به نام زیبایش سلام
کم می آورم همیشه میان اینهمه خوب...
آخر نشد که فکری بحال من کنی
من با تمام بی کسی خود با تو مانده ام
شاید شبی سفری سوی ما کنی...
آنقدر بین واژه های فراق میگردم
تا سردی شب و روز مرا تو ها کنی
یکروز خوب و شبی بد... قصه چیست؟
آخر نمیشود که مرا تو دعا کنی؟
من از این همه التماس دعای شهر
خیری ندیدم و خودت باید دعا کنی
باید دعا کنی تو مرا تا ظهور تو
من خوب و روسفید باشم پیش روی تو
شاید که بجز تو فقط دعای مادرت
تاثیر کند به حال زار نوکرت
ما تحبس الدعا شده ی عصر بی کسی
باید برای ظهور چون تویی دعا کنیم!

اللهم عجل لولیک الفرج
وحید زارع - رمضان سال 1437