شکننده زبان بازان
از ذکر لب تو کام میگیرم
با یاد تو التیام می گیرم
مهدی اگر از منتظرانت بودیم
چون دیده نرگس نگرانت بودیم
با این همه رو سیاهی و سنگ دلی
ای کاش که از همسفرانت بودیم
کو سیصد و سیزده جوانمرد
تا مهدی منتظر در آید
کو دیده منتظر که مهدی
از چهره نقاب بر گشاید
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چونان نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند
بیا سپیده صادق , بیا حضور سحر
که می چکد زغمت از دو دیده خون جگر
از آن شبی که شرار تو غمگسار من است
سپند سوخته دل نام مستعار من است
بیا که می شود از چشمت استعاره گرفت
ز آسمان نگاهت گل ستاره گرفت
بیا بیا که عقابان قفس گرفتارند
تمام آینه ها داغدار زنگارند
بیا که جهان بی تو عرصه تنفس نیست
مجال دیدن آفاق و سیر انفس نیست
حضور آب ز کام تو وام می گیرد
لب عطش ز لبت التیام می گیرد
هجوم عطر بهار از کف تو می جوشد
بیا که باغ به دست تو سبز می پوشد



      

از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز
یا علی در بند دنیا نیستم
بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است
با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر
در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور
فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی انتشار روشنی
تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد
عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود
لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود
شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود
یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است
هر که بی شمشیر شد نالایق است
فای فیض و قاف قرب و های هو(فقه)
می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است
تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن
بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود
که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست
آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را
تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو
سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست
جز عبودیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما
دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم
گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان
خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور
باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم
خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون
گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن
عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی
از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی
کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد
عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است
کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم
این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود
نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد
آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن
جان یوسف را زلیخایی مکن



      

زهره منظومه زهرا حسین
کشته ی افتاده به صحرا حسین
دست صبا زلف تورا شانه کرد
بر سر نی خنده مستانه کرد
کیست لب خشک ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من
تازغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها
آه از آن لحظه که سجاد شد
هم نفس ناله زنجیرها
قم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این وادیه کج رفته اند
کعبه تویی کعبه بجز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بیرنگ نیست
آینه رهگزر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
کوفه دم از مهر و وفا میزدند
شام تورا سنگ جفا میزدند
کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست
کوفه اگر تیغ وتبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود
مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند
آتش پردیس نبرد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا
بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان توام یا حسین
جان علی سلسله بندم نکن
گردم از خاک بلندم نکن
عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
تربت تو بوی خدا میدهد
بوی حضور شهدا میدهد
ساقی لب تشنه لبی باز کن
سفره نان و رطبی باز کن
شمعه از درد دلت باز گو
نکته ای از نقطه آغاز گو
قوم به حج رفته چو باز آمدند
بر سر نعشت به نماز آمدند
قوم به حج رفته تورا کشته اند
پنجه به خوناب تو آغشته اند
سامریان شعبده بازی کنند
نفی رسولان حجازی کنند
مشعر حق عزم منا کرده ای
کعبه شش گوشه بنا کرده ای
تیر تنت را به مصاف آمده است
تیر سرت را به طواف آمده است
کیست شفا بخش دل ریش ما
مرحم زخم و غم و تشویش ما
کیست بجز یاد دل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو
بر سر نی زلف رها کرده ای
با جگر شیعه چه ها کرده ای
باز که هنگامه بر انگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی
کو کفنی تا که بپوشم تنت
تا گیرم دامنه دامنت
حج تو هر چند که تاخیر داشت
لاکن هفتاد و دو تکبیر داشت
آری هفتاد و دو لبیک گو
عزم وضو کرده به خون گلو
اینان هفتاد دو قربانیند
که از اثر باده تو فانیند
هم نفسان حج حسینی کنید
پیروی از راه خمینی کنید
حج حسینی سفری سرخ بود
احرامش بال وپری سرخ بود
حج حسینی سفر کربلاست
نیت آن غربت و رنج و بلاست



      

از آن بترس که روزی جمل دوچرخه شود
اسیر پنجه امواج راین کرخه شود
زنان فاجعه پا در رکاب بگزارند
دوباره از سر زنها حجاب بردارند
برادرم پدرم خواهرم به هوش آیید
گر از قبیله موجید به خروش آیید
که گفته است در این واقعه فسخ باب شود
ز آتشش جگر اهل دین کباب شود
کسی که در نفس غرب استحاله شود
به پنجه نفس غربیان مچاله شود
به جای آنکه همه ساله سوی مکه روید
بجاست گر نظری سوی فکه روید
مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد
اقامه کرد نمازی که درخیمه در خون زد
هنوز بوی شهید از هویزه می آید
صدای ناله قرآن ز نیزه میآید
شب شهادتم اسپند و عود برگیرید
زنعش سوخته ام بوی دود برگیرید
اگرچه در سفر من عطش فراوان است
که باک بدرقه راهم آب و قرآن است
فرشتگان عطشم را به آب می شورند
قبار نعش مرا با گلاب می شورند
برادر خوانده ها تبعیدی طاغوت بر دوشم
هنوزاز ضربت شلاقتان آهنگ می نوشم
در این وادی پی نعش برادر زاده میگردم
به دنبال صدای مردمی آزاده میگردم
مراهرچند بارهجرتی صد ساله بر دوش است
غم غربت ندارم کین بیابان کاروان جوش است
برادر خوانده ها جنگ جمل در پیش رو داریم
سخن کوتاه میدان عمل در پیش رو داریم
اگرنظم نوین هر پرده در خون میکشد مارا
شهادت از گلوی غرب بیرون میکشد مارا
رها میگردد آخرزلف ما بر نیزه ها در باد
فرو میپاشد از هم هفت بند غرب غربت زا



      
<      1   2   3   4   5      >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]