وحید - اقلیمـ رهایے

با صد قسم و آیه و هرجور خلاصه

زد شور سلیمان به سر مور خلاصه

میخواهمت و خواستنم را به تو گفتم

با عرض سلام وادب از دور خلاصه

پرهیز کند در حرمت نیز اجل هم

از جمله ی مامورم و معذور خلاصه

فهمیده قمر نیز که تو شمس الشموسی

زانو زده در محضر تو نور خلاصه

پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو

تا باز شود هر گره کور خلاصه

مانند دل من دل دریاچه ی قم هم

از دوری مشهد زده هی شور خلاصه

صابرخراسانی


دلم مشهدت را میخواد اما...
من سرم گرم گناه است...
آقا.. این بود قرار ما؟
دوری و دوستی؟
دستمو بگیر..



      

«طاقتم طاق شد، تا بیایی
مانده‌ام واله، مولا، کجایی
ناله‌ها سردهم، از فراقت
گریه‌ها می‌کنم، از جدایی
ای مسیحا نفس، جان فدایت
همرهی کن مرا، تا رهایی
بیش از اینم مرنجان، عزیزم
کهنه زخم مرا، کن دوایی
از زمان قدیم گذشته
فطرتم گفته تو، آشنایی
جانم از عشق خود، سربه‌سر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
من کجا، تو کجا صاحب دل
من خطا پیشه، اما تو عادل
من سرا پا گناهم، گناهم
کان عصمت، تو مرد فضائل
من خجل، شرم در عمق جانم
هر کلام تو، آیات کامل
عاشقم، با همه رو سیاهی
توبه و شرم دارم، حمایل
در پی تو برانم، دل خویش
با جواز تو، منزل به منزل
درد هجران خود، مختصر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
من یقینم شده، مهربانی
مهر داری، به امت نهانی
تو زمینی نبودی از اول
تو زمین هستی‌ای آسمانی
می‌شناسم ترا، می‌شناسم
جان هستی، تو صاحب زمانی
جان عجین گشته با نام پاکت
دل به دنبال خود، می‌دوانی
این همه عاشق دلشکسته
هر طرف می‌روی، می‌کشانی
آمدی؟ پس مرا هم، خبر کن
یک شب از کوچه ما گذر کن
ندیدمت، که بگویم: چقدر زیبایی
نیامدی که ببینم، شبیه زهرایی
برای دیدن رویت، ز خواب برخیزم
نوید آمدنت، کی دهد، دل‌آرایی
دلم هوای تو دارد، بیا که دلتنگم
تو خویش آگهی از راه و رسم شیدایی
نظر بلندتر از تو، نمی‌شود پیدا
بگویمت: تو همیشه، عزیز دلهایی
غزل برای سرودن، بهانه می‌خواهد
و تو بهانه الهام این غزل‌هایی
ندیده، عاشق چشم خمار تو شده‌ام
دلم شکست، بگو: پس چرا نمی‌آیی؟
تو از قبیله نیکان روزگارانی
تو از قبیله عشقی، امیر تقوایی
دلم خوش است، تو هستی، به زیر بیرق تو
کشیده‌ام نفس و، زنده‌ام اهورایی
بیا قسم دهمت، جان مادرت زهرا
بیا بیا، که ببینم، چقدر زیبایی
«فرائی» از نفس افتاده، از ملال فراق
نمانده است دگر، ذره‌ای شکیبایی»
عبدالمجید فرائی



      

 مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره‌ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­‌کنم
حق می­‌دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
علی‌اکبر لطیفیان



      

وسعت سوز مرا زمزمه ســاز کم است
زخمه ســاز مرا فرصـــت آواز کم است
کهکشانی‌ست به هر گوشه چشمت، اما
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است
با ردیفی که دوچشمـــــــان غریبـــــت دارند
شعــــر موزون تو را قافیــــه‌پرداز کم است
شهـــــر در غربــــت بی‌هم‌نفسی  می‌میرد
دستهــــــایی که کند پنجره‌ای باز...کم است
با بهــــــــــــاری که تو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمـــــت، باز کم است
سید محمدرضا هاشمی‌زاده



      

با کدام آبرویی روزشمارش باشیم
عصرها منتظر صبح بهارش باشیم
کاروان سحرش بهـر همه جا دارد
تا که جا هست، چرا گرد و غبارش باشیم
سال ها منتظرِ سیصد و اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
گیرم امروز به ما اذن ملاقاتی داد
مرکبی نیست که راهی دیارش باشیم
سال ها در پی کار دل ما راه افتاد
یادمان رفت ولی در پی کارش باشیم
ما چرا؟ خوب ترین‌ها به فدای قدمش
حیف او نیست که ما میثم دارش باشیم؟
اگــر آمــد خبــر رفتـن مــا را بدهیــد
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم...
علی اکبر لطیفیان


      

 قال رَسُولُ اللّهِ - صلی الله علیه وآله - : کُلُّ عَیْن باکِیَةٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ إلاّ ثَلاثَ أعْیُن: عَیْنٌ بَکَتْ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ، وَ عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ، وَ عَیْنٌ باتَتْ
ساهِرَةً فی سَبیلِ اللّهِ.
«ثواب الأعمال، ص 211، ح 1»
رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود: تمامی چشم ها در روز قیامت گریانند، مگر سه دسته:

1 ـ آن چشمی که به جهت خوف و ترس از عذاب خداوند گریه کرده باشد

. 2 ـ چشمی که از گناهان و موارد خلاف بسته و نگاه نکرده باشد.

3 ـ چشمی که شبها در عبادت و بندگی خداوند متعال بیدار بوده باشد.



      

حکمت 85 نهج البلاغه

    *وَ قَالَ [علیه السلام] مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لَا أَدْرِى أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ .*

    و درود خدا بر او فرمود : کسى که از گفتن "نمى دانم" روى گردان است ،
    به هلاکت و نابودى مى رسد.



      

کلی انگیزه داشتم حیف شد

حالام بالام ولی رو سِیف مُد

این همه راهو برو به امید فردایی

که یهو می بینی غیب شد

اَجی مَجی لا فَرَجی

یه عده فعّالن و ما فلجیم

واسه جماعت گنجشک روزی

آینده یعنی همین امشب

ولی جیک نزن درخواست نکن

دیگه هیچ رقمه پرواز نکن

ساکت هیس نخند آواز نخون

دیگه واسه هیچ نفر راه باز نکن

منظور اینه که به زور خواب باشی

باس یادت بره که یه روز بال داشتی

دست بسته جلو قُلدُر

تهش میشه مملکت گُل و قُلقُل

لای جوونا صحبت وصیت و

گریزونیم از لغت نصیحت و

محاسن روی صورته نه سیرت و

نشستیم روی گسل حقیقت

آدم ها مثل چاهین که هر چی

حال بدی انگاری پر نمیشن

واسه من غریبه نمای شهر

انگار همه بازیگر نمایشن

اینه مهد فخر دیگه معرفت

دید و حد فهم زیر خط فقر

ظاهر رو ببینی اصل هوش

تو باطن جای مغز فضله موش

لای برند ها خودشو پیچیده

هویت و هسته پوچ

واسه همینه زندگی رو مبارزه می بینم

با برنامه مقابلت می شینم

من اعصاب بیست سال دیگمو

الان دارم از بدن خودم مساعده می گیرم

دیگه مهم نیست چه سالیه

از این جا به بعد وقت اضافیه

میری سرپایینی و سرعت می گیری

می بینی شصت ساعت یعنی یه ثانیه

تا وقتی وداع بگی دار فانی

کارت اینه که پر کنی جای خالی

انگار افتادی وسط چاه تاریک

فقط تصویر ماهو داری

از اونجا که بریده شد بند ناف

تا اون وقتی که پایان یه خط صافه

قدم ها رو من یه جوری میکوبم زمین

که جاودانه بشه رد پام قصه رو از ته میبینم

به پرو پام بد پیچیدم پس میگیرم حقمو بعد میمیرم

صد بارم بشکنم گچ میگیرم من درگیر باید و نباید شدم

آدمارو خواستم رعایت کنم حل شده بودم تو طبیعت دورم

حالا برمیگردم به حقیقت خودم



      

    *وَ قَالَ [علیه السلام] لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِى الثَّنَاءِ عَلَیْهِ وَ کَانَ لَهُ مُتَّهِماً أَنَا دُونَ
    مَا تَقُولُ وَ فَوْقَ مَا فِى نَفْسِکَ .*

    و درود خدا بر او ، : (به شخصى که در ستایش امام افراط کرد ، و آنچه در
    دل داشت نگفت).
    فرمود : من کمتر از آنم که بر زبان آوردى ، و برتر از آنم که در دل داری.

نهج البلاغه ی امام علی علیه السلام



      



      
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بیا چشام به این دره بدون تو نمیگذره شبایی که خرابه حالم...



+ دلتنگ یک زیارت مقبولم یا حتی یک برف مثل قدیم ها یک باران طولانی پس آمدم ای شاه پناهم بدهی تو تا باز شود هر گره کور خلاصه مانند دل من دل دریاچه ی قم هم از دوری مشهد زده هی شور خلاصه...



+ رفقا سلام... من در میانه ی مسیری هستم که دوازده سال قبل شروع کردم... وحیدم آن زمان حدود بیست سالم بود الان حدود سی سال... باورم نمیشه همون وبلاگ نویس نوجوانی هستم که از دوران مدرسه راهنمایی مینوشت.. وقتی نوشتن همه ی زندگیم بود.. یادش بخیر... کسانی که اقلیم رهایی هنوز یادشونه سلااااااااااام...




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]