موعود - اقلیمـ رهایے

کوچ کرد از وطنش بال و پری پیدا شد
رفت در جاده شتابان سفری پیدا شد
 
شب تاریخ پر از قهقهه غفلت بود
ناگهان عطر دعای سحری پیدا شد
 
بانگ زد عقل که «اقبالِ» شقایق با اوست
«نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد» 3
 
گفت هنگام قیام است سر و جان بازید
سر مدزدید اگر فتنه گری پیدا شد
 
وای اگر اهل بصیرت اُحد از یاد برند
چون غنیمت زدگان ترک خود از یاد برند
 
وای اگر مزرعه‌ها سوخته با رعد شود
ملک ری آفت عُمر عمَر سعد شود
 
گفت ای پاکدلان ختم به خیر است این راه
راه بیداری صد حر و زهیر است این راه
 
گفت ای پاکدلان سنت مألوف چه شد
ای جوانان عرب امر به معروف چه شد
 
این چنین بود اگر یک شبه رسوا شد خصم
با دو صد دبدبه و کبکبه رسوا شد خصم
 
این چنین است که ما بیرق و پرچم داریم
هر چه داریم من و تو ز محرم داریم
 
هر چه داریم از آن مرد شهادت پیشه است
که نماد شرف و عاطفه و اندیشه است



      

الغرض روی سگ فاجعه بالا آمد
خصمِ پنهان شده این مرتبه پیدا آمد
 
شادمان بود و بسی معرکه‌داری می‌کرد
دشمن این حادثه را روز شماری می‌کرد
 
چشم ما در پی این حادثه چون کارون بود
بد به دل راه ندادیم ولی دل خون بود
 
آه از آن فرقه با اجنبی خود نشناس
گونه گون ظاهراً اما سر و ته یک کرباس
 
مهر بر لب زده بودند و تماشا کردند
از پس حادثه‌ها چهره هویدا کردند
 
این جماعت چه شباهت به خمینی دارند؟!
چقدر در دل خود شور حسینی دارند؟!
 
مگر این نغمه ز نای شهدا جاری نیست؟
مگر این زمزمه در خون خدا جاری نیست؟
 
که سکوت من و تو وقت خطر جایز نیست
کوفه کوفه است ولی ترک سفر جایز نیست
 
همه گفتند بمان مرتبه پیمایی کن
در همین مکه اقامت کن و آقایی کن
 
دست کم سمت حوالی وطن هجرت کن
ای عقیق از همه بگذر به یمن هجرت کن
 
همه گفتند بمان او سخنی دیگر داشت
آن سفر کرده هوای وطنی دیگر داشت



      

نیست در حافظه دهر، زهیر و طلحه
کم بسازید در این شهر، زهیر و طلحه
 
کم بگویید ز صفین و جمل، این آن نیست
«این همان قصه اسلام ابوسفیان» نیست2
 
داشت آن طائفه هر چند صدایی دیگر
آب می‌خورد ولی فتنه ز جایی دیگر
 
قصه آن بود که یک طایفه درویش شدند
جانماز آب‌کشان عافیت اندیش شدند
 
گاه از این سوی سخن گاه از آن سو گفتند
هر چه گفتند در  آنروز دو پهلو گفتند
 
خواستند امر نماید به حمیّت مولا
تن دهد باز به امر حکمیت مولا
 
همچو امروز پر از فتنه شود فرداها
افتد این کار به تدبیر ابوموسی‌ها
 
پیش پای شرر عاطفه کُش خوابیدند
پشت دیوار کج حادثه خوش خوابیدند
 
دوستان! حادثه نزدیک شده خوش باشید
جاده لغزنده و تاریک شده خوش باشید
 
خوش بخوابید در این ابر، هوا دم کرده است
سامری لشکری از حیله فراهم کرده است
 
سر این طایفه انگار که در آخور بود
گوششان ظاهراً از حرف و نصیحت پُر بود



      

 قصه آن بود که دشمن دهنش آب افتاد
کشتی وحدت ما سخت به گرداب افتاد
 
آتش فتنه چنان شد که خدا می‌داند
آنقدر دل نگران شد که خدا می‌داند
 
قصه آن بود که یک طائفه که فتنه ازوست
دوست را دشمن خود خواند، وَ دشمن را دوست
 
آری آن طائفه خود را ز خدا منفک کرد
روی بر سامری آورد به موسی شک کرد
 
سامری گفت بیایید به شهرت برسیم
با پرستیدن گوساله به قدرت برسیم
 
سامری گفت که در شور حکومت شعف است
باید این بار به قدرت برسیم این هدف است
 
آری آن صدرنشینان بنی‌صدر شده
خویش را قدر ندانسته و بی‌قدر شده
 
گرچه یاران علی بودند سازش کردند
با معاویه نشستند و خوش وبش کردند
 
نکته‌ها بر لبمان رفت و خریدار نبود
گوش آن طائفه انگار بدهکار نبود
 
آری آن طائفه می‌گفت: نصیحت کافی است
خسته‌ایم از سخن مفت! نصیحت کافی است
 
کم به تطبیق بخوانید ز تاریخ اینجا
خیمه را نیست نیاز این همه بر میخ اینجا



      

بال پرواز گشایید که پرها باقی است
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است
 
پشت بت‌ها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است
 
گفت فرزانه‌ای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است
 
جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است
 
گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرط‌ها باقی است، اما و اگرها باقی است
 
«شرط اول قدم آن است که مجنون باشی»
«در ره منزل لیلی که خطرها» باقی است
 
نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنه‌ها می‌رود و خون جگرها باقی است
 
سخن از فتنه شد و چرت غزل شد پاره
واژه‌ها دربه در و قافیه‌ها آواره
 
قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان می‌رود از دست! بگویم یا نه؟
 
شاید از قصه ما خُلق شما تنگ شود!
یا که این گفته خود آغازگر جنگ شود



      

تو یک غروب غم انگیز میرسی از راه
که میبرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخ زده ام میرسد و فریادی
شبیه حرمت این لا اله الا الله

و چشم هام که چشم انتظار تو هستند
اگرچه منجمدند و نمیکنند نگاه
و بغض میکند آنجا جنازه من که
"تو" را همیشه "نفس" میکشید و "خود" را آه

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و
رسیده ام به غزل گل شکوفه دریا ماه!
بدون تو همه ی عمر من دو قسمت شد
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگرچه متن بلندی است درد دل هایم
سکوت میکنم و شرح قصه را کوتاه
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند

"غروب جمعه " و "مرگ" و "وجود من " همراه
برای بدرقه نعش من بیا هر روز
که کار من شده سی بار مرگ در ماه
و کل دلخوشی زندگی من اینکه

تو یک غروب غم انگیز میرسی از راه!



      

درباره مهدى موعود، روایات منقول از پیامبر، عترت و صحابه به قدرى زیاد است که جاى هیچ گونه شک و تردیدى در آن باقى نمی ماند. بسیارى از صحابه پیامبر(ص) از جمله «على بن ابى طالب»، «عثمان بن عفان»، «طلحة بن عبیداللَّه»، «عبدالرحمان بن عوف»، «عبداللَّه بن عباس»، «عمار بن یاسر»، «عبداللَّه بن مسعود»، «ابو سعید خدرى»، «عبداللَّه بن حارث»، «قرة بن ایاس مزنى»، «حذیفة بن یمان»، «جابر بن عبداللَّه»، «جابر بن ماجد»، «عبداللَّه بن عمر»، «انس بن مالک»، «عمران بن حصین» و «امّ سلمة» روایات مربوط به مهدى موعود را از پیامبر(ص) نقل کرده ‏اند.



      

در زمره باورهاى دینى ما مسلمانان باور به «ضرورت وجود امام» در همه زمان‏ها است. این سخن، هم از راه عقل مدلّل و مبرهن مى‏گردد و هم از راه نقل و روایت. عقل مى‏گوید: نبوت و امامت یک فیض معنوى است، این فیض در میان امت‏هاى پیشین وجود داشت، تا رسید به زمان پیامبر اسلام(ص) . حال سخن در این است که آیا با رحلت نبى مکرم اسلام(ص) آن فیض معنوى قطع شد یا نه؟ اگر بگوییم: قطع شد، در این صورت این اشکال وجود دارد که چرا چنین فیضى را خداوند به امت‏هاى پیشین داد، ولى به امت اسلامى نداده است؛ مگر امت اسلامى از نظر استعداد و لیاقت از پیشینیان کم‏تر است؟! به طور قطع و یقین مى‏گوییم: کم‏تر نیست، بلکه بالاتر است. پس چرا این فیض از امت اسلامى قطع گردید؟ یعنی پیامبر مثل حضرت موسی هم عمل نکرد؟



      

رسول گرامى اسلام(ص) بارها از دوازده امام بعد از خود سخن بر زبان جارى نمود و آن هم با الفاظ گوناگون:
آن حضرت گاه میفرمود: بعد از من دوازده «امیر» هستند.
و گاهى از دوازده «نقیب» سخن به میان می آورد.
و گاهى دوازده «خلیفه» را مطرح میکرد.
و گاهى از واژه دوازده «وصى» بهره می‏گرفت.
و گاهى هم‏از دوازده «امام»، دوازده «ولى»،دوازده «قیم»
و یا دوازده «قائم»سخن میگفت.



      

بسم الله...
هرکس به هوای تو نباشد به جهنم
عشقش که برای تو نباشد به جهنم
جایی که تو باشی وسط باغ بهشت است
هرکس که به پای تو نباشد به جهنم
فرقی نکند در عدم حسن و شرافت
جایی که صفای تو نباشد به جهنم?
تقدیم به آقای مهربانی ها...



      
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]