سلام امروز بخاطر دینی که گردنم هست این داستان رو براتون مینویسم! اسمش سلمان حدادی، متولد سال 1361 در شهرستان سنندج است. او از پدری سنی و مادری شیعه به دنیا آمد. سلمان داستانش واقعی است ، سلمان تاکنون حدود هزار نفر را وهابی کرده ، او میگوید من مولوی وهابی بودم و کتب زیادی را به افراد مختلف میدادم تا اینکه یکی از اینها شیعه ی علی بود ؛ کتابهایی به او دادم و روی او هیچ تاثیری نداشت محرم بود از شب اول این شیعه گفت یک شب باید با من بیایی به مجلسی که من میگویم! من تا نه شب بهانه می آوردم تا اینکه شب عاشورا مجبور شدم با او بروم به مجلس عزای امام حسین! سخنران گفت ای مردم! کسی را میشناسید که در راه خدا طفل شش ماهه اش قربانی شود ؛ بچه ی سه ساله اش قربانی بشود ؛ خواهرش ؛ همسرش و همه ی خاندانش در راه خدا شکنجه شوند و اسیر! به خودم آمدم دیدم همه ی صورتم خیس شده و دارم برای غربت امام حسین شیعیان اشک میریزم! از آنروز خیلی ناراحت بودم ، حس میکردم دین ناقصی دارم! شیعه شدن برای من خیلی سخت بود! یکسال طول کشید تا من شیعه شدم و بیشترین تاثیر در هدایت من را کتاب "المراجعات" نوشته علامه شرف الدین عاملی داشت حس کردم شیعه حق است. من کتابی نوشتم با عنوان «آیا شیعه حق است؟» این کتاب را به دوستان صمیمی ام دادم.. دوستانم آن را به پدرم دادند و او وقتی فهمید که من شیعه شده ام گفت تو فریب خورده ای ولی من به او گفتم من فریب نخوردم! چرا که خودم بیش از هزار نفر را به وهابیت جذب کرده ام. در نهایت با پدرم مناظره کردیم که منجربه درگیری ما در خانه شد. بعد از آن 6 ماه با بزرگان وهابیت مناظره کردم و همه آنها را شکست دادم که موجب شد آنها از من عصبانی بشوند و بگویند که انگلیس مرا برای شکست آنها فرستاده! بعد از ان به من پیشنهادهای مالی دادند که شیعه نشوم و اسمی از شیعه نیاورم اما قبول نکردم. پدرم به من گفت: سلمان شیطان پرست بشو ولی شیعه نشو! وهابی قتل شیعه و ناموس و مال شیعه رو حلال میدونه! شیعه شدنم برای پدرم خیلی سنگین بود.. همین طرز فکر من باعث عصبانیت پدرم شد، یکروز سر راه مرا گرفتند و کتکم زدند گفتم: شما هم مثل اجدادتون سر راه میگیرید! ده یا پانزده نفری با چوب زدن توی سر من و چاقو آوردن سرم رو ببرند که نبرید ؛ با یه چاقوی دیگه رگهای دستم رو زدند! بیهوش شدم... چشم باز کردم توی بیمارستان بودم ؛ وقتی همسر باردارم به کمک من آمد او را هم چنان زدند که منجر به سقط جنین او شد! من که بیهوش شدم ؛ ما کجا و اون کسی که دید! ما که همسرمون فاطمه زهرا نبود... بعد از آن با همسرم به تهران آمدیم و 45 روز آواره خیابانهای تهران بودیم و سرپناهی نیافتیم تا اینکه به جمکران رفتیم متوسل به امام زمان (عج) شدیم و 45 روز هم آنجا ماندیم و با غذای نذری مردم سر کردیم. تا اینکه یک آشنایی مرا دید و مبلغی به من داد و گفت ما غیرتمان قبول نمی کند یک شیعه با همسرش در خیابان بماند. بعد از آن به دفتر یکی از مراجع رفتیم و ایشان پیشنهاد دادند که من در قم بمانم. به خاطر این جراحات من مشکل تکلم دارم و هنوز هم دارو مصرف می کنم. الان پدرم برای سر من جایزه 50 میلیونی تعیین کرده و کسانی هم برای کشتن من فرستاده است. حتی در یکی از شبکه های تلویزیونی وهابی یک برنامه علیه من پخش کردند. مرکز اصلی جهان وهابیت در رایوند پاکستان است که علاوه بر استفاده از آخرین شیوه ها برای جذب وهابیت، همه آموزشهای تخریب، ترور و بمب گذاری ها با سرمایه گذاری غربیها در آن انجام می شود. خانم سلمان بخاطر ضربه ای که خورده دیگه بچه دار نمیشه دست به دامن حضرت زهرا میشه و میگه ما بخاطر ولایت و شما اینهمه عذاب کشیدیم همسرش باردار میشه تا اینکه 15 روز مانده به زایمان میفهمند و نزد پزشک میروند پزشک میگوید این بچه 700 گرم است! قطعا مرده به دنیا می آید...به خانه می آیند و زنش قرص خورده میخوابد و سلمان تا صبح برای غربت امام علی گریه میکند..ناگهان همسر میدود بیرون و میگوید خواب حضرت زهرا را دیدم که آمد و گفت: من فاطمه دختر پیغمبرم! بچه ات رو ما حفظ میکنیم! او برای ماست! بحمدالله فرزندش سالم به دنیا می آید و نامش را فاطمه می گذارند! وحید: اگر دلتون شکست اگه آسمون دلتون ابری شد.. اگه بارانی شد چشمانتان بنده ی حقیر رو هم یادی کنید التماس دعای شدید.

دانلود فیلم