کاش در دیر خرابات فراق
غزلی ساخته بودم گاهی
دم دروازه ی دنیای خیال
سر این کوچه ی دلتنگی ها
ته این همهمه ی روشن رود
میشنیدم هدف سبز وصال
یا وصالی لب دریای خیال
من برای دل خود ساخته ام دنیایی
که پر از غم و پر از شعر و پر از فریاد است
شاعر بی کس شهر
شاعر دلتنگی
نکند سمت هوسهای قشنگ
نسرایی شعری
نفروزی شمعی
آدمک شاد بخند
آدمک آدمی اینجا تنهاست
تو بخند ، تنها تو بخند
با همان بغض قشنگ
من بمیرم اگر آن کاج بلند
سمت رویای وصالت آید
آخر ای سبزترین هستی من
آه دلتنگترین مستی من
من شب تلخ فراق گل را
با همه بی برگی
با همه وجود سردی
با همه تلخی و دلتنگی ها
گذراندم و رسیدم به بهار
و رسیدم ته رویای وصال
و تو ای باغ بهار
تو ای یار وفادار محال
برو تا دیرتر از دیروز است
برو تا دیر شده
مرغ باغ ملکوت
اندرین درد و بلا
زخمی ، زمینگیر شده
قفس خاطره ای ساخته ام
مرغ دل در قفس انداخته ام
برو ای مرغ محال
برو ای خواب و خیال
برو ای راوی رویای وصال
برو اما گاهی
از سر رحم و مروت نفسی
یا به حرمت گاهی
یاد من باش فقط
یار من باش ، فقط
مرحم زخم دلم باش ، فقط
راستی جمعه شده
راستی حضرت باران هم نیست!
راستی دیر نکرد؟
وسط اینهمه درد ، دلمان پیر نکرد؟
کاش یادش بودیم
کاش یارش بودیم
کاش همدم ورد دعایش بودیم
بی قرار نفس گرم وصالش بودیم
آخر این بی خبری جان مرا میگیرد
آخر این یاس قرار دل من میگیرد
شاعر: وحید زارع
جمعه بیست و چهارم دی ماه سال 1395