زیارت عاشورا
موعود - اقلیمـ رهایے

من چشم گشودم که هوا دار تو باشم هر صبح و مسا بر سر بازار تو باشم

من تاجر عشق توام و آمدم اینجا ای ماه ترین تا که خریدار تو باشم

یک عمر نگاه هوس آلود نکردم تا لایق یک لحظه ی دیدار تو باشم

یک لحظه اگر دیده ببیند گل رویت تا روز جزا سخت بدهکار تو باشم

توصیف تو گفتند و مرا بود همین بس تا در همه ی عمر گرفتار تو باشم

جای من اگر نیست به گلزار تو آقا بگذار که خار سر دیوار تو باشم

عمریست که بیمار توام ای همه خوبی توفیق کمی نیست که بیمار تو باشم

گوش شنوا داده به من خالق سبحان تا گوش به فرمان و به گفتار تو باشم

در وصف تو گفتم غزلی تا به صف حشر دستم که تهی بود طلبکار تو باشم



      

به نام زیبایش سلام
برخی منتظر امام غائب هستند!
چون امام غائب را فرمانبری لازم نیست
خدا را فرمان نمیبرند
امید دارند یار مهدی باشند!!!
چه امید بیهوده ای...
مهدی تو میان ما منتظران غریبی...
چه رسد میان دشمنان..
آه ؛ توی آینه روی من بیچاره سیاه است...



      

تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر
تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟

وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد
گم می شود صدای تو در خنده های شهر
تهمت،ریا و غیبت و رزق حرام و قتل
ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر

دلخوش نکن به “ندبه”ی جمعه، خودت بیا
با این همه گناه نگیرد دعای شهر!

اینجا کسی برای تو کاری نمی کند
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر

گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند
شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر

هر روز دیده می شوی اما کسی تو را
نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر

جمعه…غروب… گریه ی بی اختیار من…
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر



      

اگر میخواهید حال خود را هنگام ملاقات حضرت حجت بدانید،
ببینید الان در ملاقات با قرآن چه حالی دارید!
اگر مشتاق قرآنید می توانید امیدوار باشید
که مشتاق حضرت حجت حقیقی هم هستید
و گرنه اگر قرآن نزد شما مهجور است و با آن انسی ندارید
و فکر می کنید که مشتاق حضرت حجت هستید،
آن شخص امام زمان، زاده وهم و خیال خودتان است!
آیت الله بهجت



      

آقا بیا که پای نگاهت فدا شوم
آقا بیا دست مرا بگیر مبادا جدا شوم
بگذار چون کبوتر پر بسته در قفس
با تو زقید و بند گناهان جدا شوم
دیگر بس است این همه غفلت برای من
باید به درد عشق شما مبتلا شوم
سوگند میخورم که خبر داری از دلم
آیا شود که زائر کرببلا شوم

امشب که دل شکسته ای و گریه میکنی
بگذار با سرود غمت هم نوا شوم...



      

ای آرزوترین بهار تنها امید روزگار
آرامش دل های زار ماه شبای انتظار

بیا برگرد ای مسافر خسته از غم تو گسسته
تار و پود دل این دلشکسته

ز هجر تو ابر دیده بهاره در فراق نگاره
چشم پنجره ها در خون نشسته

در رویای دیدار تو ام بی قرار تو ام
مرغ غمزده حالم قوت پر و بالم
وا بکن گره از این پای بسته

بر روزگار بی حبیب جانا تویی تنها طبیب
یارا در این شهر غریب عطری نداره بی تو سیب

بیا برگرد ای ترانه ی لبها بهترین دعاها
ای پناه سرشک بی کسی ها

بزن بارون ای خزانه ی رحمت آسمان کرامت
سوی تو به نیاز دست دنیا

توی نجوای هر روز شبی فاطمی نسبی
ای سلاله عصمت سر کن این شب غیبت
ای امید زلال اشک غم ها
اللهم عجل لولیک الفرج



      

تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا؟

آه از جمعه ی بی تو گله داریم آقا

رفته بودی که بیایی چقدر طول کشید؟

عرض کردیم نبودی و سحر طول کشید

ما برای خودمان اینهمه گفتیم بیا؟

نذر کردیم به پای تو بیفتیم بیا

تو طبیب دل غمدیده ی مایی آقا

ما که مردیم بیا پس تو کجایی آقا

مگر اینکه تو بیایی و حیاتم بدهی

مگر اینکه تو از این وضع نجاتم بدهی

از به خود آمدن این قافله را گم کردیم

وای بر ما پسر فاطمه را گم کردیم

دست برداری از این غیبت طولانی اگر

من به پای تو بریزم طلبی جامی دگر

از تو دنبال تو بودن نکند سهم من است؟

فقط از هجر سرودن نکند سهم من است؟

من شب جمعه قرار تو دلم میخواهد

صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد

بخدا منتظر آمدنت میمانیم

پای این عشق اویس قرنت میمانیم

تو دلت بیشتر از ما تب هجران دارد

سحر وصل همیشه شب هجران دارد

تا به اندازه ی شمعی که ز سر میسوزد

پر پروانه به امید سحر میسوزد

خیر از جمعه ندیدیم به ولعصر قسم

بی تو ما طعنه شنیدیم به ولعصر قسم

شاعر : صابر خراسانی



      

اگر روزی تو را می‌یافتم در ناکجاهایت
سرم را با دو دستم می‌نهادم پیش پاهایت
پر از تقویم‌های کهنه کردم خانه خود را
به امیدی که اینک ناامیدم از تماشایت
تو با من بودی از آغاز، یعنی خواب می‌رفتم
تکان می‌داد اگر گهواره‌ام را موج رویایت
اگرچه عاشقم اما تو ای آیینه باور کن
نمی‌فهمم دلیل وعده امروز و فردایت
تو اصلاً جای من؛ حالا بگو با من چه خواهی کرد
اگر چون برگ می‌پوسید روزی آرزوهایت
نا امیدم از تماشایت



      

وآن گاه که فرزند مهزیار به وصال ِامام رسید، آن حضرت به او فرمودند:
« ای فرزند مهزیار! شب و روز در انتظارِ آمدنت بودیم؛ چه چیز آمدنت را این قدر به تأخیر انداخت؟»
عرض کرد: آقای من! تا این لحظه کسی را نیافته بودم که مرا به محل شما راهنمایی کند.
امام فرمودند:« کسی را نیافته بودی که راهنمایی ات کند؟
(نه چنین نیست؛ بلکه عامل دوری آن بود که)
«شما به دنبال مال اندوزی رفته بودید
و بر مؤمنان ناتوان فخر می فروختید
و پیوندهای خویشاوندی میان ِخودتان را گسسته بودید؛
پس دیگر چه عذری دارید؟»



      

فقیر فقرش را!
درخت ترس از تبر را از یاد می برد
من ترس از غربت را...
بعد از آمدنت را میگویم آقا...
هزار سال غیبت کم است؟ 



      
<      1   2   3   4   5   >>   >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]