یا اباصالح المهدی...

سلام

آقا بالاخره یادی هم از این بنده حقیر خود کردی

به نظرم می آید میخواهی دلم را بخری اما ...

من بنده گناهکاریم!

چکار کنم آقا تو بگو لا اقل کمی راهنماییم کنم.

هرچه تلاش میکنم نمیتوانم آرامشم را بدست بیاورم.

دلم تنگ شده برای مدینه دلم تنگ شده برای ملائک حریم الهی برای کعبه برای حجر اسماعیل برای مقام ابراهیم برای پرده کعبه برای حجرالاسود.

ساده بگویم دلم برای خدا تنگ شده!

گفتم حجر الاسود !!!

آخر آقا گفته اند هرکس بتواند سنگ را ببوسد یا لمس کند ظاهر و باطنش یکی میشود.

ولی ;,,؟من که چیزی ندیدم.

میگفتند سنگ حجرالاسود دست خدا روی زمین است!!!

من با خدا بیعت کردم اما...

آقا میبینی چه بیقرارم به خدا؟

آقا فقط دلم میخواهد با شما درد دل کنم.

دلم گرفته میخواهم بروم برای همیشه به جایی که نمیدانم.میخواهم بمانم اما نمیدانم چرا!!!

بیقرارم بیقرار!

تازه یک چند ماهی گذشته!

هنوز هیچی نشده دارم حسرت میخورم که رفتم بقیع و برگشتم اما قبر مادر را ندیدم!

شب و روزم یکی شده بود به خدا!

نمیدانستم چه کنم.

دقیقا مثل امروز!

دلتنگ شدم برای مدینه مکه!

خلاصه بگویم باز هم دلم برای خدا تنگ شده...

برگردیم به اول داستان روزی که توی مدرسه اعلام کردن  از بین خیلی از عاشقای بقیع عاشقای واقعی پیامبر و کسانی که آرزوی زیارت خانه خدا را داشتند من انتخاب شدم اصلا فکرش رو هم نمیکردم یروزی برم مکه اما وقتی قرآن رو با نیت باز کردم آیه ای اومد که منو مجبور به اطاعت کرد.

نمیخواستم برم ولی این آیه که خدا داره به حضرت ابراهیم میگه:ای ابراهیم به آنچه به تو امر کردیم عمل کن ...درباره قربانی کردن حضرت اسماعیل...

 دیوان حافظ را باز کردم  شعری آمد که از تعجب دهنم باز مونده بود...

رفتم دنبال کارهای حج که به امید خدا حاجی بشیم

همه چیز جور شد طوری که اصلا من فکرش رو هم نمیکردم

همه چیز این سفر عجیب بود انگار خدا خودش داشت کارها را درست میکرد

خلاصه یروز که اصلا توی این فکرها نبودم دوستم سینا زنگ زد و گفت فردا صبح ساعت 9 حرکته!

اصلا باورم نمیشد دارم میرم.

فرداش اصلا هیچی رو آماده نکرده بودم حتی لباس و...

من اگه قرار باشه برم کوه از شب قبلش کلی تدارک میدیدم اما...

خلاصه با عجله همه چیز جور شد بازم عجیب غریب!

توی راه فرودگاه اصلا عین خیالم هم نبود که دارم میرم!

پاسپورت ها رو بهمون دادن.

عجیب بود وقتی سوار هواپیما شدیم بدون هیچ استرسی در حالی که یه مجله دستم بود و میخوندم از شیراز خارج شدیم.

اتفاقا یادمه مجله حوادث بود...

سقوط هواپیما و... عجیب بود...

اصلا حس نمیکردم دارم میرم مکه مدینه.

خیلی برام عادی بود.

کم کم از روی خلیج فارس رد شدیم!

حدودا نیم ساعت (یا بیشتر) بعد رسیدیم جده!

هنوز برام عادی بود.

رسیدیدم اونجا یعنی جده!

چند دقیقه ای معطل شدیم بعد از عبور از چند جا رسیدیم به حیاط فرودگاه بعد سوار اتوبوس شدیم رفتیم مدینه!

وقتی رسیدیم به شهر مدینه کم کم صدای صلوات بلند شد!

همه غرق شور و احساس اما من عین خیالم هم نبود!

رفتیم یه هتلی به اسم قصرالنویهی نزدیک حرم.

من و 2تا از بچه ها سروش و محمد رضا هم اتاقی بودیم!

تخت من روبروی گلدسته های مسجدالنبی بود شب بود همه خوابیدن به جز من!

اصلا خوابم نمیومد همش به گلدسته نگاه میکردم نمیدونستم چرا؟؟؟

همش توی این فکر بودم که به چی فکر کنم!

ریخته بودم به هم نفهمیدم اینجا کجاس یا من...

به هر بدبختی بود خوابم برد آخه ساعت 3 باید میرفتیم حرم.

به زور با هزار بدبختی ساعت3 بیدار شدیم رفتیم حرم توی نگاه اول هیچ احساس خاصی نداشتم. عادی خیلی عادی...

احساس های خوبی داشتم اما همش خودم به خودم تلقین میکردم.

بچه ها که جمع شدن رفتیم داخل رفتیم بریم زیارت قبر پیامبر

خلاصه توی این یه هفته فقط 2بار کامل زیارت پیامبر رو خوندم!

مثل آدمی که غریبه رفتم یه گوشه نشستم رفتم توی فکر خودم.

خیلی برام عادی بود مثل اینکه سالها با اینجا ارتباط داشتم!

فرداش برای اولین بار رفتیم بقیع،قبرستان بود ولی پر از کبوتر هایی بود که خاطراتی را در ذهن آدم نقش میدهند.

هیچی گریه نکردم آخه اونقدر احساس غربت میکردم که نمیدونم چطوری احساسات رو بنویسم

گاهی وقتا کلمات نمیتونن احساسات رو بیان کنن

اما هرچی بود یه حسی بود پر از آرامش پر از آرامی

اما از طرفی دیگه خودم رو آزار میدادم که چرا اشکم نمیاد آخه من که احساساتی بودم پس چی شد؟؟؟

خلاصه اینکه بد فورم کانکت بودیم تو امام زمان(عج)

جاتون خالی یه روز تو مسجد الحرام رفتم تو کف ...

منتظر بودم مهدی بیاد...

دیدار با امام زمان و این حرفا..

خیلی احساس سبک بالی و پاکی میکردم...

آی حال میداد..پاک...

پاکه پاکه پاک...

دلم واسه وحیدی که تو مکه بود تنگ شده...