منو نیمه شبهای از جنس نور
شرابی ز مینای سبز حضور
منو ساقی و ساغری دلپذیر
شرابی پر از ذکر غم غدیر
شرابی که بوی علی میدهد
مرا خلق و خوی علی میدهد
مرا در گلستان دین می برد
به گلزار عشق و یقین می برد
به هر شهر و دیاری پا نهادم
به ذکر نام ساقی لب گشادم
که ذکر نام ساقی عین مستیست
می وحدت می ساقی پرستیست
مرا رسوای عالم کرد ساقی
سرا پا شور حالم کرد ساقی
بشارت باد بر رندان سر مست
چنان مستم که ساقی گیردم دست
شبی از قید نام ونان گذشتم
وصیتنامه ای با خون نوشتم
نوشتم فقر ارث مادرم بود
که همچون سایه او بر سرم بود
موحد را لباس فقر زیبد
نه آن دلقی که مردم را فریبد
لباس فقر کشکول و ردا نیست
تجمل کار مردان خدا نیست
به جان عارفان رند آگاه
نباشد باده جز فقر الی الله
بلوغ خوش نویسی حق نویسیست
مقید خوانی و مطلق نویسیست
خوشا آنان که از او مینویسند
زخط و خال و ابرو مینویسند
الفبا ریزه خوار مکتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
قلم تا وحی را بال و پر آمد
نماز کاتبان سنگین تر آمد
خوش آن کاتب که در هفتاد منزل
مرکب ساخت از خاکستر دل
مرکب گر چه در صورت سیاهیست
قلم کوبنده جهل و تباهیست
قسم بر آیه های سوره تین
منم سرحلقه در دار المجانین
مجانین گرد من پروانه گردند
که شاید همچو من دیوانه گردند
من آن شمعم که در مستی بسوزم
بسوزم تا جهانی بر فروزم
من آن شمعم که خاموشی ندارم
که سر بر پای مولا میگذارم
من آن مستم که جز مستی ندانم
به جز مستی در این هستی ندانم
به مستی قبض وبستی در میان نیست
که مستان را غم سود وزیان نیست
مرا دست وزبان در رهن ساقیست
که آن ساقی نظر باز است وباقیست
خوش آن ساقی که لطفش بی دریغ است
اگر چه ساغرش همسنگ تیغ است
گلوی ساغرش نوش آفرین است
سبوی باورش هوش آفرین است
منم آن رند مست لاابالی
به هرجامش شوم حالی به حالی
گهی دردم گهی درمان دردم
ولی با خوش دائم در نبردم
به عزم نفس خود شمشیر بستم
به یک ضربت دل خود را شکستم
من آن آواره تهمت نصیبم
که حتی در خیال خود غریبم
خروس عرشم ای اهل خرابات
نمی بافم قبای شک وتامات
از آن رو در دوعالم نیک بختم
که بی دلق و ردا و پوست سختم
به دوشم خرقه کشکول عیب است
که کشکولم پر از اخبار غیب است
به نامحرم نشاید راز گفتن
زطرززخمه ها با ساز گفتن
نشاید پا نهادن در گلیمم
پر جبریل سوزد در حریمم
نمی دانم چه دارم در سر امشب
زدم دیگر به سیم آخر امشب
 آهم صد هزاران ناله خیزد
بیابان در بیابان لاله خیزد
زموج ناله ام ارش الهی
شود در بحر حیرت همچو ماهی
اگر آهی کشم طوفان برآید
امان از آتشی کز جان برآید
بسوزاند زمین و آسمان ر
نگه دارد تکا پوی جهان را
منیت را اگر از خود برانی
ببینی آنکه گوید لنترانی
به دنبالش چهل منزل دویدم
زخود بی خود به پای دل دویدم
که سالک گر چهل منزل نبیند
حقیقت را به چشم دل نبیند
وصالش هیچ دور از دست رس نیست
نیازی به بیابان جرس نیست
زبانت را به ذکرش منحصر کن
به جای خویش او را منتشر کن
که هر نفسی که حق را بنده گردد
صفات الله در او زنده گردد
بیا ای نفس ؛ حق را بندگی کن
زنورش تا قیامت زندگی کن
ریاضت خانه اش نهی تبراست
ضیافت خانه اش امر تولاست
اگر مرد رهی پیش آی زین راه
جسارت کن بگو انی الی الله
منو امرو تو و گوش و شنیدن
تماشا خانه اسرار دیدن
منو تیغو تو و گردن نهادن
در این حیرت خم از ابرو گشادن
منو آتش تو و خود را شکستن
فضای سینه را آینه بستن
بگیری گر گریبان جهان را
توانی یافت اسرار نهان را