دعای عظم البلا داستان - اقلیمـ رهایے

امروز سر راهم شیطان را دیدم.

نزدیکیهای میدان کنار خیابان بساطش را پهن کرده بود.

مکر و فریب می فروخت.

خیلیها دورش جمع شده بودند .

مشتری زیاد بود ،هول میزدند و هیاهو میکردند و بیشتر میخواستند.

همه چیز داشت ،دروغ،غیبت،خیانت،حرص،غرور،جاه طلبی و...

هر کس چیزهایی میخرید و در مقابل چیزهایی میداد.

عده ای پاره ای از قلبشان وعده ای عمده ی روحشان را .

عده ای ایمان و بعضی آزادیشان را.

ابلیس میخندید و در چشمانش جهنم برق میزد.دهانش بوی گند درک میداد.

دلم میخواست تمام نفرت و کینه ام را توی صورتش تف کنم.عصبانی شدم!

حس کردم ذهنم را میخواند.

موذیانه لبخند زد و گفت:

"من برای کسی مزاحمتی ایجاد نکردم،گوشه ی خلوتی بساط پهن کرده ام ،حتی نجوا هم نکردم.

نه داد و فریاد کردم و انسانی را به اجبار وادار به خرید کردم.ببین!انسانها خودشان اینجا جمع شده اند"

چیزی نگفتم.

نزدیکتر آمد ،سرش را نزدیک گوشم آورد و آرام گفت:

"البته میدانم که تو با همه اینها فرق میکنی.

تو مومن و زیرک هستی.

ایمان و زیرکی ،انسان را نجات میدهد.

این ها ساده و تشنه هستند.

خیلی ساده فریب میخورند"

حس میکردم از شیطان متنفرم.

اما حرف هایش خیلی شیرین بود.

چیزی نگفتم و گذاشتم صحبت کند و او میگفت و میگفت و میگفت.

چند ساعتی کنار بساطش نشستم ،خیلیها آمدند و رفتند.همینطور که به بساطش خیره شده بودم ،چشمم به پاکتی پر ازعبادت

افتاد که بین چیزهای دیگر بود.

شیطان را پاییدم  و آهسته دور از چشمش آنرا برداشتم و درون جیبم گذاشتم.

توی دلم خندیدم و با خود گفتم :

"بگذار برای یکبار هم که شده ،یک نفر چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم شیطان فریب بخورد"

سریع خودم را به خانه رساندم و در پاکت کوچک عبادت را باز کردم.دلم شکست

اما درونش جز غرور چیز دیگری نبود.
پاکت از دستم رها شد و غرور سراسر اتاق پخش شد.

من هم فریب خورده بودم.فریب.

سریع دستم را روی سینه ام گذاشتم،قلبم نبود.

متوجه شدم که آنرا نزدیک بساط شیطان جاگذاشتم.

تمام راه را با تمام قدرت دویدم.

تمام راه لعن و نفرینش کردم.

تمام راه با چشمان گریان خدا خدا کردم.

میخواستم گلوی نامردش را بگیرم و عبادت دروغی اش را به سرش بکوبم و تمام قلبم را پس بگیرم.

به آنجا رسیدم،اما شیطان نبود.

همان جا نشستم و های های گریه کردم.

دیگراشکی در چشمانم نمانده بود.از جای خود بلند شدم.

بلند شدم تا بی قلبی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،صدای قلبم را.

همان جا بی اختیار سر به سجده فرود آوردم و به زمین بوسه زدم.

به شکرانه وسپاس، بابت قلبی که پیدا شده بود.چشمک راستی تو از شیطان چیزی نخریدی؟



      

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: آیا خداهر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."
استاد پرسید: "هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خدا شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"
دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم."
دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"
استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."
دانشجو گفت:
"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."
و سرانجام دانشجو پرسید:
- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟
خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود."
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.



      

روزی مردی نزد روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی روانشناس او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به روانشناس کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد:

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

روانشناس به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود

مرد از روانشناس تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم؟



      

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد .

 از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند .

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد .

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود  :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.



      

دختر جوانی در سالن انتظار فرودگاه، منتظر پرواز خود بود. چون تا شروع پرواز مجبور بود صبر کند،تصمیم گرفت که برای گذراندن وقت کتابی بخرد. همچنین یک مقدار کلوچه هم خرید. سپس به اتاق VIP رفت تا با آرامش مشغول مطالعه شود. کنار او یک پاکت کلوچه بود و مردی در حال مطالعه نشسته بود. وقتی او اولین کلوچه را برداشت، آن مرد نیز یک کلوچه برداشت. دختر خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. با خود فکر کرد: چه اعصاب خورد کن اگر اعصابم سر جاش نبود، کاری می کردم که دیگه هیچ وقت از این کارها نکنه. هر وقت یک کلوچه بر می داشت، مرد هم یکی بر می داشت. این باعث عصبانیت بیش از پیش او می شد ولی نمی خواست واکنشی نشان دهد. تا اینکه فقط یک کلوچه باقی موند. دختر با خود فکر کرد: حالا این مرد پررو چه کار خواهد کرد؟ در همین حال مرد کلوچه را نصف کرد و یک تکه به دختر داد و یک تکه را خودش خورد. اه، دیگه تحمل کردنش سخته دختر خیلی عصبانی بود کتابش را برداشت و بلافاصله به سمت سالن ترانزیت به راه افتاد وقتی که در هواپیما نشست، کیفش را باز کرد تا عینکش را بیرون بیاورد که در کمال تعجب پاکت کلوچه هایش را دست نخورده در کیفش دید آن مرد کلوچه هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون اینکه عصبانی شود، خشمگین و یا ... در آن زمانی که دختر خیلی عصبانی بود، فکر می کرد که خودش کلوچه هایش را با آن مرد تقسیم کرده است. اما دیگه زمانی برای توضیح علت رفتارش و یا عذر خواهی از آن مرد وجود نداشت...



      

هوای شهر آلوده بود ، دیر زمانی بود که خدا را گم کرده بود ، کوله بارش هم عجیب سنگین شده بود ، دیگر شانه های نحیف اش طاقت این همه گناه را نداشت ، به سختی نفس می کشید ...   کم کم داشت رنگ بوی جماعت هزار رنگ دنیا را به خود می گرفت ، دیگر توان شنا کردن خلاف سیل جمعیت شهر  را نداشت ، او را می بردند ، اسیر شده بود ... اشک می ریخت ناله می زد که مرا با شما کاری نیست ...مقصد من جای دیگری است ، درست آن طرف ها آن مقابلکه مرا از آن دور می کنید ؛ یکی منتظرم ایستاده است او چشم به را دوخته ؛ منتظر من است ، که من از راه برسم   نمی دانست چه کند  ، فقط می دید که دارد دور می شود دور خیلی دور ... در گیرودار کش مکش هایش ناگهان صدای مهربانی ( چه صدای مهربانی ...) در پیکره ی روحش طنین انداز شد ؛ که کجا چنین شتابان ؟! به سوی من  بیا ، بیا که من مشتاق دیدار توام بیا که بال های بسته ات را خواهم گشود ، بیا که نوبت پروازت رسیده است ... بیا که امشب آسمان را نورباران خواهم کرد ...  با تمام تکه های قلب شکسته ات با تمام دردها و رنج های نگفته ات بیا ... بیا که دیر زمانی است آغوش برای تو گشوده ام ...  از وبلاگ کوثر علوی



      

آهنگری بود که با وجود رنج‌های متعدد و بیماری‌اش عمیقاً به خدا عشق می‌ورزید.
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت، از او پرسید: «تو چگونه می‌توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می‌کند دوست داشته باشی؟
»
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:« وقتی که می‌خواهم وسیله‌ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می‌دهم، سپس آن را روی سندان می‌گذارم و می‌کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می‌گذارم
.
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که "خدایا؛ مرا در کوره‌های رنج قرار ده اما کنار نگذار!"



      

گاهی می شه یه فرشته ی مهربون ، بچه رو میگم!!!
گاهی می شه یه شیطون بلا که هر شیطنتی از دستش بر بیاد دریغ نمی کنه.
خونه رو به هم می ریزه.
دست به همه چیزایی که نباید بزنه می زنه،
گریه و داد و فریاد می کنه اگه براش چیزی رو که می خواد تهیه نکنی، اسباب بازیاش رو خراب می کنه،
به وسایل خونه رحم نمی کنه...
خلاصش اینه که همه بچه ها همین طورین تقریبا.
میگن وقتی بچه کار بدی کرد، مثلا قندون رو انداخت شکست اگه با پررویی اومد جلوتون بالا و پایین پرید و شکلک در آورد، حتما حتما تنبیهش کنید.
اما اگه وقتی قندون رو شکست ، ترسید و ناراحت شد، توچشاش اشک جمع شد و حسابی غصه دار شد، بغلش کنین و بهش بگین که عیبی نداره که قندون شکسته ولی از این به بعد باید بیشتر مراقب باشه.
همه آدما اشتباه می کنن.
ولی بعضیا گستاخی می کنن و رور در روی خدا سینه سپر می کنن که حالا مگه من چی کار کردم؟ همه همین کارا می کنن.تازه که من از خیلی ها  بهترم. آدم کشتم یا از دیوار مردم بالا رفتم؟
و اذا فعلوا فاحشه قالوا وجدنا علیها آباءنا و ....
ولی بعضیا اشک تو چشاشون جمع می شه و به خدا می گن می دونم اشتباه کردم( یا حتی می کنم)، من که جز تو کسی رو ندارم. کمکم نکنی، نبخشی، پیشم نمونی خوب من چی کار کنم؟
اللهم قد تری مکانی،و تسمع کلامی، و تطلع علی امری، و تعلم ما فی نفسی ،انت الرب الجواد بالمغفره، تجد من تعذب غیری، و لا اجد من یغفرلی غیرک، و انت غنی عن عذابی، و انا فقیر الی رحمتک...
خدا دست این جور آدما رو خیلی راحت می گیره و بهشون می گه : باشه عیبی نداره، فقط از این به بعد بیشتر مراقب خودت باش.
خداوند می خواهد که بارتان را سبک کند و میداند که انسان ناتوان آفریده شده است.نساء-28



      

هر روز صبح آهویی از خواب بیدار میشود

و برای  امرار معاش به صحرا میرود
                 
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود

در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد

میداند که باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت

با تمام توان

و با تمام وجود شروع به دویدن کنی!!!



      

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش
را به تصویر بکشد.
  نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند
از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ،
رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
  پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود
منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر
دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره
اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی
آماده است.
  تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز
و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها
آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. این تابلو با تابلو های دیگری
که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به
تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می
دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر
آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
  آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل و بدون کار سخت یافت
شود ، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می
گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.



      
<      1   2   3   4   5   >>   >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]