ای خماران را شرابی سوخته
ما عطشناکیم و آبی سوخته
بی تو در چاهیم و آهی آتشین
دردی از دور و طنابی سوخته
دوش دیدم خیمه هایی را به خواب
شعله گون در پیچ و تابی سوخته
از حرارت سوختم آبی کجاست
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته
خشکسالی می تپد از شش جهت
آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار
خسته با زین و رکابی سوخته
کاروان بر باد گویی می رود
غرق ماتم در نقابی سوخته
می رود تا شام در بهت غروب
بر سر ِ نی آفتاب سوخته