مرا دست قضا در چاه انداخت
قدر قصر مرا در مصر پرداخت
خدا داند که من آگه نبودم
به سیر این تماشاگه نبودم
چه شبها تا سحر بیدار بودم
بساط دل به خاکستر گشودم
گرفتم ساغری از دست مستی
تعالله چه مستی و چه دستی
خروش باده از دست صمد بود
پر از ذکر هو الله احد بود
به سکر عشق تا جایی رسیدم
که حتی مستی خود را ندیدم
هر آنکس این چنین چشمی گشاید
ببیند آنچه در دیدن نیاید
سلیمان یک نظر افکند بر مور
شدم روشن به نور چهارده نور
زبانم شعله شد آهم اثر کرد
شب تاریک کنعان را سحر کرد
نسیم رحمت از مشرق در آمد
سپیده سر زدو ظلمت سر آمد
مرا بایک رسن بیرون کشیدند
جمالم را ولی در خون کشیدند
سپس با ریسمان کفر بستند
به یک درهم حضورم را شکستند
همان قومی که رویم را خریدند
قبای آبرویم را دریدند
از آن روزی که در خون پر گشودم
به دار الکفر ممنوع الورودم
اگرچه از دیار خویش دورم
ولیکن بر مصیبتها صبورم
اگرچه آبرویم پایمال است
کلامم یوسف مصر کمال است
شبی از روزن زندان درآید
نشستم تا که دوری دیگر آید
کنون در مصر سرگرم نمازم
برآنم تا که بر کنعان بتازم
زبان تیغ بیرون از تیام است
گهی در سجده گاهی در قیام است