وحید - اقلیمـ رهایے

اگه دلت شکسته تو غصه ها اسیره
اگه کسی رو میخای که دستتو بگیره
فقط بگو اغثنی یا قمر العشیره
دنیامی آقامی مولامی تو
تسکین شیرین دردامی تو
رویاهای قلب شیدامی تو
حالا دستتو بیار بالا صدات برسه به کربلا
لبیک با اباالفضل
سردار کربلا
اسم تو هرکجا هست
کار منم گدایی
میدونی که شبیه ت
کسی ندیده جایی
ارمنی هام میخواهندت
بس که گره گشایی
سرداری دلداری تو سالاری
تو بر کل عالم منت داری
تو دنیا تو محشر پرچم داری
زیر پرچم علمدارم
به علم تو گرفتارم
لبیک با اباالفضل
لبیک با اباالفضل
لبیک با اباالفضل



      



      

به نام زیبایش سلام
پس از مدتها دوست دارم بنویسم..
از چه؟ یا از که؟
از سیاست؟ از اقتصاد؟ از عشق؟
یا از واژه هایی که این روزها شدیدا دستخوش تغییرات شده اند
نه ؛ از خودم مینویسم
از یک باستانشناس کم طاقت
یا از یک ... نمیدانم
برای مردمی که اهل تدبر و خواندن و نوشتن نیستند نوشتن چه فایده ای دارد؟
این مردمی که موفق شده اند بی تفاوتی هایشان را درونم نهادینه سازی کنند
یا این جامعه ای که بدقولی اصل اول در روابطش است؟
یا بنویسم از حقوق بگیران و مفت خورانی که مازراتی و بنز سوارند؟
یا از آنان که روزی و ساعتی حتی و شاید دقیقه ای به حال این روزهای مردمی با دستهای خالی نیندیشیده اند!
خودم نمیدانم از چه بنویسم ، وقتی بی سر و سامان باشی بلاتکلیفی در زندگیت حرف اول را میزند
تو میدانی زندگی کردن این روزها چقدر سخت است!
حق الناس این روزها راحتتر بر گردنم می افتد و مثل قدیم ها دیگر سنگینی ندارد!
ساز زندگی خیلی ها این روزها ناکوک است جز ساز گرانی که علی برکت الله ، حسابی کوک است!
پیشتر ها نقد سیاسی آرامم میکرد اما این روزگار بی شرف چه چرخها که نمیزند!
عجالتا از ادامه ی این بحث بی نتیجه صرف نظر میکنم اما فقط یک سوال!
چهل سال از رفتن شاه گذشت!!!
چهل سال است آنچه صدها سال محال بود ممکن شده!!!
چهل سال است حکومت اسلامی ما دوام آورده!!!
یاد مرحوم آیت الله خمینی بخیر که همیشه میگفتند: امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند!!!
امام عزیز روحت شاد ؛ خودی ها خیلی غلطها کردند...
یک نیست یقه ی خودی ها را بگیرد؟ بس نیست غارت بیت المال...
اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً
والسلام. درد دلی بود مختصر. یا علی. بهمن97



      

    *وَ قَالَ [علیه السلام] رَأْیُ الشَّیْخِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلَامِ وَ رُوِیَ مِنْ مَشْهَدِ الْغُلَامِ .*

    و درود خدا بر او ، فرمود : اندیشه پیر در نزد من از تلاش جوان خوشایندتر است .
    (و نقل شده که تجربة پیران از آمادگى رزمى جوانان برتر است .)
نهج البلاغه ی امام علی علیه السلام



      

قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

در این دیار اگر خشکسالی آمده است
خوشا من و تو که ابر بهار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری
شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم

محمدمهدی سیار



      

این یک، مشغول خوردن و بردن شد
آن، مسئول شکم در آوردن شد!
در عهد بخور بخور نخوردن جرم است
تکلیف من و تو خون دل خوردن شد

این بسته کمر یکسره در خدمت ما
آن خسته جگر در طلب راحت ما
از «عدل» هزار قصه گفتند ولی
جز «قسط» نشد آخر سر قسمت ما!

کی موسم پژمردنشان می آید؟
پایان دل آزردنشان می آید؟
دیدیم زمین خواری شان را یا رب!
کی روز زمین خوردنشان می آید؟

شاعر: آقای محمد مهدی سیار



      

مباد سفره ی رنگینتان کپک بزند
خلاف میل شما چرخکی فلک بزند

به پاسبان محل بسپرید، نگذارد
گرسنه ای سر این کوچه نیلبک بزند

شما به صحت ایمان خویش شک نکنید
درخت دین جماعت اگر شتک بزند

شما به سایه باغات خویش خوش باشید
اگر هنوز گلویی دم از فدک بزند

رها کنید علی را که مثل هر شب خویش
به زخم کهنه و «نان جو»اش نمک بزند

امیر قافله، گیرم که عزم جنگ کند
نشسته اند سواران، که را محک بزند؟

محمدمهدی سیار



      

با صد قسم و آیه و هرجور خلاصه

زد شور سلیمان به سر مور خلاصه

میخواهمت و خواستنم را به تو گفتم

با عرض سلام وادب از دور خلاصه

پرهیز کند در حرمت نیز اجل هم

از جمله ی مامورم و معذور خلاصه

فهمیده قمر نیز که تو شمس الشموسی

زانو زده در محضر تو نور خلاصه

پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو

تا باز شود هر گره کور خلاصه

مانند دل من دل دریاچه ی قم هم

از دوری مشهد زده هی شور خلاصه

صابرخراسانی


دلم مشهدت را میخواد اما...
من سرم گرم گناه است...
آقا.. این بود قرار ما؟
دوری و دوستی؟
دستمو بگیر..



      

«طاقتم طاق شد، تا بیایی
مانده‌ام واله، مولا، کجایی
ناله‌ها سردهم، از فراقت
گریه‌ها می‌کنم، از جدایی
ای مسیحا نفس، جان فدایت
همرهی کن مرا، تا رهایی
بیش از اینم مرنجان، عزیزم
کهنه زخم مرا، کن دوایی
از زمان قدیم گذشته
فطرتم گفته تو، آشنایی
جانم از عشق خود، سربه‌سر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
من کجا، تو کجا صاحب دل
من خطا پیشه، اما تو عادل
من سرا پا گناهم، گناهم
کان عصمت، تو مرد فضائل
من خجل، شرم در عمق جانم
هر کلام تو، آیات کامل
عاشقم، با همه رو سیاهی
توبه و شرم دارم، حمایل
در پی تو برانم، دل خویش
با جواز تو، منزل به منزل
درد هجران خود، مختصر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
من یقینم شده، مهربانی
مهر داری، به امت نهانی
تو زمینی نبودی از اول
تو زمین هستی‌ای آسمانی
می‌شناسم ترا، می‌شناسم
جان هستی، تو صاحب زمانی
جان عجین گشته با نام پاکت
دل به دنبال خود، می‌دوانی
این همه عاشق دلشکسته
هر طرف می‌روی، می‌کشانی
آمدی؟ پس مرا هم، خبر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
ندیدمت، که بگویم: چقدر زیبایی
نیامدی که ببینم، شبیه زهرایی
برای دیدن رویت، ز خواب برخیزم
نوید آمدنت، کی دهد، دل‌آرایی
دلم هوای تو دارد، بیا که دلتنگم
تو خویش آگهی از راه و رسم شیدایی
نظر بلندتر از تو، نمی‌شود پیدا
بگویمت: تو همیشه، عزیز دلهایی
غزل برای سرودن، بهانه می‌خواهد
و تو بهانه الهام این غزل‌هایی
ندیده، عاشق چشم خمار تو شده‌ام
دلم شکست، بگو: پس چرا نمی‌آیی؟
تو از قبیله نیکان روزگارانی
تو از قبیله عشقی، امیر تقوایی
دلم خوش است، تو هستی، به زیر بیرق تو
کشیده‌ام نفس و، زنده‌ام اهورایی
بیا قسم دهمت، جان مادرت زهرا
بیا بیا، که ببینم، چقدر زیبایی
«فرائی» از نفس افتاده، از ملال فراق
نمانده است دگر، ذره‌ای شکیبایی»
عبدالمجید فرائی



      

 مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره‌ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­‌کنم
حق می­‌دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
علی‌اکبر لطیفیان



      
<      1   2   3   4   5   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بیا چشام به این دره بدون تو نمیگذره شبایی که خرابه حالم...



+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]